اعتراف می کنم!

shahram25

New member
اعتراف میکنم زندگی با خود بودن بهتر از زندگی با دیگریست تنهایی زندگی پادشاهانست
 

okay

New member
اعتراف میکنم

اعتراف میکنم ...
سوم دبستان که بودم یه روز معلممون مدرسه نیومد منم ظهرش رفتم در خونشون
که یه کوچه بالاتر از ما بود تکلیف شبمو ازش گرفتم!!!!!!
 

okay

New member
اعتراف میکنم ...
به عنوان 1 مهندس میخواستم دیوار رو سوراخ کنم، شک داشتم که از زیر جایی که میخوام سوراخ کنم
سیم برق رد شده باشه، واسه اینکه برق نگیرتم فیوز رو قطع کردم،
تازه وقتی دیدم دریل کار نمیکنه کلی غصه خوردم که دریل سوخت !!
 

okay

New member
اعتراف میکنم ...
تو عروسی نشسته بودم یه بچه 3 ، 4 ساله اومد یک هسته هلو داد بهم،
منم نازش کردم هسته رو گرفتم انداختم زیر میز، چند ثانیه بعد دیدم دوباره آوردش،
این دفعه پرتش کردم یه جای دور دیدم دوباره آورد!!
می خواستم این بار خیلی دور بندازمش که بغل دستیم بهم گفت آقا این بچس سگ نیست!
طرف بابای بچه بود!!

اعتراف میکنم ...
دوره دبستان امتحان جغرافی داشتیم یه سوالش این بود: تنها قمر کره زمین؟
من هم با اطمینان کامل نوشتم قمر بنی هاشم!!!

اعتراف میکنم ...
بچه که بودم با دختر و پسر خاله هام لباس کهنه میپوشیدیم
میرفتیم گدایی با درامدش بستنی میگرفتیم که همسایمون مارو لو داد و کتک خوردیم!!
 

okay

New member
اعتراف میکنم ...
راهنمایی که بودم به شدت جو گیر بودم، همسایگیمون یه خانومه بود که تازه از شوهرش طلاق گرفته بود،
شوهره هم هر روز میومد و جلو در خونش سر و صدا راه مینداخت، خیلی دلم واسه خانومه میسوخت.
یه روز که طرف اومده بود عربده کشی، تصمیم گرفتم که برم و جلوش در بیام.
رفتم تو کوچه و گفتم آهای چیکارش داری؟ یارو یه نگاه بهم انداخت و یه پوزخندی زد و به کارش ادمه داد،
منم سه پیچش شدم، وقتی دید من بیخیالش نمیشم گفت اصلا تو چیکارشی؟ منم جوگیر، گفتم لعنتی زنمه!!
 

okay

New member
اعتراف می‌کنم ...
بچه که بودم شبا پیش خواهرم میخوابیدم وسطای شب که مطمئن میشدم
که خوابش سنگین شده دستشو می‌کردم تو دماغم!
 

okay

New member
اعتراف میکنم ...
وقتی پدرم روزنامه میخونه روزنامه رو وسط آسمون و زمین تو هوا جلوی صورتش نگه میداره
بچه که بودم یواشکی میرفتم پشت روزنامه طوری که پدرم منو نبینه و با مشت چنان میکوبیدم
وسط روزنامه، پاره که میشد هیچ، عینکش می افتاد و بابا کل مطلب رو گم میکرد.
کلاً پدرم 30ثانیه هنگ میکرد.
بعد یک نگاه عاقل اندر سفیهی به من میکرد و حرص میخورد.
اما هیچی بهم نمیگفت و من خیلی کیف میکردم.
تا اینکه یه روز پدرم پیش دستی کرد و قبل از من روزنامه رو کشید
و با داد گفت: نکن بچـه. منم هول شدم مشت رو کوبیدم تو عینکه بابام. عینک شکست.
من 5 روز تو شوک بودم!!
 

okay

New member
اعتراف میکنم ...
یه شب مادرم مریض بود داشتم ازش پرستاری میکردم بعد گفت برو برام آب بیار رفتم آب آوردم
دیدم خوابش برده اومدم تریپ بایزید بسطامی بردارم صبر کنم بیدار شه
یه دفعه یه لحظه خوابم برد آبو ریختم رو مامانم !!!!!!!!
 

