داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

bahramian0935

New member
چرا قرآن بخونيم، وقتى كه نمى فهميم؟؟؟!
يك پير مرد آمريكايى مسلمان همراه با نوه كوچكش در يك روز مزرعه در كوههاى شرقى كنتاكى زندگى مى كرد. هر روز صبح پدر بزرگ پشت ميز آشپزخانه مى نشست و قرآن مى خواند. نوه آش هر بار مانند او مى نشست و سعى مى كرد فقط بتواند از او تقليد كند.
يه روز نوه اش پرسيد: " پدر بدرگ من هر دفعه سعى ميكنم مانند شما قرآن بخوانم، اما آن را نميفهمم و چيزى را كه نفهمم زود فراموش ميكنم و كتاب را مى بندم! خواندن قرآن چه فايده اى دارد؟؟
پدر بزرگ به آرامى زغالى را داخل بخارى گذاشت و پاسخ داد: "اين سبد آب بياور" پسر بچه گفت: " اما قبل از اينكه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهاى سبد بيرون مى ريزد!؟ پدر بزرگ خنديد و گفت: "آن وقت تو مجبور خواهى بود دفعه بعد كمى سريعتر حركت كنى."
و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعى خود را بكند. پسر سبد را آب كرد و سريع دويد، اما سبد خالى بود قبل از اينكه او به خانه برگردد.
در حالى كه نفس نفس مى زد به پدر بزرگش گفت كه حمل كردن آب در يك سبد غير ممكن بود و رفت كه در عوض يك سطل بردارد. پير مرد گفت: "من يك سطل آب نميخواهم، من يك سبد آب ميخواهم، تو فقط به اندازه كافى سعى خود را نكردى." و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا كند. اين بار پسر مى دانست كه اين كار غير ممكن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد كه اگر هم او بتواند سريعتر بدود باز قبل از اينكه به خانه برگردد آبى در سبد وجود نخواهد داشت. پسر دوباره سبد را در رودخانه فرو برد و سخت دويد، اما وقتى كه به پدر بزرگش رسيد سبد دوباره خالى بود.
نفس نفس زنان گفت: "ببين! پدر بزرگ، بى فايدست."
پير مرد گفت: "باز هم فكر ميكنى كه بى فايدست؟؟ به سبد نگاه كن!" پسر به سبد نگاه كرد و براى اولين بار فهميد كه سبد فرق كرده بود، سبد زغال كهنه و كثيف حالا به يك سبد تميز تبديل شده بود؛ داخل و بيرون آن.
پسرم، چه اتفاقى مى افتد وقتى كه تو قرآن ميخوانى، تو ممكن است چيزى را نفهمى يا به خاطر نسپارى، اما وقتى كه آن را ميخوانى تو تغيير خواهى كرد....
يا على مدد
 

IL-2

Well-known member
قاچاق چی

مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد.
او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد.
مامور مرزی میپرسد:" در کیسه ها چه داری؟"
او میگوید:"شن"
مامور اورا از دوچرخه پیاده میکند و چون به اومشکوک بود، یک شبانه روز او را بازداشت میکند.
ولی پس از بازرسی فراوان ،واقعا جز شن چیز دیگری نمی یابد.
بنابراین به اجازه عبور میدهد.

هفته بعد دوباره سر وکله همان شخص پیدا شد و مشکوک بودن وبقیه ماجرا ...
این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار میشود
وپس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود.

یک روز آن مامور در شهر او را میبیند
وپس از سلام و احوال پرسی ، به او میگوید :
من هنوز هم به تو مشکوکم و میدانم که در کار قاجاق بودی،
راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد میکردی؟

قاچاق ی میگوید : دوچرخه!

