بچه ها ی اهل ذوق بیان تو......!!

nazgol

New member
شبی چند است چشمی گاه گاهی
به بازی میکند سویم نگاهی
به بامش میرود هر صبح و هر شام
که درآرد مرا از سربراهی
خدایا عاقبت کارم چنان کن
به جز تو من نیابم سرپناهی
 

nurse_hopes

New member
شبی چند است چشمی گاه گاهی
به بازی میکند سویم نگاهی
به بامش میرود هر صبح و هر شام
که درآرد مرا از سربراهی
خدایا عاقبت کارم چنان کن
به جز تو من نیابم سرپناهی
خودم درگیر استغفار هستم
مرا ننداز از چاله به چاهی
 

nazgol

New member
خب الان ادامه این شعرو خوب تموم کردم دیگه؟؟وزن داره..سنگینه..
 

nazgol

New member
نه دو مصراع آخرو خوب اضافه نکردی.. خدا مارو از چاله به چاه نمیندازه این ماییم که چشم بسته به چاه میافتیم..اصلاحش کن..
 

nurse_hopes

New member
شبی چند است چشمی گاه گاهی
به بازی میکند سویم نگاهی
به بامش میرود هر صبح و هر شام
که درآرد مرا از سربراهی
به اول کار گفتم نیستم من!
که خواهر...بنده هستم اشتباهی
خودم درگیر استغفار هستم
مرا ننداز از چاله به چاهی
خدایا عاقبت کارم چنان کن
به جز تو من نیابم سرپناهی


خوب شد حالا؟
 

nazgol

New member
اما چرا خواهر؟؟چرا برادر نه؟؟
زود باش اصلآح کن یه چیزی بذار خواهر برادر نداشته باشهاره
 

nurse_hopes

New member
دیگه اون بسه
مخم هنگید
یه بیت از یه شعر ممعروف بگید با اون شروع کنیم!
 

nazgol

New member
شما ها بگید...

دل میرود زدستم
صاحبدلان خدارا
دلداده ای ندارم
رازم شد آشکارا
 

nurse_hopes

New member
این تک بیتیمو خیلی خیلی دوست دارم
ولی نه می تونم چیزی بهش اضافه کنم و نه کم کنم.حتی یه کلمه....

بگشا روی به عریانی این دل که خدا....به حلالیت آن آیه ی قرآن دارد

- - - Updated - - -

این تک بیتیمو خیلی خیلی دوست دارم
ولی نه می تونم چیزی بهش اضافه کنم و نه کم کنم.حتی یه کلمه....

بگشا روی به عریانی این دل که خدا....به حلالیت آن آیه ی قرآن دارد
 

nurse_hopes

New member
یه شعر خیلی خاص!

چیزی که براتون می نویسم خیلی برام خاصه.برای یه ادم خاص گفتم.فقط صاحبش اونه.فقط.پس کپیش نکنید خواهشا"

راهیست میان آمدن ها
که امروز خراب گشته اما
راهی که میان قلب ها هست
جبران تمام آمدن هاست!

دلم ترکید!
 
آخرین ویرایش:

nurse_hopes

New member
به یاد شعر حمید مصدق!

نامه ای دستش بود
چند بار خیره به دنبال غلط هایش رفت
نامه را باز در آغوش کشید
اضطراب از سر و رویش می ریخت
چاره ای هیچ نداشت
منتظر بود...
پسرک باز از انجا رد شد
سیب سرخی در گلوی پسرک
دخترک باز ز نادیده شدن می ترسید
نامه اش را دور ریخت
نه پسر داشت خبر از دل بی تاب
و نه دختر خبر از خستگی راه پسر
هر دو در هم ماندند
سالها هست هنوز...
که گلوی پسرک شوق سخن گفتن داشت
دخترک باز نبود...!!!
 

bahram-68

New member
یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی...
وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم

بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم

و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود

بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند

خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت

اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت

ولی نظرت را از من مگیر

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی

- - - Updated - - -

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی...
وقتی به خوبیها و مهربانی های تو می نگرم

بدیها و اشتباهات خود را مشاهده می کنم

و آنوقت که رحمت و بخشش بی منتهایت مرا نشانه میرود

بار شرمندگی گناهانم بیشتر از پیش بر دوشم سنگینی میکند

خدایا هر چه می دهی رحمت است و هر چه نمی دهی مصلحت

اگر مصلحت این است که هیچ چیز نداشته باشم راضیم به رضایت

ولی نظرت را از من مگیر

یاریم کن آن کنم که تو راضی باشی و آن طور شوم که تو می خواهی
 

bahram-68

New member
خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !


گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

- - - Updated - - -

خدا گفت: در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !


گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟


گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود
 

darya63

New member
کاش که روزی برسد من و تو ما بششویم
هردواز رنج رها ...غصه رها...من و تو ما بشویم
 

love virology

New member
وووولک اینم یه شعر ابوودانی سی شما اثر شاعر جنوبی

دمپایی ابریم کو؟
چه کسی بود صدا زد "ممد"؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن نخل
مادرم در خواب است
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازهی عینک ریبن و زیرپوش کاپتان جادارد بردارم!!
و به سمت "آبودان" بروم
که نخلهای حماسی پیداست
رو به آن وسعت بیواژه ی شط که همواره مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد: "ممد!
دمپایی ابریم کو؟

- - - Updated - - -

وووولک اینم یه شعر ابوودانی سی شما اثر شاعر جنوبی

دمپایی ابریم کو؟
چه کسی بود صدا زد "ممد"؟
آشنا بود صدا؛ مثل هوا با تن نخل
مادرم در خواب است
باید امشب بروم!
باید امشب چمدانی را
که به اندازهی عینک ریبن و زیرپوش کاپتان جادارد بردارم!!
و به سمت "آبودان" بروم
که نخلهای حماسی پیداست
رو به آن وسعت بیواژه ی شط که همواره مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد: "ممد!
دمپایی ابریم کو؟
 

nazgol

New member
این تک بیتیمو خیلی خیلی دوست دارم
ولی نه می تونم چیزی بهش اضافه کنم و نه کم کنم.حتی یه کلمه....

بگشا روی به عریانی این دل که خدا....به حلالیت آن آیه ی قرآن دارد

- - - Updated - - -

این تک بیتیمو خیلی خیلی دوست دارم
ولی نه می تونم چیزی بهش اضافه کنم و نه کم کنم.حتی یه کلمه....

بگشا روی به عریانی این دل که خدا....به حلالیت آن آیه ی قرآن دارد
توی مصراع دوم بعد آن جای یه ویرگول خالیه
 

nazgol

New member
نامه ای دستش بود
چند بار خیره به دنبال غلط هایش رفت
نامه را باز در آغوش کشید
اضطراب از سر و رویش می ریخت
چاره ای هیچ نداشت
منتظر بود...
پسرک باز از انجا رد شد
سیب سرخی در گلوی پسرک
دخترک باز ز نادیده شدن می ترسید
نامه اش را دور ریخت
نه پسر داشت خبر از دل بی تاب
و نه دختر خبر از خستگی راه پسر
هر دو در هم ماندند
سالها هست هنوز...
که گلوی پسرک شوق سخن گفتن داشت
دخترک باز نبود...!!!

بسیار عالی و زیبا
 
بالا