بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز
در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز
راز سرگردانی این روح عاصی را
با تو می خواهم بگذاردن امروز
گر چه از اردوگاه خود می رانیم , اما
تا من اینجا بنده , تو آنجا خدا باشی
سرگذشت تیره من سرگذشتی نیست
کز سر آغاز و سر انجامش جدا باشی…