بعضی وقتا موضوعات فرعی ما را به کلی از موضوعات اصلی غافل میکند
 

bahramian0935

New member
دعای مستجاب

شخصی از حضرت آیةالله بهجت، رضوان‌الله علیه سؤال می‌کند که «چه کار کنیم حتماً دعایمان مستجاب شود و استجابت یقینی و قطعی گردد؟»

آن عارف بزرگوار در پاسخ می‌فرمایند:
«یکی از چاره‌جویی‌های شرعی برای استجابت دعا و برآورده شدن حاجت خود این است که شخصی که حاجت یا گرفتاری دارد، دعا کند و از خدا بخواهد که تمام گرفتاری‌های مشابه گرفتاری او را از تمام مؤمنین و مؤمناتی که گرفتار هستند برطرف کند و یا هر حاجتی نظیر حاجت او دارند، برآورده شود؛
زیرا در این صورت ملک برای خود انسان دعا می‌کند و دعای ملک مستجاب می‌شود. این‌گونه دعا کردن در حقیقت دعای به خود به طور معکوس است.»
 

bahramian0935

New member
ﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﮏ ﺑﺮﮒ ﮐﺎﻏﺬ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﺩﺍﺩ .
ﻣﺎﺩﺭ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺁﺷﭙﺰﯼ ﺑﻮﺩ ،ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺣﻮﻟﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩ ﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺭﺍ ﺑﺎ
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ .
ﺍﻭ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ : ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ !!!
ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻥ ﭼﻤﻦ ﺑﺎﻏﭽﻪ 5.000 ﺗﻮﻣﺎﻥ
ﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﺍﺯ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﻢ 2.000 ﺗﻮﻣﺎﻥ
ﻧﻤﺮﻩ ﺭﯾﺎﺿﯽ ﺧﻮﺑﯽ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺘﻢ 3.000 ﺗﻮﻣﺎﻥ
ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩﻥ ﺯﺑﺎﻟﻪ 1000 ﺗﻮﻣﺎﻥ
ﺟﻤﻊ ﺑﺪﻫﯽ ﺷﻤﺎ ﺑﻪ ﻣﻦ: 12.000 ﺗﻮﻣﺎﻥ !
ﻣﺎﺩﺭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﭘﺴﺮﺵ ﮐﺮﺩ،ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺶ ﺭﺍ ﻣﺮﻭﺭ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺑﺮﮔﻪ ﺻﻮﺭﺗﺤﺴﺎﺏ ﺍﯾﻦ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺖ:
ﺑﺎﺑﺖ 9 ﻣﺎﻩ ﺑﺎﺭﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩﯼ ﻫﯿﭻ
ﺑﺎﺑﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺒﻬﺎﺋﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﯿﭻ
ﺑﺎﺑﺖ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﺣﻤﺎﺗﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﮐﺸﯿﺪﻡ ﺗﺎ ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﻫﯿﭻ
ﺑﺎﺑﺖ ﻏﺬﺍ، ﻧﻈﺎﻓﺖ ﺗﻮ، ﺍﺳﺒﺎﺏ ﺑﺎﺯﯼ ﻫﺎﯾﺖ ﻫﯿﭻ
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﺑﺰﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ: ﻫﺰﯾﻨﻪ ﻋﺸﻖ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ
ﻫﯿﭻ ﺍﺳﺖ
ﻭﻗﺘﯽ ﭘﺴﺮ ﺁﻥ ﭼﻪ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﺷﮏ
ﺷﺪ ﻭﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻣﺎﻥ ...
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺯﯾﺮ ﺻﻮﺭﺕ ﺣﺴﺎﺏ ﻧﻮﺷﺖ:
ﻗﺒﻼً ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﮐﺎﻣﻞ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﺷﺪﻩ !!!
 

