اخرین جرعه این جام(مجموعه اشعار فریدون مشیری)

yara

New member
گر چه با يادش ، همه شب

تا سحر گاهان نيلي فام ، بيدارم

گاهگاهي نيز ، وقتي چشم بر هم مي گذارم

خواب هاي روشني دارم ، عين هشياري

آنچنان روشن كه من در خواب

دم به دم با خويش مي گويم كه : بيداري ست

بيداري ست ، بيداري

اينك ، اما در سحر گاهي ، چنين از روشني سرشار

پيش چشم اين همه بيدار، آيا خواب مي بينم ؟

اين منم ، همراه او ؟ بازو به بازو

مست مست از عشق ، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور ، از اين سوي دريا

رفته تا دروازه خورشيد ؟

اي زمان ، اي آسمان ، اي كوه ، اي دريا

خواب يا بيدار ، جاوداني باد اين رؤياي رنگينم
 

yara

New member
گلي را که ديروز

به ديدار من هديه آوردي اي دوست

دور از رخ نازنين تو

امروز پژمرد



همه لطف و زيبايي اش را

که حسرت به روي تو مي خورد و

هوش از سر ما به تاراج مي برد

گرماي شب برد .



صفاي تو اما ، گلي پايدار است

بهشتي هميشه بهار است

گل مهر تو در دل و جان

گل بي خزان

گل ، تا که من زنده ام ماندگار است
 
آخرین ویرایش:

yara

New member


راست مي گفتند

هميشه زودتر از آن که بينديشي اتفاق مي افتد

من به همه چيز اين دنيا دير رسيدم

زماني که از دست مي رفت

و پاهاي خسته ام توان دويدن نداشت

چشم مي گشودم همه رفته بودند

مثل " بامدادي " که گذشت

و دير فهميدم که ديگر شب است

" بامداد " رفت

رفت تا تنهايي ماه را حس کني

شکيبايي درخت را

و استواري کوه را

من به همه چيز اين دنيا دير رسيدم

به حس لهجه " بامداد "

و شور شکفتن عشق

در واژه واژه کلامش که چه زيبا مي گفت

" من درد مشترکم "

مرا فرياد کن
 

yara

New member
معناي زنده بودن من ، با تو بودن است

نزديک ، دور

سير ، گرسنه

رها ، اسير

دلتنگ ، شاد

آن لحظه اي که بي‌ تو سر آيد مرا مباد

مفهوم مرگ من

در راه سرفرازي تو ، در کنار تو

مفهوم زندگي‌ است

معناي عشق نيز

در سرنوشت من

با تو ، هميشه با تو

براي تو ، زيستن
 

yara

New member
شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهي

آواي تو مي خواندم از لايتناهي

آواي تو مي آردم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهي

امواج نواي تو به من مي رسد از دور

دريايي و من تشنه مهر تو چو ماهي

وين شعله که با هر نفسم مي جهد از جان

خوش مي دهد از گرمي اين شوق گواهي

ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سرخوشم از لذت اين چشم به راهي

اي عشق تو را دارم و داراي جهانم

همواره تويي هرچه تو گويي و تو خواهي
 

yara

New member
من روز خويش را با آفتاب روي تو

کز مشرق خيال دميده است

آغاز مي کنم

من با تو مي نويسم و مي خوانم

من با تو راه مي روم و حرف مي زنم

وز شوق اين محال

که دستم به دست توست

من جاي راه رفتن

پرواز مي کنم
 

yara

New member
وقتي كه شانه هايم

در زير بار حادثه مي‌خواست بشكند

يك لحظه از خاطر پريشان من گذشت

بر شانه‌هاي تو

مي‌شد اگر سري بگـذارم

و اين بغض درد را

از تنگـناي سينه برآرم به هاي هاي

آن جان پناه مهر

شايد كه مي‌توانست

از بار اين مصيبت سنگـين آسوده‌ام كند
 

yara

New member
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود



می سوختم از حسرت و عشقِ تو بَسَم بود



عشق تو بَسَم بود که این شعله بیدار



روشنگرِ شبهای بلندِ قفسم بود



آن بختِ گُریزنده دمی آمد و بگذشت



غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود



دست من و آغوش تو ! هیهات ! که یک عمر



تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود



بالله که بجز یادِ تو ، گر هیچ کسم هست



حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود



لب بسته و پر سوخته ، از کوی تو رفتم



رفتم ، بخدا ، گر هوسم بود بَسَم بود !
 

yara

New member
ترا من زهر شیرین خوانم ای عشق ،



که نامی خوش تر از اینت ندانم .



وگر – هر لحظه – رنگی تازه گیری ،



به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم .



تو زهری ، زهر گرم سینه سوزی ،



تو شیرینی ، که شور هستی از تست .



