برای تو......

shaghayegh 71

New member
ما در عصر احتمال به سر می‎‎بریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیش‎‎بینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی
یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عین‎‎الیقین من
قطعیت نگاه تو
دین من است
من از تو ناگزیرم
من
بی نام ناگزیر تو می‎‎میرم
قصیر امین‎‎پور

 

shaghayegh 71

New member
منتظرت هستم،
در چنان هوايی بيا
كه دست برداشتن از تو
غيرممكن باشد...

فاطمه عباسی

 

shaghayegh 71

New member

نگاه هايمان به هم بود كه گفتي:
‹‹ خداحافظ ›› !
چيزي تازه توي چشمهايت ديدم...
نمي دانم
اشك بود كه مي نشست
يا
من بودم كه مي شكستم؟؟؟!!!

 

shaghayegh 71

New member
و چه زيباست،
ريتم دلنشين ترين موسيقي!
نت به نت نفسهايت
با
نفسهايم...



- - - Updated - - -

غم دارد سال را بي تو نوكردن... نبودت حتي دروديوار را سفيد نكرد
.... شيشه ها بدون لمس دستانت تميز نشدند دل من هم... اسمانش بي ابر نميشود... . . برا سلامتيت ...ديگر نه شمع كه اين بار جانم را نذر ميكنم... فقط تو سالم برگرد...

 

shaghayegh 71

New member
من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود...

من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش- البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند...

من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد...

«خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند...

من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند...

من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند...

من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم...

من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود...

من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند...

من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند...

من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم، عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم...

من در ادبیات دیرپای این کهن بوم ؛ « دلیله. محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم...

من « مادر فولادزره » هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم. ..مادرم مرا به خان روستا « کنیز » شما معرفی می کند...

من کیستم؟ ؟ ؟ ؟

 

shaghayegh 71

New member
زن ها بيشتر پتانسيل شعر شدن دارند.

شعر گفتن نه ها! شعر شدن!
يك مرد معمولا ويژگي برجسته اي ندارد كه بخواهي شعرش كني
يك مرد به اندازه كافي براي شعر شدن لطيف نيست،زيبا نيست
اما افسوس
كه دامنه احساسات مردها معمولا از حد يك قاشق چايخوري فراتر نمي رود
ته تهش يك قاشق چايخوري!
آن ها به خودشان زحمت زيبا فكر كردن را نمي دهند،حوصله ندارند كسي را شعر كنند
اما زن ها شاعر به دنيا مي آيند
زندگي يك زن از روز اول يك شعر است
از همان اول هم عاشقانه....


 

shaghayegh 71

New member

سه ماه نبودنت
سیصد ساله ام می کند
سیصد ساله که می شوم
حکم زن پریشانی را دارم
که خاطره هایش
در پیشانی اش جا به جا شده اند
و حالا
وسط یک مشت رژ لب فاسد
بیست سالگی اش را خواب می بیند
و هیچ بیست ساله ای را دوست ندارد
سه ماه نبودنم
نهایتا سی ساله ات می کند
وقتی رفتی
بیست و نه سال و نه ماه بود
که سروده شده بودی!

 

shaghayegh 71

New member
ما زن ها همه از دم دیوانه ایم!...
عاقل ترینمان، با اراده ترینمان، قوی ترینمان، که بلد است گریه هایش را با سکوت جایگزین کند، کاراکترهای طراحی های سوررئالش همه از دم اعصاب ندارند!،
و علفزار میخ و مین و چکش و ساتور و بمب ساعتی می روید بر مغزهایشان!!! من این زن را می شناسم...
و امثال ما هم که هنوز آن قدرها هم بلد نیستیم بزرگ باشیم و ابایی از گریه کردن و زیادی زن بودن نداریم، انار دانه دانه می کنیم و در کاسه می ریزیم با گلپر، برای کسی که سال ها پیش رفته است و معلوم نیست کدام گوری ست!!
من این یکی زن را هم می شناسم...
بسیاری مان هم به دروغ همه چیز را به عادت ماهیانه ربط می دهیم!
و بسیاری مان هم حریصانه و بیخود و بی دلیل خرید می کنیم، و هیچ مردی در جهان هرگز نتوانست خواهد فهمید که "خرید کردن" گاهی فرمانِ غیرارادیِ مغز زنانه است، برای جلوگیری از افسرده شدن!
ما زن ها همه از دم دیوانه ایم!