biosta

Well-known member
داستان من از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست و هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم . روزي قدري برنج به دست آوردیم تارفع گرسنگی کنیم . مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت: "فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم. " و این اولین دروغی بود که به من گفت.زمان گذشت و قدري بزرگتر شدم . مادرم کارهاي منزل را تمام می کرد و بعد براي صید ماهی به نهر کوچکی که درکنار منزلمان بود میرفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نمو خوبی داشته باشم. یکدفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوي من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اولی را تدریجاً خوردم. مادرم ذرات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا می کرد و می خورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. ماهی دوم را جلوي او گذاشتم تا میل کند. اما آن را فوراً به من برگرداند و گفت: "بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم"و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.قدري بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباس فروشی به توافق رسید که قدري لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانم ها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد.شبی از شبهاي زمستان، باران می بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابان هاي مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناسی در دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیر وقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار براي فردا صبح . لبخندي زد و گفت: "پسرم، من سردم نیست تو برو خانه " و اين هم دفعه سومی بود که، مادرم به من دروغ گفت.به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می رسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیرآفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم مقداري سرکشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گواراي وجود" می گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، مادر بنوش. گفت: پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم. " و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه ي او قرار گرفت. می بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموي من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذاي بخور و نمیري برایمان می فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردي ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، اگر چه مادرم هنوز جوان بود . اما زیر بار ازدواج نرفت و گفت : "من نیازي به محبت کسی ندارم... "، و این پنجمین دروغ او بود.درس من تمام شد و از مدرسه فارغ التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتیش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزيهاي مختلف میخرید و فرشی درخیابان میانداخت و میفروخت. وقتی به او گفتم که اینکار را ترك کند که دیگر وظیفه ي من بداند که تأمین معاشکنم. قبول نکرد و گفت: " پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازه ي کافی درآمد دارم . " و این ششمین دروغی بود که به من گفت.درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من رویکرده است. در رؤیاهایم آغازي جدید را می دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود . به سفرها می رفتم. با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند . اما او که نمی خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: "فرزندم، من به خوشگذرانی و زندگی راحت عادت ندارم. " و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت. مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماري سرطان دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. اما چطور می توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهري فاصله بود. همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماري افتاده است. وقتی رقّت حال مرا دید، تبسمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه ي اعضاء درون را می سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادري نبود که من می شناختم. اشک از چشمم روان شد. اما مادرم در مقام دلداري من برآمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلا دردي احساس نمی کنم. " و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را برهم نهاد و دیگر هرگز برنگشود . جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت...این سخن را با جمیع کسانی می گویم که در زندگی شان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آنکه از فقدانش محزون گردید و این سخن را با کسانی می گویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمل کرده است و از خداوند متعال براي او طلب رحمت و بخشش نمایید.مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرارداد
.شب بتی چون ماه در برداشتن*
*صبح، از بام جهان چون آفتاب *
* روي گیتی را منور داشتن.تاج از فرق فلک برداشتن
** جاودان آن تاج بر سرداشتن *
* در بهشت آرزو ره یافتن.تا ابد در اوج قدرت زیستن *
* لذت یک لحظه مادر داشتن.
مادرم مرا ببخش اگر روزی بی حوصله بودم
اگر روزی بی اعتنایی کردمبد
اخلاقی هایم را جدی نگیر
که من بدون تو هیچم

 
آخرین ویرایش:

bahramian0935

New member
یه چیزیم داریم به نام شکاف طبقاتی... یعنی اول ترک بود، بعد قاچ خورد، الان کلا شکافته !
شکل ایجادشم اینجوریه که یه عده کار میکنن، هی میرن پایینتر !...یه عده کار نمیکنن، هی میان بالاتر !...
البته مسئولین چند ساله که میخوان یه جوری این شکافو پر کنن... منتها یه روز بیل نیست !... یه روز خاک نیست !... یه روز مسئول مربوطه گرفتاره !
شوخی کردم - مهران مدیری
 

bahramian0935

New member
برای مادر...
گروه همخوان: کاشکی میشد بهت بگم چقد صداتو دوس دارم... چقد مث بچگیا لالایی هاتو دوس دارم...
مهیار (نوازنده نابینای پیانو): کاشکی رو آینه دلت، آینه و شمعدون میشدم... تو دشت ابری چشات، یه قطره بارون میشدم... کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم... یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم...
دنیا اگه خوب اگه بد، با تو برام دیدنیه... باغ گلهای اطلسی، با تو برام چیدنیه...
بخواب که میخام تو چشات ستاره هامو بشمارم... پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوس دارم.
میم مثل مادر- مرحوم رسول ملاقلی پور
 