شراب جام خورشیدی ، که جان را



نشاط از تو ، غم از تو ، مستی از تست .


به آسانی ، مرا از من ربودی



درون کوره ی غم آزمودی



دلت آخر به سرگردانیم سوخت



نگاهم را به زیبایی گشودی


بسی گفتند: « دل از عشق برگیر !


که : نیرنگ است و افسون است و جادوست !»


ولی ما دل به او بستیم و دیدیم


که این زهر است ، اما ! ...نوشداروست !



چه غم دارم که این زهر تب آلود ،



تنم را در جدایی می گدازد



از آن شادم که در هنگامة درد ؛



غمی شیرین دلم را می نوازد .



اگر مرگم به نامردی نگیرد ؛



مرا مهرِ تو در دل جاودانی است .



وگر عمرم به ناکامی سرآید ؛



ترا دارم که: مرگم زندگانی است .
 
آخرین ویرایش:

yara

New member
هیـچ جـز یـاد تـو ، رویای دلاویـزم نـیست

هیـچ جـز نـام تـو ، حـرف طـرب انگـیزم نـیست!

عـشق می ورزم و می سـوزم و فـریـادم نـه!

دوست می دارم و می خـواهـم و پـرهـیزم نـیست.

نـور می بـیـنم و می رویـم و می بـالم شـاد ،

شاخه می گـستـرم و بـیـم ز پـائـیـزم نـیست.

تـا به گـیتی دل ِ از مهـر تـو لبـریـزم هـست

کـار با هـستی ِ از دغـدغـه لـبریـزم نـیست

بخـت آن را کـه شـبی پـاک تـر از بـاد ِ سـحر ،

بـا تـو ، ای غـنچه نشکـفـته بـیامیـزم نـیست.

تـو بـه دادم بـرس ای عـشق ، که با ایـن هـمه شـوق

چـاره جـز آنکـه به آغـوش تـو بگـریـزم نـیست.
 
آخرین ویرایش:

yara

New member
چه صدف‌ها که به دریای وجود

سینه‌هاشان ز گهر خالی بود!

ننگ نشناخته از بی‌هنری

شرم ناکرده از این بی‌گهری

سوی هر درگهشان روی نیاز

همه جا سینه گشایند به ناز...

زندگی-دشمن دیرینه‌ی من-

چنگ انداخته در سینه‌ی من

روز و شب با من دارد سر جنگ

هر نفس از صدف سینه‌ی تنگ

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهرها... همه کوبیده به سنگ
 

baran71

New member
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم!
*
در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید ،
عطر صد خاطره پیچید.
*
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
*
یادم آید : تو به من گفتی :
"از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!"
*
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پیش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم، نه گسستم"
باز گفتم که: "تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم…!"
*
اشکی ازشاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید،
یادم آید که از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم
*
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
فریدون مشیری
 

ba ba barghi

Well-known member
آخرین جرعه این جام
همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند.،
که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی حاصل موج؟


چیست در خنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری؟

-نه به ابر،
نه به آب،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها


من به این جمله نمی اندیشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،


نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاینده هستی را ، در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را می شنوم، می بینم!

من به این جمله می اندیشم!
به تو می اندیشم!

ای سراپا همه خوبی،
تک وتنها به تو می اندیشم!

همه وقت،
همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!

تو بدان این را
تنها تو بدان

تو بیا،
تو بمان با من تنها تو بمان.

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!

اینک این من که به پای تو درافتادم باز.
ریسمانی کن از ان موی دراز.

توبگیر!
تو ببند!
تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!

من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقی ست،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

با صدای خود شاعر بشنوین حالش بیشتره !


http://www.aparat.com/v/cqNmS
 
آخرین ویرایش:

eli 72

Member
سیه چشمی به گار عشق استاد..
به من درس محبت یاد میداد..
مرا از یاد برد اخر ولی من..
بجز او عالمی را بردم از یاد..
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: yara

eli 72

Member
شعر مرگش رو دوس میدارم..
چرا از مرگ میترسید؟..
چرا اغوش گرم مرگ را افسانه میدانید..
چرا زین خواب جان ارام شیرین روی گردانید..
مپیندارید بوم ناامیدی باز به بام خاطر من میکند پرواز ..
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است..
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی ارد؟
مگر افیون افسونکار نهال بیخودی را در زمینجان نمیکارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها برای یک نفس اسودگی از رنج هستی نیست؟؟
چرا از مرگ میترسید..
کجا ارامش از مرگ خوشتر کس تواند دید..
می و افیون فریبی تیز بال و تند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند..
نمیبخشد جان خسته را ارامش جاوید
خوش ان مستی که هشیاری نمیبیند..
 
بالا