خنده دارترین خاطره درس.

faranita

New member
ما یک استاد زن داشتیم که با اینکه چادری بود زیر چادر تیپای بینهایت ضایعی میزد من و 3 تا از دوستام هم همیشه سر کلاس بیشتر به تحلیل تیپش میپرداختیم تا گوش دادن به درس ، از خصوصیات تیپش این بود که مقنعه های رنگی ولی بدرنگ سرمیکرد .یه بار تو دانشکده جشن روز دختر گرفتن و یه سری مقنعه که فکر کنم از مرکز خرید اون استادمون خریده بودن بهمون دادن!!!!ما هم بعد حشن کلاس داشتیم ،همزمان با رفتن به سمت کلاس بسته های کادومونو باز کردیم وقتی مقنعه هامونو دیدیم شروع کردیم به تمسخر که مال من به اون مانتو گشاد 4خونه ا...پور(استادمون) میاد دوستم گفت نه به اون مانتوش که مال زمان قجره بیشتر میاد و یکی دیگه گفت بریم اینا رو بدیم به ا...پور کلکسیونش کامل شه و کلی دری وری دیگه . هر کس یه چیزی گفت و کلی خندیدیم که یکدفعه یه صدایی اومد اجازه میدید من رد شم !؟ استادمون بود! ما که راه بندون کرده بودیم متوجه شدیم کل مسیر پشتمون بوده و همه رو شنیده چون خودشم داشت میخندید:shocked::ph34r-smiley::tsimuzpzwoap1t9y3o7
 
آخرین ویرایش:

faranita

New member
یه بار رفته بودیم پردیس مرکزی دانشگاه سالن تشر یح ما هم خودمون ترم دو بودیم که دیدیم یه سری دانشجو پزشکی ورودی جدید نشستن بالا سر جسد اتفاقا استادمون که استاد اونا هم بود حضور داشت. اونا هم فکر میکردن ما سال بالاییشونیم ما هم کلی کلاس که اینا که نمیدونن ما پزشکی نیستیم ولی ما که میدونیم اینا جدیدن و ...کلاس میان:33: . رفتیم جلو اولش میخواستن یه جسد که 4 تا استخوان بیشتر ازش نمونده بود رو به ما بندازن من و چند نفر رفتیم طرفشون اونا هم که کلی قیافه انگار که جسد از اموال شخصی خودشونه نشسته بودن و پنس رو میکردن تو پوست بدبخت که ما الیم و بلیم دوستم لب و لوچه اش رو کج کرد با اعتماد بنفس کامل گفت: سال اولی هستین؟ پاشین پاشین ما کلاس داریم جسد رو میخوایم ، برین با استخونای اونیکی بازی کنین!!!!
مثل سوزنی که ناغافل به بادکنک اصابت کند فیسشون خوابید و آروم رفتن بیرون و باز هم بر و بچ ما با پررویی زدن زیر خنده .



 

faranita

New member
یادمه بچه که بودم غیر از حالگیری خیلی ساکت بودم(یه دفعه میزدم تو حال طرف)همش عمه ام سربسرم میذاشت منم با اینکه یادمه 6 سالم بود احترامشو نگه میداشتم و چیزی نمیگفتم. عمه ام گفت و گفت و منم حرص میخورم که نمیتونم جواب بدم:smiliess (13): تا اینکه قرار شد با پسرعمه ام بریم خونه مادر بزرگم توی راه من که از طرف عمه ام مستفیذ شده بودم در حال حرص خوردن بودم که پسرعمه ام که حدودا پیش دانشگاهی میشد خواست رسالت مادرش رو زمین نمونه شروع کرد به ادامه دادن سربسر گذاشتن با من، به این امید که به اونم چیزی نمیگم.چشمتون روز بد نبینه هنوز جملش کامل نشده بود که با صدای بلند گفتم :خجالت نمیکشی خرس گنده مگه من هم قد توام برو با هم سن وسالات بازی کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:image170: همه تو خیابون از خنده ترکیدن و پسر عمه ام سرخ شد از خحالت.:5:
ولی دلم خنک شد عقده مامانشم دراوردم:smiliess (3):
 

