داستانک (داستان های جالب و خواندنی)

bahramian0935

New member
برخورد کریمانه رهبری با دختر و پسری در کوه (جالب ولی کوتاهه بخونید لطفا!)
یکی از محافظان مقام معظم رهبری در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند.
آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی برخلاف تصور آنها آقا با آنها سلام و علیک گرمی کرد و پرسید که شما زن و شوهر هستید؟(البته آقا می دانست)؛ آن پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد، واقعیت را گفت؛ و جواب داد خیر من و این دختر دوست هستیم.
آقا ابتدا درباره ورزش و مزایای آن با آنها صحبت کرد و بعد فرمود : بد نیست صیغه محرمیتی هم در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید. آقا به آنها پیشنهاد داد که اگر مایل بودید در فلان تاریخ بیائید، و من هم آمادگی دارم که شخصا خطبه عقد شما را بخوانم.
آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود در همان تاریخ به محضر ایشان رسیدند .
آقا هم خطبه عقد آن دو را جاری کردند . با برخورد کریمانه ایشان این دو جوان مسیر زندگی خود را تغییر دادند آن دختر به یک دختر محجبه و معنوی و آن پسر هم به یک جوان مذهبی مبدل شدند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: biosta

bahramian0935

New member
روایت است بعد از جنگ از یکی از مقامات ژاپن پرسیدند:
شما تنها کشوری بودید که امریکا علیه تان از بمب اتم استفاده کرد..
قاعدتا شما باید بزرگترین دشمن آمریکا باشید.
پس چراهیچ وقت شعار «مرگ بر آمریکا» سر نمیدهید؟؟؟!!!
او پاسخ داد:
شعار دادن مال اونهایی هست که در عمل هیچ .... نمیتوانند بکنند!
همینکه بر روی میز رئیس جمهور امریکا تلفن پاناسونیک ما نشسته یعنی اینکه ما پیروز شدیم...
 

bahramian0935

New member
به دنبال همراه اول نیستم ..!
این روزها اولِ راه ، همه همراهند...
این روزها باید:
دنبال همراهِ آخر گشت ،
همراه تا آخرین قدم...
 

bahramian0935

New member
توداروخونه بودم یه اقایی اومدگفت کرم ضدسیمان دارین فروشنده باتمسخر ازش پرسید ایرانیش رومیخوای یاخارجیشو مرده گفت ازوقتی کارگرساختمون شدم دستام زبرشده نمیتونم صورت دخترمونازکنم خارجیشوبده...
سلامتی باباها
 

bahramian0935

New member
عمره : چند وقت است به آينه نگاه نكردی ؟
مختار : چطور ؟
عمره : موهای سر وصورتت دارد همرنگ دندانهايت می شود .
مختار : به نظرت نشان چيست ؟
عمره : نشان آن است كه بر اسب سركش قدرت لگام زده ای ، تو سوار بر قدرتی نه قدرت سوار تو .... مـردان بـزرگ زير بارهای گران كـمـر خـم نمی كنند ، مــوي سـپـيـد می كنند... تو غم عدالـت داری مختار پس به خودت ظلم نكن كمی هم به فكر خودت باش .
مختار : بر عدل حكومت كردن مثل گردن نهادن بر لبه تيز شمشير است لحظه ای غفلت كنی شاهرگت پاره می شود هر چه در كار حكومت جلو می روم مظلوميت علـی برايـم ملموس تر می شود . درك غم و رنج علـی جانكاه است عمره ، كمترين اثرش سپيد كردن موی است. . .
 

bahramian0935

New member
......

زن برده نیست
روحیه‌ی همکاری خیلی خوبی داشت؛ اما خودم راضی نمی‌شدم با آن‌همه کار طاقت‌فرسایی که داشت، وقتی به خانه می‌آید، بخواهد دست به سیاه و سفید بزند. واقعاً به زحمتش راضی نبودم، ولی با این‌همه به من اجازه نمی‌داد لباس‌هایش را بشویم. خودش می‌شست و می‌گفت: «نمی‌خوام تو رو به زحمت بندازم.» یادم هست بعد از عملیات خیبر، ایشان دیروقت به خانه آمدند. سر و پایش شنی و خاکی بود. خیلی خسته بود. آن‌قدر خسته که همین‌طور سر سفره نشست. تا من رفتم غذا بیاورم، دیدم سر سفره خوابش برده، آمدم تا کفش و جورابش را بردارم که بیدار شد و با لحن خاصی گفت: «این کارها وظیفه‌ی شما نیست. زن که برده نیست. من خودم این کار رو انجام می‌دم.»
راوی: همسر سردار شهید مهدی زین‌الدین
 

