حکایتی از مولانا

sokot

New member


>پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سائلی برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می کرد.
>از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آن را به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.
>پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :
>من تو را کی گفتم ای یار عزیز
>کاین گره بگشای و گندم را بریز
>آن گره را چون نیارستی گشود
>این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!
>پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود...
>
>نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:‌
>تو مبین اندر درختی یا به چاه
>تو مرا بین که منم مفتاح راه
 

adib

New member
ey kash hamishe mitavanestim dark konim ke hatman hekmati dar etefaghate zendeghieman vojod darad
 
بالا