mikhak s

New member
پارسال سيزده بدر تصميم گرفتم(به همراه زن داداشم) با 1دروغ سيزده دخترعموهامو بزاريم سركار (چون خواهرم اون سال با ما نبود ميخواستم بگم خواهرم داره يه ني ني مياره).پيش دختر عموم نشستمو گفتم خبر داري... كه همون موقع اون يكي دختر عمومم امدو گفت چي؟ اونم نشست داشتم تعريف ميكردم كه آره يه ني ني تو راهه كه بله پسرعموم از راه رسيد بعد زنعموم و خلاصه همه فهميدن كه خواهر من حامله است وكلي خوشحال شدن (حالا خواهر من 1سال نبودكه ازدواج كرده)!!! نميدونيد چه قلقله اي شده بود (زعموم برگشت به دخترش گفت تو هم وقتشه ديگه ببين دوتا بچه باشه بهتره باهم سرگرم ميشن)حالا من اين وسط داشتم ميتركيدم از خنده:25r30wi: نميدونستم چطوري خودمو كنترل كنم كه زنعموم گفت بايد بهش زنگ بزنم :smiliess (2): واي منو ميگي خندم خشكيد مونده بودم چكار كنم(همون موقع مامانمم اومد گفت چه خبره داشتن به مامانم تبريك ميگفتن مامانم بنده خدا حاجو واج مونده بودو ناراحت كه چرا من بايد آخرين نفري باشم كه بفهمم) زن داداشمم در جريان بود گفت زياده روي كرديم گفتم مجبورم بگم تا بدتر نشده كه منم گفتم ببخشيد من شرمندم شما دربرابر دروغ سيزده قرار گرفتيدو فرار كردم:p برگشتم عقبمو ببينم ديدم همه دارن به هم نگاه ميكنن انگار نگرفته بودن كه واي بعدش لشكري افتادن دنبالمو حسابي با خاك يكسانم كردن:1dco2x0p1lilzhfpg1t

 
آخرین ویرایش:

sakar

New member
سوار تاکسی شدم گفت کجا
گفتم آموزشگاه رانندگیه فلان
حرفم تموم نشده بود که راننده شروع کرد به بد گفتن از رانندگیه خانما
توصیه های ایمنیشو میگفت اونم با چه حالت حق بجانبی
خلاصه تا میتونست گفت و گفت
اخر سرم گفت به مربیتون بگید اینقد سبقت غیر مجاز یاد خانما نده امروز صبح یه خانم سبقت غیر مجاز گرفته زده یه خانوادرو از بین برده
اینو که گفت دیگه جوش اوردم مگه یه ذره منطق تو وجودم مونده بود
منم که تا اونموقع شنونده بودم وفک میکرد خیلی کار مفیدی انجام داده
تو جوابش گفتم اینهمه ادمو اغایون میکشن چه اشکالی داره که خانمام یکیو بکشن هاااااا
اینو که گفتم تا اخر مسیر راننده صم بکم چیزی نگفت
وقتی رسیدیم خواستم پیاده بشم 5 دیقه ی تموم منو نگهداشت فقط معذرت خواهی میکرد که منظوری نداشته و همه ی خانما اینطوری نیستن و ..........
خلاصه اون جلسه رو با مربیمون فقط به اون راننده ی بیچاره خندیدیم
 

kahkeshan

New member
کلی فلفل ریختم تو چایی دادم داداشم بخوره . بیچاره چه فریادی کشید.....
 

vb2

New member
خاطره ی من مربوط به دوران کارشناسیمه ما منجبور بودیم برای گرفتن آمار زایمانی که 80 تا بود به شهرای اطراف دانشگاه بریم که دانشجو نداشت و زایمانا مال خودمون میشد(به عرض برسونم زایمان واسه سال آخرای مامایی که دارن آمار پر میکنن حکم آب تو کربلاست)من و دوستم رفتیم یکی از شهرای اطراف که لهجه ی خیلی پیچیده ایم داشتن رفتیم بیمارستان و همه ی آدرسم با اشاره می پرسیدیم آخه حتی یه کلمه از حرفاشونم نمی فهمیدیم خلاصه رسیدیم زایشگاه شب که شد مام خوابیدیم و به مسول شیفت گفتیم اگه زایمان بود ما رو بیدار کن البته بگم یک شریط سختی بود اونجا جای خواب به ما نمیدادن از غذا هم حرف نمی زنم نمی دونین چه اوضاعی بود شب دو تامون با چشم خیس خوابیدبم نصف شب مسول شیفت بیچاره اومد مارو بیدار کنه واسه زایمان دو تامون سرش داد زدیم :mad_majidonline: و دوباره خوابیدیم صبح که پا شدیم به دوستم گفتم ما چرا همچین کاری کردیم از خجالت یواشکی وسایلامونو جمع کردیمو رفتیم اینم بگم که واسه اینکه کار اون بیمارستانه جور شه واسمون کلی دوندگی کرده بودیم منو دوستم به این نتیجه رسیدیم که اصلا اعصاب نداریم:thumbsupsmileyanim:
 