bahramian0935

New member
شهید آیت الله دستغیب در کتاب "داستان های شگفت" خود این گونه می نویسد :
« زن و شوهری برای زیارت امام حسین (علیه السلام) ساکن کربلا می شوند. روزی مرد وارد قصابی می شود و مقداری گوشت می خرد و به حرم امام حسین (علیه السلام) می رود، بعد از زیارت به خانه برگشته و گوشت را به همسرش می دهد و می گوید آبگوشتی درست کن.
ظهر که می شود همسرش به مرد می گوید گوشت نپخته است و مرد می گوید اشکالی ندارد صبر کن تا شب بپزد. شب که می روند سراغ گوشت می بینند گوشت اصلا نپخته است و مرد قصاب را سرزنش می کنند که گوشت بی کیفیت به آنها داده است و می گذارند تا صبح بپزد.
صبح بیدار شدند دیدند گوشت هنوز نپخته است.
مرد ظرف غذا را می برد قصابی و می گذارد روی میز و می گوید مرد حسابی ما زائر امام حسین (علیه السلام) هستیم بی انصافی است به ما گوشت بی کیفیت بدهی، از دیروز صبح که گوشت را خریدم تا امروز صبح گوشت اصلا نپخته است. قصاب لبخندی زد و به او گفت وقتی گوشت را خریدی مستقیم رفتی داخل حرم امام حسین (علیه السلام) ؟ زائر گفت چطور ؟
بله رفتم. قصاب گفت مگر نمی دانی گوشتی که وارد حرم امام حسین (علیه السلام) شود آتش به او کارساز نیست، اگر می دانستم قصد زیارت داری به تو می گفتم. »
* یادآور می شوم که در روایات آمده است سوزاندن بدن زائر امام حسین (علیه السلام) بر آتش جهنم حرام است *
صَلَّی
اللهُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِلله ... صَلَّی اللهُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِلله ... صَلَّی اللهُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِلله
وَ عَلی جَدِّکَ وَ اَبیک
وَ عَلی اُمِّکَ وَ اَخیک
وَ عَلی ذُریَّتک وَ بَنیک
وَ عَلی المُستَشهَدینَ فیک
وَ رَحمَتُ اللهِ وَ بَرَکاتُه
 

bahramian0935

New member
ن هنگام که؛عطر بهار نارنج،
در آن کلام مقدس پیچید...
من؛ تو را...
از پشت چشم هایِ بسته ام دیدم؛
خوبی های تو را و لطف تو را.
بهار نارنج را به نسیم بسپار.... و اگر خواسته ام را خواستی؛ کتاب را به نشانِ عهدی میان ما، با خود بردار... وگرنه بماند....
شيدا
 

bahramian0935

New member
کتر شریعتی:"... علی کسی است که، نه تنها با اندیشه و سخنش، بلکه با وجود و زندگی‌اش، به همه دردها و نیازها و همه احتیاج‌های چندگونه بشری، در همه دوره‌ها، پاسخ می‌دهد..."
"... هرکه علی‌وار زندگی کند و علی‌وار کار کند و علی‌وار سخن بگوید و علی‌وار بیندیشد، نمی‌تواند از سرنوشت محتوم علی‌وار بگریزد..."
"... علی... که همه ارزشها در برابرش بی‌مقدار می نماید و همه قدرتها و عظمتها در قیاسش ضعف و حقارت به نظر می‌آید..."
"... ارزش‌های علی در بی‌نیازتر بودنش از دیگران نیست، بلکه در احساس کردنِ نیازهای بلندتر و متعالی‌تر اوست نسبت به دیگران و همچنین در احساس نیازمندتر بودن و احساس کمبود بیشتر کردن او در هستی است؛ که دیگران چنین احساسی را ندارند..."
"... علی، مظهر توحید و انسانی که رسالت تاریخی تمامی پیامبران در او تجسم یافته و وجودش جوهر همه انقلاب‌های توحیدی است و گردابی است که تمامی ‌رودهایی که در طول تاریخ عدالت و آزادی و برابری بشری از انقلاب‌ها و نهضت‌ها سرچشمه گرفته و با جور و جبر و تبعیض در کشاکش بوده است در او می‌ریزد..."
 

