اعتراف می کنم!

mohana

Well-known member
اعتراف میکنم هیچوقت نباید با پسرا بحث کرد
چون حتی وقتی مطمئنا که حق باهاشون نیس باز هم از موضع خودشون کوتاه نمیان
girl_pardon.gif

مهم اینه که ما با منطق جلو میریم
tuzki-bunny-emoticon-036.gif
 

reza.n

New member
اعتراف میکنم که از کل کل دخترا و پسرا خسته شدم.:smilies-azardl (12)
خسته می شوییییییییم.:p7977cujr38iyymsu8::sad::13:
 

nazanin91

New member
اعتراف میکنم مورچه هارو با آب غرق میکردم بعد با یه برگی چیزی نجاتشون میدادم ولی بعضیاشون این شانسو نداشتن!
 

لی لا 62

New member
رفقا همه پایه برای شیطنت داشتن، من در بچگی و قبل از مدرسه رفتن همسن و سال نداشتم که بترکونیم. ولی توی زمان تحصیل خدا میدونه که چه آتیشی میسوزوندیم.دبستان، راهنمایی، دبیرستان!
از زندانی کردن اشتباهی ناظم توی دستشویی بگیر
تا از دیوار بالا رفتن و توی پاسگاه بغل مدرسه رو دید زدن،
تا روی صندلی معلم مرد، آب ریختن،
تا تیکه کامواهای خیس رو روی کتش انداختن وقتی که پشت به کلاس راه میرفت
تا کتک کاری(یه بزن بهادری بودم عجیب!)
تا فوتبال بازی(الان از فوتبال نفرت دارم)
تا...دیگه چی بگم؟ روزه هستم مخم یاری نمیکنه:33::whistle:
 

یه دانشجو

New member
اعتراف میکنم یه دفه سر کلاس با دوستم داشتم آجیل میخوردم دو تایی به هم بادوم تلخ خوردیم!!!
تا یه عالمه وقت بدش زیر نیمکت قایم بودیم
اه اه اه
 

لی لا 62

New member
اعتراف میکنم منو یکی از دوستای صمیمیم کلاس دوم راهنمایی، نیمکت آخر بودیمو به همراه هم یه نیمکتو مثل مورانه تیکه پاره ش کردیم. که روزهای اخر مجبور بودیم روی پایه فلزیش بشینیم. هرکی هم مارو میدید با ترحم نگامون میکرد که آخــــــــــــــــــــــــــــی اینا نیمکتشون نابود شده! فک میکردن کار شیفت مخالفه، کسی نمیدونست که خودمون تیکه پاره ش کردیم:p . ما هم قیافه مظلوم به خودمون میگرفتیم و هیچی نمیگفتیمو بعدش هر هر میخندیدیم:whistle:من واقعا شطرنجی هستم به درگاه قادر متعال که اینگونه بیت المال رو نابود کردیم....خدا مارو ببخشه
 

لی لا 62

New member
اعتراف میکنم که کلاس اول راهنمایی واسه درس حرفه و فن گفتن مربا یا ترشی درست کنید و بیارید! و ملت کلاس همه از ذخیره خونه شون توی یه شیشه کوچیک کردن و آوردن مدرسه! سر کلاس ادبیات خلق الله و از جمله بنده میرفتیم زیر میز، ترشی یا مربا یا کمپوت میزدیم به بدن! یه بوهای مفرحی توی کلاس پیچیده بود:(40):! من بعد از ترشی خوردن از معلم فارسیمون اجازه گرفتم که برم آب بخورم! اونم معلم مرد، فهمید بوی ترشی دوروبرم میاد، خندید و گفت برو....من حتی این اعتراف رو پارسال که میشه حدود 15سال بعد ازون واقعه، توی وبلاگ معلم اون روزهام نوشتم. و چقدر خاطره براش زنده شده بود:rose:
 

ayda

New member
من بچه که بودم سر ظهر که همه میخوابیدن با آیینه نور مینداختم رو صورتشون نمیزاشتم کسی بخوابه:eek:t0837h0nn8zfqu8ult
 

ayda

New member
یه بارم بچه بودم ساعت دو شب بابام تو حیاط بود
من رفتم پشت دیوار ترسوندمش
اون بیچاره قلبشو گرفته بود با چشای از حدقه دراومده
من دلمو گرفته بودم از خنده....
 

ayda

New member
با سرنگ آب میریختم تو پریز برق که هز کس از پریز اس:whistle:تفاده میکنه برق بگیرتش!!!!
 