bahramian0935

New member
عزیز دلی برایم تعریف می‌کرد :
همراه حاج آقا به نجف اشرف مشرف شده بودیم. مرحوم حاج آقا دولابی (ره) از حرم مولی علی (ع) آمدند و در ایوان طلا کنارمان نشستند و دست در جیبشان کردند و حدیث معرفت به نورانیّت را در آوردند و از من خواستند که حدیث را برایشان بخوانم. من هم مثل زیارتنامه خواندنم، شروع کردم به سرعت خواندن. تا رسیدم به کلامی که حضرت مولی علی (علیه السلام) در مورد خودشان می‌فرمایند. حاج آقا فرمودند :
"نه اینطور نخوان! اول ببین کجا نشستی، ... بعد شروع کن به خواندن. درست نگاه کن!
این ستون، غربی‌ترین جای کائنات است، از این مغرب‌تر نداریم. آن ستون، از آن مشرق‌تر در کائنات نداریم. سقفش میره تا خود ِ خدا. ماسِوای خدا زیر این سقفه. تحت‌اش از اسفل السافلین پائینتر است. یک "یا علی" بگویی، میروی به عرش. همه جا علی (ع)، علی(ع) است. علی(ع) پائین بــِشو نیست. از عرش تا اسفل السافلین را یک جور گرفته. حالا که فهمیدی کجا نشستی، حالا خط بعدی را بخوان ..."
 

bahramian0935

New member
......

روزى مردى خدمت امام جعفر صادق (ع) رفت و عرض کرد: اى پسر رسول خدا، خدا را برایم ثابت کن .
امام به او فرمود: آیا تا به حال مسافرت رفته اى ؟
مرد گفت: بله
امام فرمود: سوار کشتى شده اى ؟
مرد گفت: بله
امام فرمود: آیا تاکنون اتفاق افتاده که کشتى شما غرق شود و کشتى دیگرى براى نجات شما موجود نباشد و تو نیز شنا بلد نباشى که بتوانى خودت را نجات دهى ؟
مرد گفت : بله
امام فرمود: آن موقع به چه چیز امید دارى ؟
مرد عرض ‍ کرد: وقتى از همه جا مایوس و ناامید مى شدم و مى فهمیدم که دیگر کسى نیست مرا نجات دهد ته قلبم نورى مى تابید و امیدوار مى شدم که دستى از غیب بیرون آید و مرا نجات دهد.
امام لبخندى زد و فرمود : همان نیرویى که امیدوار بودى تو را نجات دهد، در حالى که هیچ وسیله اى براى نجات تو باقى نمانده بود همان خداست که در نامیدى ها و بلاها به داد انسان مى رسد و او را نجات مى دهد.
منبع؛ زبدة القصص على ميرخلف زاده
 

bahramian0935

New member
ﻣﻌﻠﻤﯽ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﮔﻔﺖ: ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﺍﺯ ﺑﻬﺸﺖ ﺧﺎﮎ ﻧﯿﺎﻭﺭﯼ, ﻧﻤﺮﻩ ﯼ
ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻮﻧﻤﯽ ﺩﻫﻢ!
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﯼ ﺍﺳﺘﺎﺩ! ﺍﮔﺮ ﺧﺎﮎ ﺑﻬﺸﺘﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ, ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﺮﻩ ﯼ ﮐﺎﻣﻞ
ﻣﯽ ﺩﻫﯽ؟
ﮔﻔﺖ: ﺑﻠﻪ.
ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﮎ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻌﻠﻢ ﺁﻭﺭﺩ.
ﻣﻌﻠﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ: ﺍﯾﻦ ﺧﺎﮎ ﺍﺯ ﮐﺠﺎﺳﺖﻭ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺁﻭﺭﺩﯼ?!
ﮔﻔﺖ: ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﻥ ﮔﺎﻡ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ, ﻣﻦ ﻫﻢ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺁﻭﺭﺩﻡ! ﻭ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻮﻧﻪﮐﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺧﺒﺮ ﺩﺍﺩﯼ, ﺑﻬﺸﺖ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ.
ﻣﻌﻠﻢ ﮔﺮﯾﺴﺖ ﻭ ﻧﻤﺮﻩ ﯼ ﮐﺎﻣﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺍﺩ.
 

bahramian0935

New member
......