bahramian0935

New member
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽ (ﻉ) ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ: ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﯽ؟
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﻣﻦ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺷﺘﺮ ﻭ ﺑﺰ ﻭ ... ﻫﺴﺘﻢ .ﻳﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﺘﺮﻫﺎﻳﻢ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﭘﺪﺭ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﮐﺮﺩ،
ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺷﺘﺮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺳﻨﮓ ﺯﺩ ﻭ ﺷﺘﺮ ﻣﺮﺩ، ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﺎﻥ ﺳﻨﮓ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﻪ ﭘﺪﺭﺷﺎﻥ ﺿﺮﺑﻪ ﺯﺩﻡ ﻭ ﺍﻭ ﻣﺮﺩ.
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ : ﺑﺮ ﺗﻮ ﺣﺪ ﺭﺍ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﻴﮑﻨﻢ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺭﻭﺯ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻬﻠﺖ ﺩﻫﻴﺪ. ﭘﺪﺭﻡ ﻣﺮﺩﻩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻭ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﮐﻮﭼﮑﻢ ﮔﻨﺠﯽ ﺑﺠﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﭘﺲ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﺍ ﺑﮑﺸﻴﺪ ﺁﻥ ﮔﻨﺞ ﺗﺒﺎﻩ ﻣﻴﺸﻪ، ﻭ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﺮﺗﻴﺐ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﻫﻢ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺗﺒﺎﻩ ﻣﻴﺸﻮﺩ .
ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﯿﻦ )ﻉ ( ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ : ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻴﮑﻨﺪ؟
ﻣﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ.
ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ(ع) ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ : ﺍﯼ ﺍﺑﺎﺫﺭ ﺁﻳﺎ ﺍﻳﻦ ﻣﺮﺩ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﻣﻴﮑﻨﯽ؟
ﺍﺑﻮﺫﺭ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﺑﻠﻪ. ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ
ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﺗﻮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﻴﺸﻨﺎﺳﯽ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﺪ ﺣﺪ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺗﻮ ﺍﺟﺮﺍ ﻣﻴﮑﻨﻢ !
ﺍﺑﻮﺫﺭ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ: ﻣﻦ ﺿﻤﺎﻧﺘﺶ ﻣﻴﮑﻨﻢ ﻳﺎ ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ .
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺳﭙﺮﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﺯ ﺍﻭﻝ ﻭ ﺩﻭﻡ ﻭ ﺳﻮﻡ ...ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺑﺎﺫﺭ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺍﻭ ﺣﺪ ﺍﺟﺮﺍ ﻧﺸﻮﺩ ...
ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﺫﺍﻥ ﻣﻐﺮﺏ ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﺁﻣﺪ .ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻴ ﮑﻪ ﺧﻴﻠﯽ ﺧﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، در برابر ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻋﺮﺽ ﮐﺮﺩ : ﮔﻨﺞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﻭ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺯﻳﺮ ﺩﺳﺘﺎﻧﺖ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺑﺮ ﻣﻦ ﺣﺪ ﺭﺍ ﺟﺎﺭﯼ ﮐﻨﯽ.
ﺍﻣﺎﻡ ﻋﻠﯽ(ع) ﻓﺮﻣﻮﺩﻧﺪ :ﭼﻪ ﭼﻴﺰﯼ ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺑﺮﮔﺮﺩﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻟي ﮑﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﺴﺘﯽ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﯽ؟
ﺁﻥ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ "ﻭﻓﺎﯼ ﺑﻪ ﻋﻬﺪ " ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﺖ ...
ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﻮﻧﻴﻦ ﺍﺯ ﺍﺑﺎﺫﺭ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ : ﭼﺮﺍ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺿﻤﺎﻧﺖ ﮐﺮﺩﯼ؟
ﺍﺑﻮﺫﺭ ﮔﻔﺖ: ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ " ﺧﯿﺮ ﺭﺳﺎﻧﯽ ﻭ ﺧﻮﺑﯽ " ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﺖ ...
ﺍﻭﻻﺩ ﻣﻘﺘﻮﻝ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮔﺬﺷﺘﻴﻢ ...
ﺍﻣﻴﺮﺍﻟﻤﻮﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﭼﺮﺍ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﻣﻴﺘﺮﺳﻴﻢ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ " ﺑﺨﺸﺶ ﻭ ﮔﺬﺷﺖ " ﺍﺯ ﺑﻴﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﺖ ...
و ﻣﻦ ﺍﻳﻦ ﭘﻴﺎﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻤﺎ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻡ
ﺗﺎ ﻧﮕﻮﻳﻨﺪ "ﺩﻋﻮﺕ ﺑﻪ ﺧﻴﺮ " ﺍﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻓﺖ.
خدایا به عزت و مقام مولا امیرالمومنین امام علی( ع)
چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار.
 

