سلام
تا حالا شده از خدا هم نا امید شده باشید؟
تا حالا از زمین و زمان نا امید شدین؟
شده تا حالا هر دری را زده باشید به روتون بسته بوده باشه؟؟؟؟؟
از همه ی آدمها فراری شده باشید؟
مطمئن باشید همه میخوان بهتون ضربه بزنن؟
شده همه ی کارهاتون گره خورده باشه؟
شده آرزوی مرگ کنید؟
شده خدارو صدا کنید ولی جواب نده؟
شده انقدر جواب خوبی هاتونو با بدی داده باشن که خوبی کردن و خوب بودن را فراموش کنید؟
چرا اینطوریه؟ چطور میشه خلاص شد؟
فقط خواهشن شعار ندید و سعی نکنید حرفای قشنگ بزنید اگه واقعاً تجربه داشتید تجربه های واقعی خودتونو بگید نه شعار و حرف.
با تشکر.
همه این حسایی رو که گفتین نه با هم ولی چند تا با هم یا یکی یکی تجربه کردم ولی همیشه تنها چیزی که تونسته خلاصم کنه این بوده که از اون حس فرار کردم ،هر بار با وسیله های مختلف تو بعضی هاش باید دقیقا خودت رو بندازی توش ،چطوری بگم ،مثلا وقتی مردم جواب خوبی هام رو با بدی دادن ،مثل کسایی که لج کردن(با همون جدیت ) دوباره بهشون خوبی کردم،اولش داغون میشی چون از درون میسوزی ولی باید بروز هم ندی -مثل اونی که لج کرده-ولی کم کم شرایط عوض میشه...
اونایی رو که قرمز کردم ،به این شدتی که شما گفتین تجربه نکردم و اصولا هم قبول ندارم که کلی به این قضایا نگاه بشه، به نظر من(با توجه به تجربه های خفیف خودم) وقتی آدم اینطوری میشه(کلا خراب میبینه) که درون خودش یه چیزی ،خراب شده. یه چیزی که فقط همون جا باید درست بشه وگرنه آدما و حتی خدا (چون به ما اختیار داده) نمیتونه برامون کاری بکنه ولی اگه دستت رو به زانوت گرفتی ،دیگه خدا صبر نمیکنه ببینه دوباره میشینی یا پا میشی، بلندت میکنه...
من اینجور مواقع قرآن خیلی کمکم کرده ،البته اعتراف میکنم که خیلی چرخیدم دور خودم و دنبال یه راهی غیر از قرآن ... نمیدونم این چه مرضیه که اینجور وقتا فکر میکنم که راههای الهی طولانیه و یا من نمی تونم تا آخرش رو برم ،یا اینکه تو این راهها باید خیلی همه چی تموم باشی که من نیستم ... ولی خلاصه وقتی از همه نا امید شدم از سر ناچاری برگشتم ،به همون راه قرآن و همیشه خیلی خیلی سریعتر از اونی که فکرش رو می کردم (انگار گذاشتنت رو ریل) جواب گرفتم...