بهار دگری در راه است
و زمان در گذر است
انچه باقی است
تو هستی ای دوست
و من از روز ازل تا حالا
به همین بودن تو دلگرمم
بر حزر باش رفیق
هیچ کس را نبریم از خاطر !
دلنوشته : navik
بهار دگری در راه است
و زمان در گذر است
آنچه باقی است
تو هستی ای دوست
و من از روز ازل تا حالا
به همین بودن تو دلگرمم
بر حزر باش رفیق
هیچ کس را نبریم از خاطر !
k1nd
92.12.26
..
وقتي كه تو سختي من راحتم انگار
تو مث يه برقي من عايقم انگار
بازار نصيحت از سوي تو گرم است
من خنده ام ازاين ،حرفهاي قشنگ است
تو سرد و كرختي من گرمم و ارام
اين راحتي من ديوانگي انگار
بازار تبسم اين هيزم خنده
اتش زده بر تو انگار كه نه انگار
ليوان كمي پر در دست من اكنون
اما همه خاليست در...
شب شد و این بیخبری راز شد
فرق من و تو دگر آغاز شد
من همه تاریکی و دل مردگی
تو همه شور و همه از زندگی
فرق میان من و تو این کلام
نور تویی نور تویی وسلام !
k1nd
شب شد و این بیخبری راز شد
فرق من و تو دگر آغاز شد
من همه تاریکی و دل مردگی
تو همه شور و همه از زندگی
فرق میان من و تو این کلام
نور تویی نور تویی وسلام !
k1nd
92/12/5
یادش بخیر زمانی کودک بودم
دلم که میگرفت الکی بهانه میگرفتم
و حسابی گریه میکردم
دلم باز میشد و سبک میشدم
راستش الان با این همه بهانه های حسابی
حتی الکی هم نمیتوانم گریه گنم
.
k1nd
خط روی طرح ترنجم میکشی
ریشه رویامو آتیش میزنی
حوض فیروزم و ویرون میکنی
حرمت شمعدونیامومیشکنی
انتقام چی از من میگیری
نگو از کجای بارون و غروب
به هراس این دو راهی رسیدم
من دارم عمر و جونیمو واسه
این یه ذره عشق و دلخوشی میدم
روح ابرا رو پریشون میکنی
ماه از شبای روشن میگیری
میدونی راهی...
کاش میدانستم زندگی ارزش بالا و قشنگی دارد
بالاتر از این رنگ و لعاب
بالاتر از این نور که ما میبینیم
او که قاضی است خموش است هنوز
برحزر باش رفیق ! تو بجایش حکم ناقص ندهی
چه کسی میداند ان که در جامعه منفور تو شد
نزدیکترین یار به خود او باشد
کاش میدانستیم او خدا هست و خدا میماند
ما فقط مدعی...
کاش میدانستم زندگی ارزش بالا و قشنگی دارد
بالاتر از این رنگ و لعاب
بالاتر از این نور که ما میبینیم
او که قاضی است خموش است هنوز
برحزر باش رفیق ! تو بجایش حکم ناقص ندهی
چه کسی میداند ان که در جامعه منفور تو شد
نزدیکترین یار به خود او باشد
کاش میدانستیم او خدا هست و خدا میماند
ما فقط مدعی...
من نمازم به قبله دوست نمیرسد
اوست در قلب من و دستم به دوست نمیرسد
گویی به خیالم روانه شده از هر جهت
به هر جهت که مینگرم پیغامیست که به مقصد نمیرسد
کنون چشم دل گوشودم و از خود رها گشتم
دریغا که در این وادی سرور صدایم به صدایش نمیرسد
دوستی که در حریم دل بیافروخت آتش
اتشی است که به خاکسترش نمیرسد...