niloo A

New member
یه بار وقتی بچه بودم با داداشم دعوام شد با برس زدم تو سرش بیچاره سرش به ابعاد 5*5 سوراخ سوراخ شد جای میله های برس بود اخه دلم میسوزه براش هی میگفت سرم داره خون میاد منم که ترسیده بودم با دستمال پاکش میکردمو میگفتم کو ؟پس چرا من نمیبینم اشتباه میکنی:eek:t0837h0nn8zfqu8ult
 

آمنه

New member
من شيطوني دوران بچگيم زياد يادم نيست.ولي از شيطوني سالهاي اخير اين بود كه باچند تا از بچه هاي شيطون كلاسمون نقش استاد زبان پيش برا دانشجويان فوريت ترم 1 بازي كرديم حدود 20 دققه گذاشتيمشون سر كار . بعدم با اومدن استاد واقعيشون از كلاس در رفتيم .اين موضوع مثل بمب تو دانشگاه پيچيد ولي خدارا شكر حراستي نشديم.:25r30wi:
نتيجه اخلاقي كه از اين كار گرفتم اينه كه انشالله در دوران ارشدم اينكار را تكرار كنم.:thumbsupsmileyanim:
 

آمنه

New member
يه بار من تو خوابگاه يه موش گرفتم و گذاشتم دنبال دخترا خوابگاه .اونا هم جيغ ميكشيدن و پا به فرار ميزاشتندحسابي خوابگاه ريخته بودم به هم. ولي جالبي ماجرا اونجايي بود كه مسئول خوابگاه با اعتماد به نفس تمام و حالت غضبناك جلو اومد تا ببينه چه خبره! من موشه را گرفتم جلوش .بنده خدا اول نفهميد چيه خوب كه نگاهش كرد و فهميد موشه زن گنده شروع كرد به جيغ كشيدن و دويدن توي سالن خوابگاه.
 
من سوم راهنمایی بودم ساعت چهار بعد از ظهر تو گرمای سی درجه کلاس زبان داشتم. تازه تعیین سطح کرده بودم غریب بودم. ساعت سه و نیم رسیدم حالا می گم نکنه کلاس یه روز دیگه بود اشتباه اومدم!!! ساعت چی؟ خلاصه رسیدم نمی دونستم شماره کلاسم چنده به نظر می اومد همه می دونن کسی مثل من گیج نبود دنبال چیزی نمی گشت رفتم دفتر پذیرش بپرسم انگار پیش از من پونصد نفر همین سؤالو پرسیده باشن خیلی بی حوصله اصلا منو نگاه نکرد گفت ساعت شیش... من گفتم وااااااااااای اینجا که نوشته چهار... حتما عوض شده... ترسیدم یه بار دیگه سؤال کنم (عادت نداشتیم کمتر از گل بشنویم!!!!) چون دقیقا یه دختره دیگه سؤال منو پرسید انگار اونم مثل من دفعه اول نگرفته باشه آموزشگاه خیلی شلوغ بود باز خانمه گفت ساعت شیش البته با لحنی تند تر...
هیچی دیگه رفتیم ساعت شیش اومدیم گفتن کلاس تموم شده!!!! این بار سرش خلوت بود... گفتم شما گفتین برو ساعت شیش بیا!!! با تعجب نگاه کرد و مظلومانه بعد گفت: گفتم صد و شیش هه هه هه هه نه ساعت شِش! تو رفتی خونه برگشتی؟ هه هه ههه هههههههههههههه
 

Artmis.a

New member
رفتیم منزل اقوام عید دیدنی
موقع رفتن و خداحافظی توی شلوغی جو گیر شدم به صاحبخونه گفتم خوش اومدین!:5:
 

Artmis.a

New member
چندسال پیش روز اول عید با مشقت زنگ زدم به عمه ام برای تبریک عید
از شدت ذوق که بعد از 2ساعت سعی کردن بلاخره موفق شدم بوق ارتباطو بشنوم با شنیدن صدای عمه گفتم: سلام عمه تولدت مبارک!!!!!!!!!!!:riz481:
الان بعد از چندسال باز عید منو میبینن میگن: سلام عمه تولدت مبارک! :riz481:
 

Artmis.a

New member
امروز دخترخاله ام اومد خونمون نقشه شومی به ذهنم خطور کرد و تصمیم گرفتم بترسونمش!