حتما بخونید نه لایک میخوام نه کامنت فقط شیر کنید
و برای شادی روحش صلوات بفرستید

جسم نيمه جان مرجانه صبح روز چهارشنبه ٢٠ فروردين به بيمارستان شهداي تجريش انتقال يافت. او از طبقه پنجم ساختماني در خيابان جردن به همراه يكي از دوستانش در حالي كه به پنجره اي كه يك حفاظ آهني داشته مي ايستند تا عكس بگيرند. حفاظ درست رول پلاك نشده بود و آنها نمي دانستند. در حال عكس انداختن بودند كه حفاظ در ميرود و بچه ها از طبقه ٥ به طبقه ٣ سقوط ميكنند . دوست مرجان از ناحيه پا و آرنج آسيب ميبينند اما مرجانه از تنها ناحيه اي كه آسيب ديده بود سر بود. صبح به خانواده اش اطلاع دادند . دكترها معتقد بودند حتي با عمل ٢ يا ٣ درصد بيشتر احتمال زنده ماندن وجود ندارد با اين حال مرجانه را عمل كردند . خانواده اش به زنده ماندنش اميد داشتند اما بعد از ١٢ ساعت مرگ مغزي قطعي اعلام شد. خانواده اش به اهدا اعضا رضايت دادند و ارگان هاي اصلي مرجانه شامل قلب ريه كليه كبد لوزالمعده و... جان ٦ انسان را از مرگ حتمي نجات داد و بيش از ١٠ نفر از اندام هاي ديگر شامل بافت و نسوج استفاده كردند . مرجانه رفت ولي با رفتنش جان بخشيد.
پدر مرجانه به ما گفت :
مرجانه فقط دخترم نبود و من فقط پدرش نبودم مرجانه واسم يك افتخار بودم يك غرور بود يك حقيقت بود يك دوست بود يك شادي و عشق بود و من واسه اون بهترين دوستش بودم محرم رازش و معلم و راهنماش بودم . من به او راه و رسم زندگي كردن را آموختم و او به من بزرگي و عشق آموخت. وقتي اونهمه عشق و محبتي كه تو دل سيل عظيمي از دوستاش ايجاد كرده بود و اونها با اشكهاي پاكشون كه از عمق وجودشان بر سر مزارش ميريختند اين حقيقت را به من ثابت كرد كه با تمام وجودم به داشتنش افتخار كنم كه در زمان حياتش شاد و عاشق بود و در زمان رفتنش با جان بخشيدن به حداقل ١٥ خانواده عشق و اميد و شادي هديه كرد .
روحش شاد
يادش گرامي
 

bahramian0935

New member
روزی فردی (ظاهرا غير شيعه) آمد خدمت امام صادق (ع) و به ایشان عرض کرد:
اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند، عاقبتش چگونه خواهد بود؟
امام در پاسخ به وی فرمودند:
خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود.
آن مرد دو مرتبه پرسید: اگر مریض نشد چه؟
امام مجدد فرمودند: خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا اورا اذیت نماید و این اذیت و آزار همسایه، کفاره ی گناهانش شود .
آن مرد گفت: اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه؟
امام فرمودند: خداوند به او دوست بدی می دهد تا وی را اذیت نماید و آزار آن دوست بد، کفاره ی گناهان دوست ما باشد.
آن مرد گفت: اگر دوست بد هم نصیبش نشد چه؟!
امام فرمودند: خداوند همسر بدی به او میدهد تا آزار های آن همسر بد ، کفاره ی گناهانش شود.
آن مرد گفت :اگر همسر بد هم نصیبش نشد چه؟
امام فرمودند: خداوند قبل از مرگ به او توفیق توبه عنایت می فرماید.
بازهم آن مرد از روی عنادی که داشت گفت : و اگر نتوانست قبل از مرگ توبه کند چه؟
امام فرمودند:
به کوری چشم تو ! ما او را شفاعت خواهیم کرد.
عوالي اللئالي العزيزية في الاحاديث الدينية، ج1، ص 345
يا على مدد
 

bahramian0935

New member
آقام اومد ... آقامه ... فقط آغام از این در میاد با چکمه و شمشیر و عصا، بیچاره پیر شده از بس که مُرده.
مادر - علی حاتمی
 

