میسرایم از تو که برایم جاودانه ای
تویی که از ازل برایم ساز ترانه ای
ساز این شعر از من نیست
میان این هرزنامه ها تویی که برایم عاشقانه ای
غباری از غم قلبم را دریده
عقل با دل یکی شده وقتی رفتنت را شنیده
خون ریختن جای اشک کارمن
آخر اینگونه بسی غم ندیده
دمی دیگر باما نبودی لابد که قابل نیستیم
تو در برویمان ببندی مادیگر چیستیم
زمزمه ای دارم که فقط با خودت گویم
بی اسم تو چه گوییم که کیستیم
دل مانده بی قرار عطری از تبار تو
اشک ابر تمام شد در انتظار تو
در جواب این همه سوال مانده ام
که کوچه ها میگیرند از من سراغ تو
ای که شانه هایت پله های من
تمام ناسروده های من از غزل
رفتی و این پله ها ریختند
از عرش به فرش فتادیم با سر و دهن
ذکر تنهایی تو :شایعت و بایعت
این آفتاب سوز دارد نگیر ازمن این سایه ات
بی تو به کدام بیابان سرگردان شوم
صبر کن دایی،مرا سوار کن برقایقت
ای که دستانت زخم هایم را شفاست
ای که وصل دیدارت بی کرانه ی جزاست
گذشته ام را به گور سپارید
موج دیگر،برکه ای بی صداست
ای تمام هستی ام به فدایت
ای دیدگان ترم شکفته به رعنای صدایت
میدانم که دیگر برایم نیستی
خدا حافظت دیدار به قیامت
ندانستی هنوز به چشم هایت اسیرم
پنبه تار و پود میافکند زین شمشیرم
دستهایم خلعت سینه سوخته ات
ای کاش تو نمیری من هزاربار بمیرم
خاک از عطش نبودت باید که بمیرد
دستم هایم بی تو چگونه ماه را بگیرد
بگذار من خاک پایت باشم
به سینه ام آب دهید که سفرکرده اوج بگیرد
درین ثانیه های ساعت وار چقدر بیتایم
ایل فهمیده ام که بی تو چقدر بی بنیادیم
سرت را روی شانه ام بگذار
راحت بخواب که ما شب زدگان بیداریم