TUMS

Well-known member
اعتراف میکنم من از این جور اعترافا ندارم
اما چند تا کار انجام دادم و هر وقت جور بشه انجام میدم و حسابی بهم حال میده
ولی نمیشه اینجا اعتراف کرد
اینکه توی دریا بری و . . . . . ..
آخه نمیشه ادامه داد
 

parnian24

New member
اعتراف می کنم یه بار که خواهرم یه لحظه بلند شد از جاش تا اومد دوباره بشینه من یه برس گذاشتم رو زمین .طفلکی خواهرم انقد نرسید
 

parnian24

New member
یه اعتراف از طرف یکی از بیمارا میکنم:یه نفر اومده بود u/aبده بهش گفتم نمونه تون خیلی کمه گفت خب بیشتر از این ندارم .بهش گفتم آبمیوه بخورید تا بیشتر بشه.اونم رفت و سریع برگشت من تعجب کردم.ولی نمونه رو سانتیفوژ کردم ولی ذرات درشتی داشت که ته نشین نمیشد دوباره سانتریفوژ کردم نشد تا اومدم لوله رو خالی کنم که این ادرار عجیب رو چک کنم ببینم مشکل مریض چیه بوی آب میوه ازش بلند شد!همش آبمیوه بود با ذرات میوه که توش معلق بودن!
:New (6):
 

parnian24

New member
وقتی داداش بزرگم کنکور داشت مامانم خیلی دوروبرش می چرخید .من و خواهرم که کوچیک بودیم می دیدیم هر چی ما می خوایم مامانمون برامون نمیگیره ولی هر چی داداش می خواد میگیره و همش میگه برا دادشتون چیکار کنم و...ما هم این فرصتو غنیمت شمردیم که مامانمون با ما مشورت میکنه و هر چیزی که دوست داشتیم به مامانمون می گفتیم داداش ازینا میخواد.نتیجه هم می داد.حالا که بزرگ شدیم و داداش ازدواج کرده هنوزم به شوخی وقتی مثلا غذایی رو دوست داریم می گیم مامان داداش فلان غذا رو دوست داره.
 

sahar-a

New member
اعتراف می*کنم

من یه بار با دختر عمه ام رفته بودیم آزمایشگاه که اون آزمایش بده... بهش یه ظرف دادن که بره گلاب به روتون نمونه ادرارشو بیاره. اونم رفتو آورد... ما دیدیم هیچکس اونجا نیس آزمایشگاه هم شلوغه، رفتیم تموم نمونه ها رو با هم قاطی کردیم(غیر از نمونه دختر عمه م) و زود اومدیم بیرون تا کسی مارو نبینه.:28:
میگم خدا مارو ببخشه با این کارمون ... الان معلوم نیست جواب آزمایشها چطور شده؟؟؟؟:33:
 
آخرین ویرایش:

sahar-a

New member
یه بار که دوم دبستان بودم، ماه رمضون می خواستم روزه بگیرم، مامانم نمیذاشت. منم سحری بیدار شدم و غذامو خوردم اما بعدش خوابیدمو نتونستم نمازمو بخونم. صبح حدود 9 صبح بیدار شدم و چون مامانم بیدارم نکرده بود، باهاش حرف نزدم. بعد که مامانم رفت بیرونع سریع می*خواستم نماز بخونم اما از بس هول بودم یادم رفت چادر سرم کنم، همونطور بدون روسری و چادر نماز خوندم تا مامانم منو نبینه.:(40):
فکر میکردم ماه رمضون هرکی روزه نگیره، نمازم نباید بخونه...!!!!!!!!!!!:p
 

marry

New member
بچه که بودم یبار آبرنگ داداشمو شستم تمیز بشه
خیلی سخت بود ولی :))
 

سمین

New member
اعتراف می کنم که تا اول یا دوم راهنمایی که درس عربی داشتیم فکر میکردم صیغه حرف بدیه .اولین بار که معلم عربی مون صیغه ها رو درس میداد از خجالت سرخ شده بودم و هی عرق می ریختم
 

سمین

New member
اعتراف میکنم بچه که بودم فکر میکردم بعد از افطار هم نباید چیزی بخوری تا سحری.:sdasdasd:
 
بالا