از وقتی این تایپیک ایجاد شد به خاطره تجربه ای که داشتم و یاد آوریش برام تلخ بود نخواستم بیام و چیزی بنویسم ولی باز یه عاملی باعث شد این رو بنویسم ، ولی با این تفاوت که خدا در لحظه آخر یه شانس دیگه برای زندگی بهم داد ، اون موقعی که میدونی دیگه قرار نیست باشی ، یه بغض ای گلوتو میگیره که حتی نمیتونی نفس بکشی ، جایی بری و کاری انجام بدی ، میشینی یه گوشه با خدا درد و دل میکنی چون تو اوج تنهایت بازم خداست که حرف دلت رو گوش میکنه ، بعدش به تمام زندگیت فکر میکنی که چیکار کردی و کدوم کارت اشتباه بوده و کدومش درست و از یاد آوری بعضی هاش خندت میگیره ولی در اصل چشات پر از اشکه ، نمیتونی بگی اگه دوباره خدا بهم فرصت بده همه چیز رو عوض میکنم چون میدونی دیگه نمیشه ولی ته ته دلت یه امیدی هست که اگه برگردی بعضی چیزا رو سعی میکنی تغییر بدی .:sad: