...................................................
princess New member 2013-03-21 #4 همه چی تکراری... زندگی تکراری، خنده ها تکراری، گریه ها تکراری، دل من در این تکرار ها مانده در بهت و سکوت همه جا رو به غروب، دل من می ترسد ترس هم تکراریست ....
همه چی تکراری... زندگی تکراری، خنده ها تکراری، گریه ها تکراری، دل من در این تکرار ها مانده در بهت و سکوت همه جا رو به غروب، دل من می ترسد ترس هم تکراریست ....
mahsa. New member 2013-03-21 #5 مار از پونه من از مار بدم میاید یعنی از علت ازار بدم می اید لحظاتم چو ردیف غزلم تکراریست اری از اینهمه تکرار بدم می اید.
مار از پونه من از مار بدم میاید یعنی از علت ازار بدم می اید لحظاتم چو ردیف غزلم تکراریست اری از اینهمه تکرار بدم می اید.
princess New member 2013-03-21 #6 You say I lOve rain,but you close the windOw in rain You say I lOve flOwers,but you pick them You say I lOve birds,but you kill them sO I afraid when you say: I lOve you
You say I lOve rain,but you close the windOw in rain You say I lOve flOwers,but you pick them You say I lOve birds,but you kill them sO I afraid when you say: I lOve you
princess New member 2013-03-21 #7 دل تنگم. نمی دانم چرا، شاید دلم برای کسی تنگ است کسی که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت غمی نیست، نمی دانم چرا غمی نیست، اما شاید چون دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند, رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي، به اشكي نريخته مي ماند! گاه با خود می گویم از چیزی می گریزم که در جستجوی آنم، نمی دانم چرا شاید چون می دانم آن كسانی كه ما را می فهمند گوشه ای از وجودمان را به اسارتُ می برنُد. بارها پرسش خویش را گفتم و گفتم اما چه حاصل! شاید می دانستم که پاسخم جز پاسخ مرغ محزونی نیست که با خود می گفت: اي مرغك اسير ! كه در باغي دور دست مي خواني، زمستان است. اي پرستوي اسفندي! بهار مرده است. با خود گفتم گرچه زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود اما شاید با تو، بي تو، هم سفر سايه ي خويشم و به سوي بي سوي تو مي آيم! خوب یادم بود که روزی، رهگذری مات به چشمانم گفت: تو چه داری در دل؟ رفت اما باز با خود گفتم حرفها دارم اما... بزنم يا نزنم ؟ با تو ام، با تو! خدا را! بزنم يا نزنم؟ همه ي حرف دلم با تو همين است كه «دوست...» چه كنم؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم؟ شاید روزی سنگی برداشتم و چنان بر دل زدم که دیگر کورسویش از ناکجاآباد هم برنخیزد، زمانی که شایدهایم به یقین مبدل گشت تا بدانم که: بزنم یا نزنم...
دل تنگم. نمی دانم چرا، شاید دلم برای کسی تنگ است کسی که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت غمی نیست، نمی دانم چرا غمی نیست، اما شاید چون دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه اي مي خواند, رويا هايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد و هر دانه برفي، به اشكي نريخته مي ماند! گاه با خود می گویم از چیزی می گریزم که در جستجوی آنم، نمی دانم چرا شاید چون می دانم آن كسانی كه ما را می فهمند گوشه ای از وجودمان را به اسارتُ می برنُد. بارها پرسش خویش را گفتم و گفتم اما چه حاصل! شاید می دانستم که پاسخم جز پاسخ مرغ محزونی نیست که با خود می گفت: اي مرغك اسير ! كه در باغي دور دست مي خواني، زمستان است. اي پرستوي اسفندي! بهار مرده است. با خود گفتم گرچه زندگی چیزی نیست که لب تاقچه عادت از یاد من و تو برود اما شاید با تو، بي تو، هم سفر سايه ي خويشم و به سوي بي سوي تو مي آيم! خوب یادم بود که روزی، رهگذری مات به چشمانم گفت: تو چه داری در دل؟ رفت اما باز با خود گفتم حرفها دارم اما... بزنم يا نزنم ؟ با تو ام، با تو! خدا را! بزنم يا نزنم؟ همه ي حرف دلم با تو همين است كه «دوست...» چه كنم؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم؟ شاید روزی سنگی برداشتم و چنان بر دل زدم که دیگر کورسویش از ناکجاآباد هم برنخیزد، زمانی که شایدهایم به یقین مبدل گشت تا بدانم که: بزنم یا نزنم...
ariyana New member 2013-03-21 #8 خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر،هیچکس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد، خواستند از تو بکویند شبی شاعرها.. عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد....
خداحافظی تلخ تو سوگند نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر،هیچکس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد، خواستند از تو بکویند شبی شاعرها.. عاقبت با قلم شرم نوشتند نشد....
princess New member 2013-03-21 #10 مــن تنها کمی متفاوتـم وقـتی تمام دردهای دنیا روی شـانه های دخـترانه ام کــوه میشود مــن به پهـنای تمام کـوهپایه ها لبخنــد می زنـم…!
مــن تنها کمی متفاوتـم وقـتی تمام دردهای دنیا روی شـانه های دخـترانه ام کــوه میشود مــن به پهـنای تمام کـوهپایه ها لبخنــد می زنـم…!
goo New member 2013-03-23 #12 ... به حباب نگران لب یک رود قسم ، و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد ، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند . لحظه ها عریانند ، به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ...
... به حباب نگران لب یک رود قسم ، و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم میگذرد ، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند . لحظه ها عریانند ، به تن لحظه ی خود ، جامه اندوه مپوشان هرگز ...
pashmak New member 2013-03-23 #13 هیچ وقت از خدا نخواستم همه دنیا مال من باشه فقط خواستم اونی که دنیای منه مال هیچ کس نباشه
shilaa New member 2013-04-05 #16 گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را ... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم وکدام خواهش را نشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگــــــــــــــــم
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را ... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم وکدام خواهش را نشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگــــــــــــــــم