جمله هاي کوتاه حكيمانه

nazanin91

New member
چارلی چاپلین: افسوس...!! هرچه سعی کردم مردم بفهمند، فقط خندیدند
 

sakar

New member
میخواستم زندگی کنم،راهم را بستند
ستایش کردم،گفتند خرافات است
عاشق شدم،گفتند دروغ است
گریستم،گفتند بهانه است
خندیدم،گفتند دیوانه است
دنیا را نگهدارید می خواهم بیاده شوم
دنیارو نگهدارید میخوام سوار شم
بابا اینجا که کسی نیست از تنهایی دق میکنم
یکی باشه تاییدم نکنه بهتر از اینه که کسی نباشه
تورو خدا نگهدارید میخوام دوباره سوار شم
 

matin

New member
" عشق، تو را چون يك دسته گندم در آغوش مي كشد مي كوبدت تا پوسته ات را جدا كند . مي پالايدت تا سپوست را جدا كند، مي سايدت تا سفيدت كند، خمير مي سازدت تا نرمت كند سپس تو را به آتش مقدس خويش مي سپارد تا از تو مقدس ناني سازد براي ميهماني مقدس خداوند!"
 

mikhak s

New member
طبیبان بهر روزی خلق را رنجور می خواهند، گدایان بهر روزی طفلشان را کور میخواهند ، تمام مرده شویان راضی اند بر مردن مردم، به نازم مطربان را که خلق را مسرور می خواهند.
 

factorVIII

Member

چه ساده بودم آن هنگامی که پنداشتم ...
شکستن دل کسی ناگوارترین حادثه عالم است ...
امروز که دلم شکست و عالمی تکان نخورد .. به سادگی خودم میخندم
 

factorVIII

Member
زن

تو زن نشدی برای در حسرت ماندن یک بوسه
تو زن شدی برای خلق بوسه ای از جنس آرامش
تو زن نشدی که همخواب آدم های بیخواب شوی
تو زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی
تو زن نشدی که در تنهایت حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی
زن شدی، تا آغوشی در تنهایی عشقت باشی....
 

nazanin91

New member
هر وقت در فریب دادن کسی موفق شدی
به این فکر نباش که اون چقدر احمق بوده
به این فکر کن که اون چقدر به تواعتماد داشته
 

nazanin91

New member
در مسلک ما معنی پرواز چنین است با بال شکسته به هوای تو پریدن!
 

respanta

New member
عشق،همین خنده های ساده ی توست وقتی با تمام غصه هایت میخندی تا از تمام غصه هایم رها شوم...
 

matin

New member
حكايت بهلول و مدعي

روزی شخصی در حضور بهلول مدعی شد که امام جعفر صادق سه مطلب فرموده اند که مورد تصدیق من نمی باشد. آن سه مطلب بدین نحو است:

اول: شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد، حال آنکه شیطان خودش از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید.

دوم آنکه: خدا را نتوان دید حال آنکه چیزی که موجود است باید دیده شود پس خدا را با چشم می توان دید.

سوم: مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد. حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است یعنی عملی که از بنده سر می زند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.

چون مدعی این مطلب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف آن مرد پرتاب نمود از قضا آن کلوخ به پیشانی او خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد.

شاگردان آن شخص عقب او دویده او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.

بهلول جواب داد:

مدعی را حاضر نمایید تا جواب او را بدهم. چون مدعی حاضر شد بهلول به او گفت:

از من چه ستمی به تو رسیده؟

او گفت کلوخی به پیشانی من زده ای و پیشانی و سر من درد گرفت.

بهلول گفت: درد را می توانی به من نشان دهی؟

مدعی گفت: مگر می شود درد را نشان داد؟

بهلول جواب داد تو خود می گفتی موجود را که وجود دارد باید دید و بر اما جعفر صادق اعتراض می کردی و می گفتی چه معنی دارد که خدای تعالی موجود باشد و او را نتوان دید و دیگر تو در دعوی خود کاذب و دروغگویی که می گویی کلوخ سر تو را بدرد آورد زیرا کلوخ از جنس خاک است و تو هم از خاک آفریده شده ای پس چگونه از جنس خود متاذی مي شوی و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداوند است پس چگونه می توانی مرا مقصر بدانی و مرا پیش خلیفه آوردی و از من شکایت داری و ادعای قصاص می نمایی؟

آن شخص چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده و خجل شده از مجلس خلیفه بیرون آمد.
 

matin

New member
داستان آدم هفت خط

ما معمولاً عادت داریم در توصیف اشخاص زیرک و باهوش و اکثراً رند و مکار از اصطلاح آدم هفت خط استفاده کنیم. اما چرا؟

روایتی درمورد ریشۀ تاریخی اصطلاح "هفت خط" وجود دارد. این روایت بر می*گردد به آئین شرابخواری در حضور پادشاه در دوران ساسانیان.

در آن زمان پیمانه*های ظریف و زیبایی از شاخ گاو یا بزکوهی درست می*کردند که چون پایه نداشته است کسی نمی*توانسته آن را روی زمین یا میز بگذارد و از نوشیدن شرابِ ریخته شده در پیمانه*اش طفره برود.

از این رو دارندۀ جام مجبور بوده است محتویات آن را لاجرعه سربکشد. اما برای اینکه کسی بیش از اندازۀ ظرفیت خود باده گساری نکند و از سرِ مستی با حرکت و یا گفتار خود، احترام و شأن مجلس شاهانه را از بین نبرد، هر کدام از مدعوین، پیمانه (شاخ) مخصوص خود را داشته که به جهت تعيین میزان توانایی او در باده* گساری خطی در داخل آن شاخ کشیده شده بوده که ساقی برای دارنده پیمانه فقط تا حدِ همان خط، شراب در پیمانه*اش می*ریخته است.

به مرور زمان تمامی پیمانه*های شراب را با هفت خط، مشخص و درجه*بندی کردند. در مجالسی که پادشاه حضور داشته است، میهمانان معمولاً از 3 تا 6 خط شراب می*نوشیده اند. اما بوده*اند افرادی که " لوطی" نیز خوانده می*شده*اند که تا 7 خط را شراب می*نوشیدند بدون آن که حالتی مستانه در آنها ظاهر شود که در پی آن دست به حرکاتی بزنند که موجب هتکِ حرمتِ حضور پادشاه در مجلس بشود. این قبیل افراد را "هفت خط" می*نامیده*اند، یعنی که آنها افرادی صاحب ظرفیت و زرنگ بوده و به کلیه رموز و فنون شرابخواری تسلط کامل داشته*اند.

این اصطلاح به مرور زمان جنبه عام و مَجازی پیدا کرده و در فرهنگ عامه به افراد باهوش و زیرک و مرد رند "هفت خط" اطلاق گردیده است.

اضافه می*شود که هر یک از خطوط هفتگانه جام شراب، اسم ویژۀ خود را داشته است:

1- خط مزور - کمترین میزان شراب در جام

2- خط فرودینه

3- خط اشک

4- خط ازرق (خط شب، خط سیاه یا خط سبز) این خط کاملاً در وسط پیمانه بوده و خط اعتدال در شرابخواری محسوب می*گردیده است.

5- خط بصره

6- خط بغداد

7- خط جور که لب پیمانه بوده و جام بیش از آن جا نداشته است.
 

Marc0p0lo

New member
خواجة بخشنده و غلام وفادار

درویشی كه بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را می*دید كه جامه*های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و كمربندهای ابریشمین بر كمر می*بندند. روزی با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشندة شهر ما یاد بگیر. ما هم بندة تو هستیم.

زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر كرد و دست و پایش را بست. می*خواست بیند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان می*پرسید آنها چیزی نمی*گفتند. یك ماه غلامان را شكنجه كرد و می*گفت بگویید خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می*برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می*كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل می*كردند و هیچ نمی*گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولی هیچ یك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید كه می*گفت: ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.
 

نگاه

New member
نشان لیاقت عشق
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مأمور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید:
“ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟”
سردار پاسخ داد:
“ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.”
فرمانروا پرسید:
“و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟”
سردار گفت:
“آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!”
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید:
“آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟”
همسر سردار گفت:
“راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم.”
سردار با تعجب پرسید:
“پس حواست کجا بود؟”
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت:
“تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می*کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند!”
 
آخرین ویرایش:

مریم68

New member
لذت دنیا به تجربه کردنه بارها وبارها مسیرهای زیادی رو تو زندگی میری و به انچه که می خواهی نمیرسی ولی در پس تمام این روزها وسالها یک روز اون خورشیدت رو پیدا میکنی واونوقت رسیدن به ارزو چه لذتی داره
 

نگاه

New member
دستانم بوی گل میداد، مرا به جرم چیدن گل مجازات کردند، کسی نگفت شاید گلی کاشته باشم!
 

