تاپیک دربه در

mahsa.

New member
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت :
دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام.
بجای دسته گلی که فردا در قبرم نثار می کنی امروز با شاخه گلی کوچک یادم کن .
به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم می ریزی امروز با تبسمی شادم
کن .
به جای متن های تسلیت که فردا برایم می نویسی امروز با یک پیغام
کوچک خوشحالم کن.
ما امروز به هم نیاز دارم نه فردا
 

mahsa.

New member
روزی روزگاری، پیرزن فقیری توی زباله‌ها دنبال چیزی برای خوردن می‌گشت که چشمش به چراغی قدیمی افتاد آن را برداشت و رویش دست کشید.
می‌خواست ببیند اگر ارزش داشته باشد آن را ببرد و بفروشد. در همین موقع، دود
سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد، با ترس و تعجب، عقب عقب رفت
و دید که چند قدم آن طرف‌تر، غول بزرگی ظاهر شد. غول فوری تعظیم کرد وگفت:
نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه‌های جوراجوری که برایم
ساخته‌اند، را نشنیده‌ای؟ حالا آرزو کن تا آنرا در چشم به هم زدنی برایت برآورده
کنم، اما یادت باشد که فقط یک آرزو! پیرزن که به دلیل این خوش اقبالی توی پوستش
نمی‌گنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: الهی فدات شم مادر! اما هنوز جمله
بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد. و مرگ او
درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف می‌کنند.
 

mahsa.

New member
تاجری پسرش را برای آموختن راز خوشبختی نزد خردمندی فرستاد.پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید.مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد...به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد، فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود... خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد!خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که راز خوشبختی را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد!!! مرد خردمند اضافه کرد : اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد. مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.مرد خردمند از او پرسید:آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟ وان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند...!خردمند گفت: خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد. مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.خردمند پرسید: پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟ مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.آن وقت مرد خردمند به او گفت: راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی
از کتاب کیمیاگر - پائولو کوییلو
 

mahsa.

New member
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
 

mahsa.

New member
بدانيد اگر من مردم
كمر عشق به دنيا بستم
مركب عشق به دنيا راندم
توشه عشق ز دنيا بردم
و به شكرانه عشق
رنج ها طي كردم
پيچ وخم پيمودم
غم ، فراوان خوردم
تا برويانم عشق
بذرها افشاندم
بارها روييدم
بارها پژمردم
تا بياسايد عشق
خويش را رنجاندم
خويش را فرسودم
خويش را آزردم
تا بنوشانم عشق
جام مردم گشتم
دل به مردم دادم
دل از آنها بردم
در فراواني عشق
غرق گشتم درمهر
غرق بودم در شعر
غوطه ها مي خوردم
و بدانيد كه در بازي عشق
شرط بستم با خويش
باختم دنيا را
زندگي را بردم



سالک
 

akhbar

New member
و دست نیاز به درگاه کبریایی ات بلند می کنم


وهر آنچه دلم می خواهد ٬ از تو می طلبم


بدون اینکه به بزرگی و کوچکی اش فکر کنم


همچون زکریا که دراوج پیری هم از دعا به درگاه تو ناامید نبود


و همین امیدش ٬ خواسته او را به ثمر نشاند


که اگر غیر این بود ٬ تو یحیی را به او نمی دادی ٬


پس من هم با امید تمام به لطف تو


در درگاهت دست به دعا برمی دارم


و پس از استغاثه به درگاهت یاری ات را می طلبم


ولطفت را در لحظات حساسی که به فریادم رسیدی یادآوری می کنم


و می خواهم که به همان لطف ازلی و کرم قدیمت


مرا به خواسته ام برسانی .


