دلم خدایی را می خواهد...
که بامن واحساس نازکم درزیرباران چشمهایم بی هیچ چتری همقدم شود...
دلم استجابت دعایی رامی خواهدکه خودش برایم کرده باشد...
دعایی که آرام کند دریای طوفانی سینه ام را ...
دل تنگ من از فراق را...
دعایی که تسکین دهد قلب سوخته ام را..
دلم جاده ای می خواهدخالی و بی...
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من...
روزی مردی خواب عجیبی دید.
دید که پیش فرشتهها رفته و به کارهای اونا نگاه میکنه.
هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتهها رو دید که سخت مشغول کارن
و تند تند نامههایی رو که توسط پیکها از زمین میرسیدن، باز میکنن
و اونها رو داخل جعبههایی میذارن. مرد از فرشتهایی پرسید :
شما دارید چکار...
بال هايت را جـا گـذاشـتی !
پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد
و گفت :
اما من درخت نيستم . تو نمی توانی روی شانه های من آشيانه بسازی .
پرنده گفت :
من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می گيرم .
انسان خنديد وبه نظرش اين...