گل خشکیده
بر نگه سرد من , به گرمي خورشيد ,
مينگرد هر زمان دو چشم سياهت
تشنه ي اين چشم ام , چه سود , خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت .
جز گل خشکيده اي و برق نگاهي
از تو درين گوشه يادگار ندارم !
ز آن شب غمگين , که از کنار تو رفتم ,
يک نفس از دست غم قرار ندارم !
اي گل زيبا , بهاي هستي من بود ,
گر گل خشکيده اي ز کوي تو بردم !
گوشه ي تنها چه اشکها که فشاندم ,
وان گل خشکيده را به سينه فشردم !
آن گل خشکيده شرح حال دلم بود !
از دل پر درد خويش با تو چه گويم ؟
جز به تو از سوز عشق با که بنالم
جز تو درمان درد , از که بجويم ؟
من دگر آن نيستم , به خويش مخوانم ,
من گل خشکيده ام , به هيچ نيرزم !
عشق فريبم دهد که مهر ببندم ,
مرگ نهيبم زند که عشق نورزم !
پاي اميد دلم اگر چه شکسته ست
دست تمناي جان هميشه دراز است !
تا نفسي ميکشم ز سينه ي پر درد ,
چشم خدا بين من به روي تو باز است .