الهی آمین
فوق العاده بود
 

akhbar

New member
خداجونم سال 91سال خوبی برای من بود بهتر از پارسال
خدای من سال پیش رومونو بهتر از امسالمون کن

اتفاقا منم داشتم با خودم فکر میکردم,میگفتم خدایا سال91 رو بیشتر از سال90دوست داشتم.ایشالا که این روند صعودی خدا ادامه داشته باشه و
سال1392بهتراز91وبهترین سال عمرمون بشه:smiliess (4):
 

parnia

New member
دلم تنگ است...مثل لباسهای دبستانم....مثل سالهای ماموریت های طولانیه پدر...که نمیفهمیدم وقتی میگویند کسی دور است...یعنی چقدر دوراست..... بیا قرار بگذاریم...هرچند شنبه....در خوابی،خیالی...جایی...یک دل سیر یکدیگر را ببینیم....:dadad4:
 

parnia

New member
تحویل نمیگیرم........سالی را که بی حضور تو تحویل شود...............:dadad4:
 

parnia

New member
وقتی کنار کسی هستی به زیبایی لبخندش خوب نگاه کن...آدمها گاه انقدر سریع میروند..که حسرت یک نگاه را بر دلت میگذارند....:dadad4:
 

parnia

New member
دستهایم نیاز به نوازش ندارند.....من دلم تنها مانده....وگرنه دستهایم که دوتا هستند.....:dadad4:
 

parnia

New member
مگر آرزوی یک دل کوچک....ازین سرزمین چند وجبی...چند متر است؟؟؟ قلب سفر برای دیدن توست که میتپد....:dadad4:
 

parnia

New member
هوای فاصله سرد است....من از کلاف دلم برایت خیال گرم میبافم....:dadad4:
 
آخرین ویرایش:

mahnam

New member
INTERVIEW WITH GOD

گفتگو با خدا

I dreamed I had an interview with god.

خواب ديدم .در خواب با خدا گفتگويي داشتم .

God asked

خدا گفت :

So you would like to interview me

پس مي خواهي با من گفتگو کني؟

I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشيد.

God smiled

خدا لبخند زد.

My time is eternity

وقت من ابدي است.

What questions do you have in mind for me

چه سوالاتي در ذهن داري که مي خواهي از من بپرسي؟

What surprises you most about human kind

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب مي کند؟

God answered

خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood

اين که آنها از بودن در دوران کودکي ملول مي شوند،

They rush to grow up and then ,

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد،

long to be children again

حسرت دوران کودکي را مي خورند.

That they lose their health to make money

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول مي کنند ،

and then

و بعد

lose their money to restore their health

پولشان را خرج حفظ سلامتي مي کنند.

That by thinking anxiously about the future

اينکه با نگراني نسبت به آينده

They forget the present ,

، زمان حال را فراموش مي کنند.

such that they live in nether the present

آنچنان که ديگر نه در حال زندگي مي کنند ،

And not the future

نه در آينده

That they live as if they will never die

اين که چنان زندگي مي کنند که گويي ، نخواهند مرد.

and die as if they had never lived

وآنچنان مي ميرند که گويي هرگز نبوده اند.

God's hand took mine and

خداوند دستهاي مرا در دست گرفت

we were silent for a while

و مدتي هر دو ساکت مانديم.

And then I asked

بعد پرسيدم

As the creator of people

به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn

مي خواهيد آنها چه درسهايي از زندگي را ياد بگيرند ؟

God replied , with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد :

To learn they can not make any one love them

ياد بگيرند که نمي توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد

but they can do is let themselves be loved

اما مي توان محبوب ديگران شد.

T o learn that it is not good to compare themselves to others

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the most

ياد بگيرند که ثروتمند کسي نيست که دارايي بيشتري دارد.

but is one who needs the least

بلکه کسي است که نياز کمتري دارد.

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه مي توانيم زخمي عميق، در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم،

, and it takes many years to heal them

ولي سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد.

To learn to forgive by practicing for giveness

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند.

T o learn that there are persons who love them dearly

ياد بگيرند کساني هستند که آنها را عميقا دوست دارند.

