یه جایی شنیده بودم که یک کافر در زمانهای فکر کنم پیامبر در بیابان گیر افتاده بود و خیلی تشنه بود که یک چاه ابی پیدا میکنه از چاه میره پایین و آب میخوره وقتی میاد بالا یک سگی رو میبینه که اونم تشنه است دوباره میره توی چاه و با کفشش رو از آب پر میکنه و برای اون سگ میاره . و خداوند به خاطر این...