Leyenda

Well-known member
(در روز علوم آزمایشگاهی)اعتراف میکنم::smiliess (4):
یکی از روزهای کارورزی که تو بخش نمونه گیری بودم،یه خانمی اومد نشست ازش خون بگیرم که مدام در حال اعتراض بود!دقیقا یادم نیست ب چی اعتراض میکرد، ولی همش حرف میزد و بد و بیراه میگفت!!!یه بند!!!:p7977cujr38iyymsu8:
.
.
.
:tsimuzpzwoap1t9y3o7
.
منم که خسته شدم خیلی جدی برگشتم گفتم :خانم هیس!!اگه حرف بزنید جواب آزمایشاتون اشتباه میشه ها!!!!!!!!!!سسسسسسسسسسس
بنده خدا باور کرد!دیگه هیچی نگفت!!!!!
قیافه پرسنل اتاق خونگیری دیدنی بوود!!!!:25r30wi:
 
آخرین ویرایش:

sahel 91

New member
تا چند سال پیش هروقت سوار تاکسی میشدم دستمو میذاشتم روی صندلی جلویی کنار راننده وبعد می نشستم یه بار که داشتم همین کارو میکردم دیدم مردی که جلو نشسته بود برگشت وبا تعجب نگام کرد من به جای صندلی دستم رو روی شونه ی اون گذاشته بودم:whistle::rolleyessmileyanim:
 

monika.6

New member
اعتراف میکنم تغییر کرده ام طوریکه گاهی به خودم میگویم شما؟
 

mahsa.

New member
اعتراف میکنم تو امتحان تاریخ همیشه بجای محمد خیابانی اسم جواد خیابانی(گزارشگر فوتبال)و مینوشتم.
 
آخرین ویرایش:

bahar.zr93

New member
اعتراف میکنم همیشه بدون استثنا حق داداشمو خوردم!:riz304:حتی وقتهایی که مامانم اون بیچاره رو دعوا میکنه! الان ی لحظه عذاب وجدان گرفتم!:ph34r-smiley:
 

zErOOn3

Well-known member
سلام ...

*"اعتراف مي كنیـــم"*

چی رو دیگه نمی2نیــم... هنــوژ ...

باژم همون یونــی یادمون اوفتاده کــ نمیشه گفتــ ..... ( خدایــا اونــا که مــا رو میشناسن و فکنیم با هم میخنددیدین یا خجالت ورن , مــا چه کنیـــم شایدم کردیم کـ نوشناسیمشون )


..........................................................................


*"اعتراف مي كنیـــم"* هنـــوژم دو تــا از بروبــچ ــو نمی تونیــــم از هم تشحیــص بدیــم : ازیــن نظر که نزد کدومشون شوتــی دادیــم ... ویاریش کردیــم ــا , دوباره ناددس ازاب درومــد و سوتی 2 سوتی شد ...
نــه ســه تــا از بروبــچ فکنیــم ...

و تلفظ اسمـاشــون ...

کدوم آجی ان کدوم دادا6 ؟ !!!!!!!!!!!!!!!! و ...


..........................................................................

دیگه ...

یادومون ویــاد هشیــم وا3 .... بخندونیــن باژم ...

:4d564ad6:
 
آخرین ویرایش:

zErOOn3

Well-known member
سلام...

اعتراف می کنیــــم :

وقتــی یه جمله خوب و با حال (زندگی) گیرمون میاد (مثلا وقتی داریم ذخیله می کنیم تو Mob ) یهـــو ارسال و می زنیم کــ برفسیم بروبچــو ... (بروبچ نت)


ای دل غافــل , شومــاره هــه یادمون نمیاد .... (پسل شماره ای که ندالی چجتولی یادت بیاد آخــه ؟!!) البته به جـز دادا6 GNTLMaN


چندیــن با ر این شوتی رو دادیــم ... :a2d3:
 

نوتر

New member
اعتراف میکم ترم 1 که بودیم تو خابگاه شلوغتر از منو دوستم (همشهری وهم رشته ایم) کسی نبود. همه ی ملت رو اذیت میکردیم ترم بالایی و ارشد هم اصلا نمیفهمیدیم همه عاصی بودند ازدستمون. یادمه یه روز یکی از بچه های هوشبریو خیلی اذیتش کردیم و با یکی از بچه های آزمایشگاه هم بعد کلی شوخی و اذیت برگشتیم اتاق. نشستیم تو فلاسکی که یه ذره سرش شکسته بود یه چایی دم کردیم. عاغا یکی دو لیوان من یکی دو لیوان این دوست بدبختم خوردیم. بعد هر دو متفق القول گفتیم بابا چایی مزه ش یجوریه. عاغا من در فلاسکو باز کردم دیدم چیزی نیست گفتیم بذا بریزیم تو یه ظرفی ببینیم چیه. همون که فلاسکو خالی کردیم دیدم دو تا سوسک مرده تو فلاسکه:1dco2x0p1lilzhfpg1t. عاغا یه لحظه نگاه کردم به چشای دوستم. عین چشای کوزت وقتی به زن تناردیه نگاه میکرد شده بود.دقیقا یک هفته دانشگاه نرفتیم فقط افتادیم رو تخت نه بخاطر مریضی جسمی به خاطر مریضی روحی.و این چنین شد که خوابگاه و نگهبان و بچه ها از دست ما یک هفته در آرامش بسر بردند
 
آخرین ویرایش:
بالا