تاپیک دربه در

arezoo90

New member
شیشه ها همیشه بی گناه می شکنند!
سنگ اما...
لطیف تر از ترنم جویبار است اگر از دست نازنین تو باشد
وقلب از من...
بگذار در این میانه شیشه ای بی گناه هم شکسته شود...

 

mw.ashel

New member
در شهر بودم دیدم هرکس به دنبال چیزی می دود :
یکی به دنبال پول
یکی به دنبال چهره دلکش
یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد
یکی به دنبال نان
یکی هم به به دنبال اتوبوسی !
اما دریغ ؛ هیچکس دنبال خدا نبود و خدا به دنبال همه
:sad:
 

mahsa.

New member
آن زمان که عاشق می شوی
و می دانی که عشقی هست
و باور داری کسی تو را دوست دارد
و در آن شبهای سرد و یخبندان با تو می ماند...
در آن لحظات می فهمی
دوست داشتن چقدر زیباست
و آن زمان که کسی در فراسوی خیال تو نیست
و تو تنهای تنها
در جاده های برهوت زندگی قدم می زنی
تنها اوست(خدا) که به تو
آرامش خیال می دهد

 

mahsa.

New member




گاهی اوقات
از دست دادنِ
آنچه می خواهی
نوعی شانس و اقبال است
 

mahsa.

New member

در میان هر سیب
دانه ای محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نا محدود
چیستانی است عجیب؟
دانه باشیم نه سیب

 

parnia

New member
وقتی تونباشی !! اشکهای من در یک خط راست بر
صورتم عمودمیشوند ! و دلم آنقدر تاریک میشود که از
فانوس غارتشده هم نور میخواهم
وقتی تونباشی! روزگار من چیزی به اندازه یک نبض ،
تند و کندمیزند! و یا در چشمهای مبهوت من ! ابری !!
توده یاشکی !! وای ! درد میشود ! درد میشود و مثل
بارانمیبارد ! و دلم را سیل میبرد!
وقتی تونباشی!! حوصله ام نمیکشد که به یاد تو شعر
در خاک عشقبکارم ، حوصله ام نمیکشد که ادای
شاعرها رودر بیارم...
وقتی تو،تو نباشی!! سکوت در خواسته های نارس من
بلوغ میشودو تو !! وقتی نباشی ، صدای من در متن
نغمه هایدل آوار میشود...
من مهرباننیستم ، وقتی تو نباشی !! وقتی نباشی
جاذبه یهستی من در قعر ناباوری به زمین میخورد و
میشکند
اینطور مثلحیرت زده ها نگاهم نکن !! وقتی تو نباشی
من یک خستهدر به در دیوانه از نوع حاد میشوم
وقتی تونباشی گلم ؛ از خدا بپرس چه حالی میشوم
وقتی تونباشی !! بپرس اگر خیال میکنی من خیال برم
داشته ودارم خیالاتی میشوم و قصد گفتن حرفهای
قشنگ درقشنگی های تو را دارم !! نه !! وقتی تو
نباشیزندگی من یک تفهیم کهنه از تشبیه دیوارهای
کاهگلی کهدر تقویم خاطرات شکسته است را دارد
و نوروز درباور من هفت سین نمیشود و گونه های
خیسم سیزدهبدر را برایم معنا نمیکنند
وقتی تونباشی ! هوای من شرجی ترین توده ابره
هاست مرگرا در خواب میبینم وقتی تو نباشی
اصلا"مهم نیست که کویر چقدر دلش دریا و باران
میخواهداگر به مرز تهوع آور هم برسد باز مهم نیست!!
یا رعدکدام جنگل را با صاعقه اش خاکستر میکند
مهم نیست،شانه های من بالاست!!
یعنی که...مهم نیست... هیچ مهم نیست وقتی نباشی...
وقتی مهمروزگار من است و تو هم کنارم نیستی....
 

mahsa.

New member


خواهی چو خلیل کعبه آباد کنی
وآنرا به نماز و طاعت آباد کنی
روزی دو هزار بنده آزاد کنی
به زان نبود که خاطری شاد کنی

 

mahsa.

New member


بهتر است از تو متنفر شوند به خاطر آنچه که هستی

‌ تا آن که دوستت داشته باشند به خاطر آنچه که نیستی

 

mahsa.

New member

وقتی‌ آدم‌های کوچیک رو برای خودمون خیلی‌ بزرگ کنیم

هم اونا رو به اشتباه می‌‌اندازیم

هم خودمون رو

 

mahsa.

New member

گـاهــی وقتا فـقــط بـایـد لـبـخند بـزنـی و رد شوی،

بگذار فـکــر کـنــند نفهمیدی

 

mahsa.

New member


همیشه رابطه چاره نیست ،

گاهی باید به فاصله مهلت داد

 

mahsa.

New member


از من به شما نصیحت
بدبختی تون رو به کسی نگین ؛
خودتون یادتون میره
اما بقیه خوب یادشون میمونه!


 

mahsa.

New member


تمام چیزی که

باید از زندگی آموخت ،

تنها یک کلمه است

((میگذرد))

 

mahsa.

New member

می توان با یک گلیمِ کهنه هم



روز را شب ، شب را روز کرد.

میتوان با هیچ ، ساخت!



می توان صد بار هم

مهربانی را

خدا را


عشق را


با لبی خندان تراز یک شاخه گل تفسیر کرد!


می توان بیرنگ بود



همچو آبِ چشمه ای پاک و زلال


می توان در فکر باغ و دشت بود


عاشق گلگشت بود.


می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت:


خوبی

از هر چیز دیگر بهتر است.

 

mahsa.

New member
انسان ها را


بدون اینکه به وجودشان نیاز داشته باشی؛

دوست بدار؛

کاری که خدا با تو می کند ...

 

mahsa.

New member


صدای خنده خدا را می شنوی ...!؟


دعاهایت را شنیده

و به آنچه محال می پنداری

می خندد ...

 

mahsa.

New member
جنایت کاری در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به سیب های بزرگ و تازه و قرمز رنگ خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که سیب را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره سیبی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و آن را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم . چند روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند سیب سرخ را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت سیب ها را برداشت و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او سیب مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگه داشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان. سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از سیب هایت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت.



بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد !!!!
 

mahsa.

New member


ما از خدای گم شده‌ایم او به جستجوست



چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست




گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش

گاهی درون سینه مرغان به های و هوست


در نرگس آرمید که بیند جمال ما

چندان کرشمه دان که نگاهش به گفتگوست


آهی سحر گهی که زند در فراق ما

بیرون و اندرون زبر و زیر و چار سوست


هنگامه بست از پی دیدار خاکئی

نظاره را بهانه تماشای رنگ و بوست


پنهان به ذره ذره و ناآشنا هنوز

پیدا چو ماهتاب و به آغوش کاخ و کوست




در خاکدان ما گهر زندگی گم است



این گوهری که گم شده مائیم یا که اوست




اقبال لاهوری

 

mahsa.

New member


سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران،

گرفتن خودت از آنها باشد.


پائلو کوئلیو
 

mahsa.

New member


همواره بیاد داشته باشید آخرین کلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد

 
بالا