اتفاقا یه همچین ماجرایی رو پسرخاله منم وقتی کوچک بود داشت.یه روز شوهر خالم بهش میگه ادم نمیتونه با کسی که بهش محرمه ازدواج کنه،بعد پسر خالم میگه پس حیف شد...من نمیتونم با ابجی ازدواج کنم...نبوغش منو کشتهاعتراف میکنم تا کلاس اول راهنمایی نمیدونستم دایی محرمه !
یکی از دوستام بهم گفت من عاشق داییمم منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:خب چرا باهاش ازدواج نمیکنی؟
اعتراف میکنم چند سال پیش یکی از دوستام چند تا خشاب قرص کدئین را خورده بود که خودکشی کنه, منم بی خبر از همه جا رسیدم دیدم افتاده وسط اتاقش... گفتمش حالت خوب نیست؟؟؟ اونم گمونم دچار سرگیجه شده بود دست گذاشت رو پیشونیش, منم فکر کردم سردرده یه دونه دیگه قرص با زور بهش خوروندم... بیچاره بد تقلا میکرد اون آخری را نخوره))))))))))) به هر حال از شانسمه اینجا در خدمتتون هستم و به جرم قتل بازداشت نشدم و ایضا از شانس اون که با چنین رفیق شفیقی که داره هنوز داره نفس میکشه