 

shaghayegh 71

New member
سرد
یعنی تو
که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که من نیستم
گرم
یعنی تو
که هر نگاهت داغ می شود بر دلم
برای بعد ها
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که منم
آب
یعنی تو که بر سرم می ریزی
پاک
از ابرهای دلتنگِ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند
به جای هر غسلی
به جای هر بارانی
خاک
یعنی خاک بر سر لحظه هایی
که ما مال هم نیستیم
خلاصه
خورشید
کتاب
کفش
کلید
کلمه
همه شان تویی
به تنهایی!
تنهایی
یعنی تو
که نمی دانی بی من
چقدر تنهایی!


 

shaghayegh 71

New member
بند دل من
به لبخندهای تو بند است
برای دوست داشتنت اما
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم

 

shaghayegh 71

New member
دلتنگی
خیابان شلوغی است
که تو در میانه­اش ایستاده باشی
ببینی می­آیند
ببینی می­روند
و تو همچنان
ایستاده باشی

علیرضا روشن
 

shaghayegh 71

New member
صداي قلب نيست
صداي پاي توست
كه شب­ها در سينه­ام مي­دوي
كافي­ست خسته شوي
كافي­ست بایستي

گروس عبدالمكيان
 

shaghayegh 71

New member
این­جا و آن­جا
دنبالِ تو می­­گردم
هر اشاره­ای
انگار
به چشم­های تو می­­رسد

چگونه تفسیر کنم این حسّی را
که روز و شبم را ساخته


نزار قبانی
 

shaghayegh 71

New member
خِرت و پِرت­‏های این خانه
چشم تو را دور که می­‏بینند
یک­بند پشتِ سرم حرف می­‏زنند
گلدان­ها
پرده­ها
تختخواب آشفته
ظروف تلنبار بر هم
مجلات بازمانده بر میز
حتا این گربه­‏ی بی­­‏چشم و رو
که در غیاب تو ترجیح می­‏دهد
حیاط همسایه را.
می­‏گویند تو که نیستی
تنبل می­‏شوم
و سَمبَل می­‏کنم
هر مهمی را
کسی نیست به این کله پوک­‏ها بگوید
وقتی تو نیستی چه فرق می­‏کند
فرقم را از کجا باز کنم
و یقه­‏ام را تا کجا،
از فرودگاه که بردارمت
خواهی دید ریشِ سه­روزه­‏ام
سه تیغه است و معطر
و خطِ اُطو باز گشته است
به پیراهن و شلوارم.



عباس صفاری
 

shaghayegh 71

New member
اشتباه می­کنند بعضی­ها

که اشتباه نمی­کنند!

باید راه افتاد

مثل رودها

که بعضی به دریا می­رسند

بعضی هم به دریا نمی­رسند
رفتن
هیچ ربطی به رسیدن ندارد.





سیدعلی صالح
ی
 

shaghayegh 71

New member
دنیا همین است...

من ایستاده­ام

و همه چیز از روی من رد می­شود

از چشم­های من

از احساس من...



رضوان ابوترابی


- - - Updated - - -

نه
هرگز شب را باور نکردم
چرا که در فراسوهای دهلیزش
به امید دریچه­ای دل بسته بودم.


شکوهی در جان­ام تنوره می­کشد
گویی از پاک­ترین هوای کوهستانی لبالب
قدحی درکشیده­ام.

در فرصت میان ستاره­ها
شلنگ­انداز
رقصی می­کنم-
دیوانه
به تماشای من بیا!

احمد شاملو
 

shaghayegh 71

New member
وقتی آدم کسی را دوست داشته باشد، بیشتر تنهاست. چون نمی­تواند به هیچ ­کس جز همان آدم بگوید که چه حسی دارد... و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می­کند، تنهایی تو کامل می­شود.
سمفونی مردگان - عباس معروفی
 

shaghayegh 71

New member
از هوا حرف می­زنی

از تقلای باد بر موهایت

و نمی­دانی

همین خیابان که با تو خندیده است...

چه بر سر پلک­های من
خواهد آورد!







یاور مهدی­پو
ر
 

shaghayegh 71

New member
بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بود و می­كشید

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت




حسین پناهی
 

shaghayegh 71

New member
چقدر خوب!
همه­ی نیمکت­های شهر را دزدیده­اند
تا پیاده­روی­های من و تو
پایانی نداشته باشد...

محمد غفاری
 
بالا