bahramian0935

New member
گرسنه اش بود .
به نانوا گفت : "گشنمه ، یه نون به من میدی ؟"
چپ چپ براندازش کرد و گفت : "چن سالته ، ننه بابات کجان ؟"
گفت : "نه سال . بابام مرده ، ننم خونس".
نانوا گفت : "ده تا از اون کیسه ها وردار بذار تو دکون ، تا دوتا نون بهت بدم".
به خانه که رسید تاریک شده بود ، نا نداشت . مادرش خواب بود. یواش ، نان ها را در چادر مادرش پیچید.
کنار مادرش دراز کشید ، به خودش میپیچید ، دلش درد میکرد.
دستش را روی بازوی مادرش گذاشت.
مادرش از سردی دست او بیدار شد ، اما او از گرمی دست مادرش بیدار نشد.
 

bahramian0935

New member
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت میبخشی؟
کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟
کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت.
کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد.
سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.
کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد... .
 

bahramian0935

New member
آیت الله اراکی ره فرمود:
شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟با لبخند گفت : خیر
سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟گفت : نه
با تعجب پرسیدم : پس راز این مقام چیست؟
جواب داد : هدیه مولایم حسین ع است!
گفتم چطور؟
با اشک گفت :
آنگاه که رگ دو دستم را در حمام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی!
پس چه کشید پسر فاطمه ؟
او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
از عطش حسین ع حیا کردم ،
لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین ع آمد و گفت به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم .
 

bahramian0935

New member
یعقوب بن شعیب گفت: از ابا عبد اللَّه امام صادق علیه السلام شنیدم، مى فرمود:
خداى به آدم وحى فرمود که براى تو سخنان نیکو را در چهار کلام جمع مى کنم،
عرض کرد: پروردگارم! آنها کدامند؟
فرمود: یکى از آن من است و یکى از آن توست و یکى بین من و بین توست و یکى بین تو و مردم است
آدم علیه السلام عرضه داشت: پروردگارم براى من روشن فرما تا بدانم
خداى تعالى فرمود: آنى که مال من است آن است که مرا بپرستى و شرک نورزى و آنکه مال توست اینکه در روزى که بیش از همه وقت به پاداش نیازمندى بر عمل تو پاداش دهیم و امّا آنکه بین من و توست پس وظیفه تو دعاست و بر عهده من است که اجابت کنم. امّا آنکه بین تو و مردم است اینکه آنچه که بر خود مى پسندى براى مردم بپسندى.
آداب راز ونیاز به درگاه بى نیاز (ترجمه عدة الداعی) ج1 ص44
 

