برای تو......

شایست

New member
هر کجا جامی ز عشق آمد بدستت نوش کن
هــر که میگوید سخن از مهــربانی گوش کن

قلـب عاشق بوستان پُـر گُل و پُر آرزوســت
تا توانی گرد این گلشن بگرد و بوش کن

بی تعلق از مسیر زندگی باید گذشت
از می آزادگی جان و دلت مدهوش کن

عشق در دامن هستی روح و جان زندگیست
دل اگر داری دلت را عاشق پر جوش کن

زندگی لیلاست این معشوفه را از خود بساز
شادی و شور و شر و بار غمش بر دوش کن
 

شایست

New member
تـــــو چه میفهمی...

حال و روز کسی را که دیگر...

هــــــــیچ نگاهی دلش را نمی لرزاند...
 

شایست

New member
آرزوی من ماندن اوست …

خدایا اگرآرزوی او رفتن من است …

آرزوی او را براورده کن …

من جز آرزوی او آرزویی ندارم … !!!
 

شایست

New member
بی‌ تو این من هیچ وقت کامل نمی شود

اگر نبودی

باز هم به تو فکر می‌‌کردم

همین و دیگر هیچ
 

PSyChoO

New member
کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد
که با اوی جای لفظ مضحک من یا تو ما باشد

یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن
به غافلگیر کردن های نابش آشنا باشم

دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم
بگوید خانه را ول کن، بگو من کِی کجا باشم؟
 

mahii

New member
1367911976_untitled-3.jpg
 

شایست

New member
کنارم که هستی

خیابان ها از ماهیت می افتند،

رسیدنی در کار نیست

شانه به شانه مقصدم قدم میزنم …
 

شایست

New member
ﮬﻤﯿﺸﮧ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ ﺯﺩ به ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻭ ﮔﻔﺖ:

تنها امده ام ، تنها میروم

ﯾﮏ ﻭﻗﺘﺎﺋﯽ ﺷﺎﯾﺪ ﺣﺘﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﯾﺎ ﺩﻗﯿﻘﮧ ﺍﯼ ﮐﻢ ﻣﯿﺎﻭﺭﯼ!

ﺩﻝ ﻭﺍﻣﺎﻧﺪﮦﺍﺕ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﮬﺪ ﮐﮧ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﮧ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺭﯼ….
 

hosna69

Well-known member
نبودن ها...
نبودن ها...
و نبودن ها...
این ها آغاز حضور توست،
خود مخفی کن
از این اتاق
از این کوچه،
باز می یابمت
در کشاکش خیال
و تنها من می مانم و تو
در کنج عکسی مات
میخ شده به دیوار.

"میم.الف.مازندرانی "
 

roya .h

New member
سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود – اگر چه – ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست

شعری از فریدون مشیری
 

roya .h

New member
[COLOR=#800080][/COLOR]
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند،[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]گوشی که صداها و شناسه [/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]ها را در بیهوشیمان بشنود،[/FONT][FONT=arial, helvetica, sans-serif][/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است[/FONT]
[FONT=arial, helvetica, sans-serif]سخن بگوییم.[/FONT]
 

shaghayegh 71

New member
امروز ميخواهم برا تو بنوسم...
برا توكه تنها ستاره مني...
براي تو كه نفسهاي مني...
اري براي توكه هيچ گا مرا نديدي..
امروزم برا توست
برا تو براي چشمان سياه توست
برا تويي كه قلب لعنتيم را به يغما بردي...
امروزم مال توست..
ديروزم مال تو بود..
امان از فرداهايي كه باز هم مال توست...
 

shaghayegh 71

New member
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
نه
هیچ اتفاقی نمی‎افتد
روزها
همان‎طور به رود شب می‎ریزند
که شب‎ها
به سپیده‎ی روز
نه پرده‎ای به ناگهان کشیده می‎شود
نه سرانگشت شاخه‎ای
به هوای ماه می‎جنبد
.
.
.
و نه تو
از راه می‎رسی!
رضا کاظمی


- - - Updated - - -

به آرامی دوستت خواهم داشت،
انگار که در رویاهات به یک پیک‎نیک رفته باشی
درحالی‎که مورچه‎ای در کار نخواهد بود
و بارانی نخواهد بارید
ریچارد براتیگان


- - - Updated - - -

تو خوابيده‎ای
آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می‎بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی

عباس معروفی
 

shaghayegh 71

New member
تو خوابيده‎ای
آرام
و من پشت پلک تو
آنقدر می‎بارم
تا پنجره را باز کنی
دستهات را زير باران بگيری
و بخندی

عباس معروفی
 

shaghayegh 71

New member
می‎گن اونی که پیش روته رو نمی‎بینی یا از همه دیرتر می‎بینی!

- - - Updated - - -

گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت که معنی دوست داشتن را عوض کنند؟ عباس معروفی
 
بالا