خاطره خوابگاه
ترم 2 کارشناسی بودم، تو خوابگاه نشسته بودیم، هیچکس حاضر نمی شد بره کتری رو بذاره رو گاز( هر طبقه آشپزخونش جدا بود)
بالاخره یکی از بچه های اتاق همسایه از جلو اتاقمون رد شد، کتری رو دادیم بهش، بنده خدا داشت می رفت دانشگاه
خلاصه ما تو اتاق سرگرم بودیم بعد از یک ساعت یادمون اومد که...
سال دوم دبیرستان خوابگاه بودم
ظرفیت هر اتاقی 8 نفر بود، ساعت 11:30 شب، سرپرستی خاموشی رو اعلام می کرد، بچه های اتاق تصمیم گرفتند هر کسی بعد از این ساعت رفت بیرون با کفش بهش بزنیم( بچه ها کفش هاشون رو می بردند بالای سرشون، لامپ خوابگاه هم خاموش بود، به محض اینکه در باز میشد پرتاب می کردند)
یک شب...