bahramian0935

New member
ﮔﻮﯾﻨﺪ :
ﯾﮏ ﺷﺐ ﻣﺎﺭ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩﻥ ﻏﺬﺍ ﻭﺍﺭﺩ
ﺩﻛﺎﻥ ﻧﺠﺎﺭﯼ ﺷﺪ
ﻋﺎﺩﺕ ﻧﺠﺎﺭ ﺍﻳﻦ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺗﺮﮎ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﻭﺳﺎﻳﻞ
ﻛﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ .
ﺁﻥ ﺷﺐ، ﻧﺠﺎﺭ ﺍﺭﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﻴﺰ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ .
ﻫﻤﻴﻨﻄﻮﺭ ﻛﻪ ﻣﺎﺭ ﮔﺸﺖ ﻣﻴﺰﺩ ﺑﺪﻧﺶ ﺑﻪ ﺍﺭﻩ ﮔﻴﺮ
ﮐﺮﺩ ﻭ ﻛﻤﻲ ﺯﺧﻢ ﺷﺪ
ﻣﺎﺭ ﺧﻴﻠﻲ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻓﺎﻉ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺍﺭﻩ
ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ .
ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺳﺒﺐ ﺧﻮﻥ ﺭﻳﺰﯼ ﺩﻭﺭ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭ
ﮐﻪ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ
ﺍﺭﻩ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﮔﺶ ﺣﺘﻤﻴﺴﺖ
ﺗﺼﻤﻴﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﺩﻓﺎﻉ
ﻛﺮﺩﻩ ﻭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺣﻤﻠﻪ ﻛﻨﺪ
ﺍﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺭ ﺍﺭﻩ ﭘﻴﺠﺎﻧﺪ ﻭ ﻫﻲ ﻓﺸﺎﺭ ﺩﺍﺩ.
ﺻﺒﺢ ﻛﻪ ﻧﺠﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﺭﮔﺎﻩ ﺁﻣﺪ ﺭﻭﻱ ﻣﻴﺰ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ
ﺍﺭﻩ، ﻻﺷﻪ ﻣﺎﺭﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻭ ﺯﺧﻢ ﺁﻟﻮﺩ ﺩﻳﺪ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺑﯽ ﻓﮑﺮﯼ ﻭ ﺧﺸﻢ ﺯﻳﺎﺩ ﻣﺮﺩﻩ
ﺍﺳﺖ .
ﻣﺎ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﺸﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯿﻢ
ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺻﺪﻣﻪ ﺑﺰﻧﯿﻢ ﻭﻟﯽ ﺑﻌﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻛﺲ ﺩﻳﮕﺮﯼ ﺭﺍ ﻧﺮﻧﺠﺎﻧﺪﻩ ﺍﻳﻢ ﻭ
ﻣﻮﻗﻌﯽ ﺍﻳﻦ ﺭﺍ ﺩﺭﻙ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ ﻛﻪ ﺧﻴﻠﻲ ﺩﻳﺮ
ﺷﺪﻩ ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﺍﺣﺘﻴﺎﺝ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻢ
ﭘﻮﺷﯽ ﻛﻨﻴﻢ
ﺍﺯ ﺍﺗﻔﺎﻗﻬﺎ
ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ
ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭﻫﺎ
ﺍﺯ ﮔﻔﺘﺎﺭﻫﺎ
ﻭ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻳﺎﺩ ﺑﺪﻫﻴﻢ
ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻢ ﭘﻮﺷﯽ ﻋﺎﻗﻼﻧﻪ ﻭ ﺑﺠﺎ ﺭﺍ
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: biosta

bahramian0935

New member
امام علی چگونه ریاضیدان یهودی راشگفت زده کرد؟
خبرآنلاین نوشت
»یکی از ریاضی دانان یهودی که از علم و دانش امام علی(ع (شنیده بود با خود گفت چگونه ممکن است که شخصی در همه زمینه ها استاد باشد. تصمیم گرفت تا سوالی طرح کند تا ایشان را از جواب دادن عاجز کند. بعد از مدتی سوالی حاضر کرد و نزد مولا آمد و گفت: سوالی دارم که باید بدون تأمل جواب آن را بگویی و در جواب گفتن به تو مهلت نمی دهم!
مولا فرمودند بپرس که من بی درنگ جواب خواهم داد.
پرسید: به من خبر بده از کوچک ترین عددی که بر هر عددی از یک تا ده تقسیم شود و جواب کسر نیاورد. (یعنی به هر عددی از یک تا ده بخش پذیر باشد.(
حضرت بی درنگ فرمود: ایام هفته را در ایام سال (قمری) ضرب کن تا عددی را که می خواهی بدست آوری!
ریاضی دان یهودی وقتی این عملیات را انجام داد و جواب امام را صحیح دید، به حقانیت علمی ایشان ایمان آورد و مسلمان شد.«
محاسبه عددی که امام علی(ع) در پاسخ بیان کردند به شرح زیر است:
360 × 7 = 2520
2520 ÷ 2 = 1260
2520 ÷ 3 = 840
2520 ÷ 4 = 630
2520 ÷ 5 = 504
2520 ÷ 6 = 420
2520 ÷ 7 = 360
2520 ÷ 8 = 315
2520 ÷ 9 = 280
2520 ÷ 10 = 252
 

bahramian0935

New member
بیل گیتس:
اگرفنّاوری جنرال موتـــورز با سرعتی همســــان فنّاوری کامپیوتر پیشرفت کرده بود، امروز اتومبیلهایی سوار می‌شدیم که:
• سرعتشان 22000 مایل بر ساعت بود!
• مصرف بنزین آنها 4 لیتر درهر 1000 مایل بود!!
• بهای آنها 25 دلار بود!!!