با قیافه ی وحشتناک پریدم جلوش!
in%20love%20alien.gif


بنده خدا طوری جیغ کشید که تا سرکوچمون وحشت کردن:shocked:
 
آخرین ویرایش:
تو اتوبوس ما (کاروان راهیان نور) یه روحانی جوان و خوش سیما و اصلا نورانی!!! آمد برای ما صحبت کنه... گفت تو اتوبوس پسرا یه سال یه پسره آخر نشسته بود زنجیر انداخته بود ازینجا تا اونجا همینجوری اومدیم برای اونا هم صحبت کنیم پسره بر گشت گفت من می خوام مسیحی بشم... فکر کرد من الآن عمامه ام رو می اندازم زمین و عصبانی می شم :p7977cujr38iyymsu8::mad_majidonline::smiliess (2): گفتم چه اشکالی داره... اگه تحقیق کردی مسیحیت هم دین خوبیه مسیحی باش!
 

mosaferkocholo

New member
ترمای اول بودم کلاسها رو خوب نمیشناختم تشنم شد پا شدم برم آب بخورم برگشتنی در کلاسو باز کردم چون اولش بود خجالت میکشیدم سرمو انداختم پایین رفتم تو کلاس سرمو که بالا کردم دیدم زکی کلاسو اشتباهی اومدم از شانسه گنده من کلاسه بچه های عمران بود دخترم نداشتن با تعجب به من نگاه میکردن منم وحشت کردم دویدم بیرون و صدای خنده ای بلند شد که نگو سرخ شده بودم وحشت ناک وای الانم یادم میوفته خندم میگیره :black_eyed:
 

faranita

New member
روز اول دانشکده بود ماه رمضون و کلاس آخر نزدیک اذان وارد کلاس شدیم دیدیم یه پسره سر کلاس نشسته تا میتونستیم مسخره اش کردیم (آخه خیلی ژولیده و عجیب غریب بود از طرفی پسرای کلاسمون سر کلاسمون سر کلاس اول و دوم نیومدن ما هم تو جو دانشگاه که کلاساش مختلطه از دیدن این اوعجوبه ذوق مرگ شده بودیم!!!!!!!!!!!!!!) همه که آقا رو مستفیظ کردن پا شد رفت جلو گفت من آقای پ.... هستم استاد فیزیولوژیتون
:whistle::whistle:
 

hurrem sultan

New member
یه روز که میخواستیم گزارش کارای آز معدنی رو ببریم تحویل استاد بدیم دیدیم استاد نیستو درش اتاقشو بسته ما هم از خدا خواسته از پایین در انداختیم تو اتاق و بخاطر سختی سوالا هرچی فحش تو این چند سال یاد گرفته بودیم نثارش کردیم بدبختی این بود اسممون رو گزارش کارا بود بعد هممون از 15 شدیم 5 . اخه مرد حسابی اتاق دانشگاه جای استراحته؟؟؟؟؟؟؟؟
 

sahar-a

New member
پارسال من یه ترفندی یاد گرفتم که میشد با گوشی سونی اریکسون بدون اینکه شماره بیافته یه اسمس بفرستم و یه آدرس ایمیل بنویسم که به جای شماره بیوفته!! چند ماه پیش دوستم بهم گفت که از یکی از پسرای همکلاسیمون خوشش میاد, منم یه اسمس عاشقانه با اسم اون پسره به دوستم فرستادم . بنده خدا چند روز بعدش اومد گفت سحر دیدی گفتم حامد هم منو دوست داره!! :tonguesmiley:دیگه اونموقع من و دوستام منفجر شدیم از خنده.!!!! :25r30wi:اما بعد بهش گفتیم و اونم کلی ناراحت شد..........:smiliess (7):
 

ali_ah

New member
تو یک یاز امتحانات جلوی من یکی از دخترای کلاسمون نشسته بود وسط امتحان یحو برگشت و جواب یه سوال رو پرسید من نیگاه کردم برگم دیدم خودمم جواب ندادم به اون سوال ولی الکی یه گزینه رو گفتم بهش :auizz3ffy9vla57584x
 
بالا