bahramian0935

New member
پرنده وشکارچی شکارچی پرنده ای را به دام انداخت پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی. اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی برسی. پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی، پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد. پرنده گفت:پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن.مرد بلافاصله او را آزاد کرد. پرنده بر سر بام نشست... گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت مخور.پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت: ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن ثروتمند و خوشبخت می‌شدی. مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی. ای ساده لوح! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک مروارید ده درمی در شکم من باشد؟ مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به من بگو.پرنده گفت: آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم؟پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره ‌زار است .
 

شفق بانو

New member
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا» رسیدند؛

آرایشگر گفت:
“من باور
نمی‌کنم خدا وجود داشته باشد.”مشتری پرسید: “چرا؟”

آرایشگر گفت: “کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می‌شدند؟ این همه درد

و رنج وجود داشت؟ نمی‌توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این چیزها وجود داشته باشد.”

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی‌خواست جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده..

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: “آرایشگرها وجود ندارند.”

آرایشگر با تعجب گفت: “چرا چنین حرفی می‌زنی؟ من با این دلسوزی کار میکنم همین الان موهای تو را کوتاه کردم!”

مشتری با اعتراض گفت: “نه! آرایشگرها وجود ندارند؛ چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای

بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی‌شد.”

آرایشگر گفت: “آرایشگرها وجود دارند، این مردم هستند که به ما مراجعه نمی‌کنند.”

مشتری تایید کرد: “دقیقاً! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی‌کنند و دنبالش نمی‌گردند

. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد


-
 
آخرین ویرایش:

bahramian0935

New member
قوی کسی است که ،
نه منتظر میماند خوشبختش کنند
و نه اجازه میدهد بدبختش کنند .
 

bahramian0935

New member
کاش وقتی بچه هامون میرن مدرسه بهشون بگیم :
عزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی
من فقط می خوام تو خوشبخت باشی
اصلا مهم نیست همیشه نمره هاتو 20 بگیری
جای 20 می تونی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر.
از "ترین" پرهیز کن
خوشبختی جایی هست که خودت رو با کسی مقایسه نکنی
حتی نخواه خوشبخت ترین باشی
بخواه که خوشبخت باشی و برای این خواستت تلاش کن..
همین ...

- - - Updated - - -

طی عملیات تفحص، در منطقه چیلات، پیکر دو شهید پیدا شد…
یکی از این شهدا نشسته بود و با لباس و تجهیزات کامل به دیوار تکیه داده بود. لباس زمستانی هم تنش بود. شهید دیگر لای پتو پیچیده شده بود. معلوم بود که این دراز کش مجروح شده است. اما سر شهید دوم بر روی دامن این شهید بود، یعنی شهید نشسته سر آن شهید دوم را به دامن گرفته بود.
خوب، پلاک داشتند، پلاک ها را دیدیم که بصورت پشت سر هم است. ۵۵۵ و ۵۵۶ . فهمیدیم که آنها با هم پلاک گرفته اند. معمولا اینها که با هم خیلی رفیق بودند، با هم می رفتند پلاک می گرفتند.
اسامی را مراجعه کردیم در کامپیوتر. دیدیم که آن شهیدی که نشسته است، پدر است و آن شهیدی که درازکش است، پسر است. پدری سر پسر را به دامن گرفته است.
 

bahramian0935

New member
......

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت.
در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع « خدا » رسیدند.
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند.
آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو .....
 

bahramian0935

New member
یک روز علامه جعفری سوار تاکسی شده بودند در مسیر راه نفس عمیقی میکشه و از ته دل میگه: ای خدای من!
راننده تاکسی با اعتراض میگه یه جوری میگی ای خدای من که انگار فقط خدای شماست!!
ایشان در جواب فورا دو بیت از سعدی می خواند:
چنان لطف او شامل هرتن است / که هر بنده گوید خدای من است
چنان کار هرکس به هم ساخته / کــــه گویا به غیری نپرداخته
 
بالا