پاسخ جنرال موتورز :
در ادامه اضافه کنید :
1 - بدون هیچ دلیلی ماشین شما در روز دوبار تصادف می‌کرد!
2 - هردفعه که خطهای وســط خیابان را ازنو نقاشی می‌کردند شما باید یک ماشین جدید می‌خریدید!
3 - گاه وبیگاه ماشین شما درخیابانها از حرکت باز می‌ایستــــاد وشما چاره‌ای جز استارت مجدد(Restart) نداشتید!
4 - هربار که جنــــرال موتورز مدل جدیدی را به بازار عرضه می‌کرد خریداران ماشین باید راننــــدگی را از اول یاد می‌گرفتند چون هیچ یک از عملکردها و کنترلهای ماشین مانند مدل قبلی نبود!
5 - برای خاموش‌کردن ماشین باید دکمه استارت را می‌زدند!
6 - جنرال موتورز خریداران ماشینهایش را مجبور به خرید نقشه‌های راههایی می‌کرد که ممکــــن بود اصلاً به درد راننـــدگان نخورد.
7 - کیسة هــــــوا قبل از بازشدن در هنگام تصادف از شما می‌پرسید:
Are You Sure ?!
 

bahramian0935

New member
جمعه بود و طبق معمول هر هفته خانمی نسبتا مسن داشت از نماز جمعه برمی گشت.
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو نماز جمعه امروز، امام جمعه براتون چی بازگو کرد؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :
عزیزم ، اصلا یک کلمه اش رو هم نمیتونم به یاد بیارم !!!
نوه پوزخندی زد و بهش گفت :
تو که چیزی یادت نمیاد، واسه چی هر هفته همش میری نماز جمعه؟!!
مادر بزرگ تبسمی بر لبانش نقش بست.
خم شد سبد نخ و کامواش رو خالی کرد و داد دست نوه و گفت:
عزیزم ممکنه بری اینو از حوض پر آب کنی و برام بیاری؟!
نوه با تعجب پرسید: تو این سبد؟ غیر ممکنه با این همه شکاف و درز داخل سبد آبی توش بمونه !!!
مادر بزرگ در حالی که تبسم بر لبانش بود اصرار کرد : لطفا این کار رو انجام بده عزیزم!
دخترک غرولند کنان و در حالی که مادربزرگش رو تمسخر می کرد سبد رو برداشت و رفت، اما چند لحظه بعد، برگشت و با لحن پیروزمندانه ای گفت:
من می دونستم که امکان پذیر نیست، ببین حتی یه قطره آب هم ته سبد نمونده!
مادر بزرگ سبد رو از دست نوه اش گرفت و با دقت زیادی وارسی اش کرد گفت:
آره، راست می گی اصلا آبی توش نیست اما بنظر می رسه سبده تمیزتر شده، یه نیگاه بنداز …!
 

bahramian0935

New member
از ماموریت که برگشت خوشحال بود
پرسید: فرمانده، گمراه کردن اینها چه فایده ای دارد؟
ابلیس جواب داد: امام اینها که بیاید عمر ما تمام میشود اینها را که غافل کنیم امامشان دیرتر می آید
با کنجکاوی پرسید: این هفته پرونده ها چطور بود؟
ابلیس نگاهی انداخت و گفت: مگر صدای گریه امامشان را نمیشنوی...
 

bahramian0935

New member
وقت سخن با احمد ناخودآگاه آدم را به یاد خرازی می انداخت، به یاد همت می انداخت، حیای احمد آدم را به یاد آن انسان پر از حیای جنگ می انداخت، لذا امروز كه احمد را از دست دادیم انگار یك یادگار از همه یادگاران جنگ را از دست داده ایم، آن كسی كه از همه ارزشهای جنگ نشانه ای در خود داشت از دست داده ایم
سردار قاسم سلیمانی
 
بالا