But simly do not know how to express or show their feelings

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

T o learn that two people can look at the same thing

ياد بگيرند که مي شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند،

and see it differently

اما آن را متفاوت ببينند.

To learn that it is not always enough that they be forgiven by others

ياد بگيرند که هميشه کافي نيست ديگران آنها را ببخشند.

The must forgive themselves

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند.

And to learn that I am here

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS

هميشه
 

mahnam

New member
استاد سر کلاس گفت کسی خدا رو دیده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی صدای خدا را شنیده ؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت کسی خدا را لمس کرده؟ همه گفتند : . . . نه . . . !

استاد گفت پس خدا وجود ندارد

یکی از دانشجویان بلند شد و گفت :

کسی عقل استاد را دیده ؟ همه گفتند : . . نه .. !

دانشجو گفت کسی صدای عقل استاد را شنیده ؟ همه گفتند : . . نه . . !

دانشجو گفت کسی عقل استاد را لمس کرده ؟ همه گفتند : . . نه . . !

دانشجو گفت پس استاد عقل نداره !!!
 

mahnam

New member
استادى از شاگردانش پرسيد:
چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و يکى از آن‌ها گفت:
... چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟
آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنين توضيح داد:
هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.
آن‌ها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آن‌ها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد:
هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.
فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: akhbar

نوتر

New member
وااای مهسا تایپکت چقد شاعرانه و عارفانه س:1dco2x0p1lilzhfpg1t منم که ماشالاه خود عارفم . ولی برا اینکه کم نیارم شعرایی که بلدم رو میخونم براتون:motat:.
میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است
کتاب خوب من یار مهربانم دانا و خوش بیانم
صد دانه یاقوت دسته به دسته. با نظم و ترتیب یک جا نشسته
ببخشید دوستان و مهسا فقط همینارو بلد بودم:sad:
 

mahsa.

New member
وااای مهسا تایپکت چقد شاعرانه و عارفانه س:1dco2x0p1lilzhfpg1t منم که ماشالاه خود عارفم . ولی برا اینکه کم نیارم شعرایی که بلدم رو میخونم براتون:motat:.
میازار موری که دانه کش است/ که جان دارد و جان شیرین خوش است
کتاب خوب من یار مهربانم دانا و خوش بیانم
صد دانه یاقوت دسته به دسته. با نظم و ترتیب یک جا نشسته
ببخشید دوستان و مهسا فقط همینارو بلد بودم:sad:

فبول نوتر جان
 

mj1919

New member
(می دونم تکراریه، ولی واقعا زیباست، انگار.... جانا، سخن از زبان ما می گویی...)

قرار نبوده تا نم باران زد، دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندانهای مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی.

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

قرار نبوده همه از دم درس خوانده شویم، همگی با مدرک" دکترا" در دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید است راه پیشرفت وتعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های کاغذی رد بشود … باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد ،نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود. یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت اقامه عدل از جا برخیزد و حرکت کند…

قرار نبوده این ‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،

قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد، بی‌شک این همه کامپیوتر با آدم های ماسیده و پشت‌های قوزکرده‌‌ در هیچ جای خلقت لحاظ نشده بوده؛

تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار چیده‌اید؟… کلاً خسته از یک روز کار بدنی به رختخواب رفته‌اید؟ آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب آفریده شده اند، نه برای ساعت ها ،روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان سحر‌خوانی کنند و آن هم برای شروع کار بیدار باش بزنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حتماحکمتی داشته ، که شاید لالایی طبیعت برای به خواب رفتن‌ ما باشد و قرص خواب‌ لازم نشویم

قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان بشود.

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سال ها از عمر‌مان بگذرد و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم.

قرار نبوده پنجاه سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک ‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش لاستیکی و چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.

همین‌قدر می‌دانم که این‌همه “قرار نبوده”‌_ای که اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده…آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سردر نمی‌آوریم چرا.!!
 
بالا