نگاه

New member
شرط بندی ملا

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می…شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ملا گفت: نه, فقط در یکی از دهات اطراف یک پنجره روشن بود و معلوم بود شمعی در آنجا روشن است. دوستان گفتند: همان آتش تورا گرم کرده و بنابراین شرط را باختی و باید مهمانی بدهی.ملا قبول کرد و گفت: فلان روز ناهار به منزل ما بیایید. دوستان یکی یکی آمدند, اما نشانی از ناهار نبود گفتند: ملا, انگار نهاری در کار نیست. ملا گفت: چرا ولی هنوز آماده نشده, دو سه ساعت دیگه هم گذشت باز ناهار حاضر نبود. ملا گفت: آب هنوز جوش نیامده که برنج را درونش بریزم. دوستان به آشپزخانه رفتند ببیننند چگونه آب به جوش نمی آید. دیدند ملا یک دیگ بزرگ به طاق آویزان کرده دو متر پایین تر یک شمع کوچک زیر دیگ نهاده.گفتند: ملا این شمع کوچک نمی تواند از فاصله دو متری دیگ به این بزرگی را گرم کند. ملا گقت: چطور از فاصله چند کیلومتری می توانست مرا روی تپه گرم کند؟شما بنشینید تا آب جوش بیاید و غذا آماده شود.
نکته:
با همان متری که دیگران را اندازه گیری میکنید اندازه گیری می شوید.
 
آخرین ویرایش:

مریم68

New member
روزی از یک استاد مدیتیشن پرسیدند، چطور می توانید به انجام این همه کار برسید؟ او با وجود مشغله ای که داشت پاسخ داد: وقتی از جایم بلند می شوم، از جایم بلند می شوم! وقتی که راه می روم، راه می روم! وقتی که غذا می خورم، غذا می خورم! وقتی که صحبت می کنم، صحبت می کنم!
مردم کلام اورا قطع کردند و گفتند ما هم همین کارها را می کنیم، شما چه کار اضافه ای انجام می دهید که موفق می شوید؟ استاد دوباره جواب داد: وقتی از جایم بلند می شوم، از جایم بلند می شوم! وقتی که راه می روم، راه می روم! وقتی که می دوم، می دوم! وقتی صحبت می کنم، صحبت می کنم! مردم مجددا به او گفتند: این کارها را ما هم انجام می دهیم! استاد ادامه داد: نه، این طور نیست. شما وقتی که نشسته اید، ذهنتان از قبل ایستاده است. وقتی بلند می شوید، ذهنتان از قبل دویده است. وقتی که می دوید، از قبل به مقصد رسیده اید.

اگر در هر لحظه روی کار خود تمرکز کنیم، ضمن داشتن آرامش حین انجام کار، آن را به نحو احسن و در کوتاه ترین زمان ممکن انجام می دهیم و به این ترتیب به تمام کارهای دیگر نیز می رسیم.
 

مریم68

New member
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت آن را در خواسته هایت جستجو کن

و


از من بخواه تا به تو بدهم


با خود فکر کرد و فکر کرد


اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم
خداوند به او داد



اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد



اگر ..... اگر ....... واگر

اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود




از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم

خداوند گفت باز هم بخواه

گفت چه بخواهم هر آنچه را که هست دارم





گفت بخواه که دوست بداری






بخواه که دیگران را کمک کنی





بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی

و او دوست داشت و کمک کرد

و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند

و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد



رو به آسمان کرد و گفت






خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران




حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد

اگر الآن نه، پس کی؟
زندگی همواره پر از چالش است





بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم
خیال می کنیم که زندگی،.... همان زندگی دلخواه

موقعی شروع میشود که موانعی که سر راهمان هستند، کنار بروند
مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم، کاری که باید تمام کنیم
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی*هایی که باید پرداخت کنیم و

بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم

تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آنها را موانع می*شناسیم
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم



که جاده*ای بسوی خوشبختی وجود ندارد
خوشبختی، خودٍ همین جاده است







برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن


، افزایش وزن، شروع به کار، مهاجرت، دوستان تازه، ازدواج، شروع تعطیلات،

صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو،

باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج

پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد





خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد
هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد
زندگی کنید و از حال لذت ببرید

اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید

پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید
برنده*های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
نفرات برتر کنکور در چهار سال گذشته

آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید
نمی توانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟

نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد
روزهای تشویق به پایان میرسد
نشانهای افتخار خاک می گیرند
برندگان به زودی فراموش میشوند


اکنون به این سؤالها پاسخ دهید

نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده*اند ، بگویید
سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید


افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده*اند

به یاد بیاورید

پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید

حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟


افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده*اند

،ارتباطی با (ترین*ها) ندارند، ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده*اند
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستن
مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند
کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است


به خاطر داشته باش که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند

اما تمام شادی ها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستیم
[
/SIZE]
 

matin

New member
گذشت اون موقع که آدما همدیگرو دور میزدن ، الان دیگه از روی هم رد میشن ........
 
بالا