bahramian0935
New member
چرا قرآن بخونيم، وقتى كه نمى فهميم؟؟؟!
يك پير مرد آمريكايى مسلمان همراه با نوه كوچكش در يك روز مزرعه در كوههاى شرقى كنتاكى زندگى مى كرد. هر روز صبح پدر بزرگ پشت ميز آشپزخانه مى نشست و قرآن مى خواند. نوه آش هر بار مانند او مى نشست و سعى مى كرد فقط بتواند از او تقليد كند.
يه روز نوه اش پرسيد: " پدر بدرگ من هر دفعه سعى ميكنم مانند شما قرآن بخوانم، اما آن را نميفهمم و چيزى را كه نفهمم زود فراموش ميكنم و كتاب را مى بندم! خواندن قرآن چه فايده اى دارد؟؟
پدر بزرگ به آرامى زغالى را داخل بخارى گذاشت و پاسخ داد: "اين سبد آب بياور" پسر بچه گفت: " اما قبل از اينكه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهاى سبد بيرون مى ريزد!؟ پدر بزرگ خنديد و گفت: "آن وقت تو مجبور خواهى بود دفعه بعد كمى سريعتر حركت كنى."
و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعى خود را بكند. پسر سبد را آب كرد و سريع دويد، اما سبد خالى بود قبل از اينكه او به خانه برگردد.
در حالى كه نفس نفس مى زد به پدر بزرگش گفت كه حمل كردن آب در يك سبد غير ممكن بود و رفت كه در عوض يك سطل بردارد. پير مرد گفت: "من يك سطل آب نميخواهم، من يك سبد آب ميخواهم، تو فقط به اندازه كافى سعى خود را نكردى." و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا كند. اين بار پسر مى دانست كه اين كار غير ممكن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد كه اگر هم او بتواند سريعتر بدود باز قبل از اينكه به خانه برگردد آبى در سبد وجود نخواهد داشت. پسر دوباره سبد را در رودخانه فرو برد و سخت دويد، اما وقتى كه به پدر بزرگش رسيد سبد دوباره خالى بود.
نفس نفس زنان گفت: "ببين! پدر بزرگ، بى فايدست."
پير مرد گفت: "باز هم فكر ميكنى كه بى فايدست؟؟ به سبد نگاه كن!" پسر به سبد نگاه كرد و براى اولين بار فهميد كه سبد فرق كرده بود، سبد زغال كهنه و كثيف حالا به يك سبد تميز تبديل شده بود؛ داخل و بيرون آن.
پسرم، چه اتفاقى مى افتد وقتى كه تو قرآن ميخوانى، تو ممكن است چيزى را نفهمى يا به خاطر نسپارى، اما وقتى كه آن را ميخوانى تو تغيير خواهى كرد....
يا على مدد
يك پير مرد آمريكايى مسلمان همراه با نوه كوچكش در يك روز مزرعه در كوههاى شرقى كنتاكى زندگى مى كرد. هر روز صبح پدر بزرگ پشت ميز آشپزخانه مى نشست و قرآن مى خواند. نوه آش هر بار مانند او مى نشست و سعى مى كرد فقط بتواند از او تقليد كند.
يه روز نوه اش پرسيد: " پدر بدرگ من هر دفعه سعى ميكنم مانند شما قرآن بخوانم، اما آن را نميفهمم و چيزى را كه نفهمم زود فراموش ميكنم و كتاب را مى بندم! خواندن قرآن چه فايده اى دارد؟؟
پدر بزرگ به آرامى زغالى را داخل بخارى گذاشت و پاسخ داد: "اين سبد آب بياور" پسر بچه گفت: " اما قبل از اينكه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهاى سبد بيرون مى ريزد!؟ پدر بزرگ خنديد و گفت: "آن وقت تو مجبور خواهى بود دفعه بعد كمى سريعتر حركت كنى."
و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعى خود را بكند. پسر سبد را آب كرد و سريع دويد، اما سبد خالى بود قبل از اينكه او به خانه برگردد.
در حالى كه نفس نفس مى زد به پدر بزرگش گفت كه حمل كردن آب در يك سبد غير ممكن بود و رفت كه در عوض يك سطل بردارد. پير مرد گفت: "من يك سطل آب نميخواهم، من يك سبد آب ميخواهم، تو فقط به اندازه كافى سعى خود را نكردى." و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا كند. اين بار پسر مى دانست كه اين كار غير ممكن است، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد كه اگر هم او بتواند سريعتر بدود باز قبل از اينكه به خانه برگردد آبى در سبد وجود نخواهد داشت. پسر دوباره سبد را در رودخانه فرو برد و سخت دويد، اما وقتى كه به پدر بزرگش رسيد سبد دوباره خالى بود.
نفس نفس زنان گفت: "ببين! پدر بزرگ، بى فايدست."
پير مرد گفت: "باز هم فكر ميكنى كه بى فايدست؟؟ به سبد نگاه كن!" پسر به سبد نگاه كرد و براى اولين بار فهميد كه سبد فرق كرده بود، سبد زغال كهنه و كثيف حالا به يك سبد تميز تبديل شده بود؛ داخل و بيرون آن.
پسرم، چه اتفاقى مى افتد وقتى كه تو قرآن ميخوانى، تو ممكن است چيزى را نفهمى يا به خاطر نسپارى، اما وقتى كه آن را ميخوانى تو تغيير خواهى كرد....
يا على مدد