P
پسندها
1

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
    یک امشبی با من بمان، با من سحر کن

    بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را
    کج کن کلاه، دستی بزن، مطرب خبر کن

    گل های شمعدانی همه شکل تو هستند
    رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند

    تا طاق ابروی بت من تا به تا شد
    دردی کشان پیمانه هاشان را شکستند

    تو میر عشقی عاشقان بسیار داری
    پیغمبری، با جان عاشق کار داری

    امشب تمام عاشقان را دست به سر کن
    یک امشبی با من بمان، با من سحر کن

    یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر
    این خانه لبریز تو شد، شیرین بیان، حلوای تر

    تو میر عشقی عاشقان بسیار داری
    پیغمبری، با جان عاشق کار داری!
    مرا ببخش صبر ناگهان از قفس گریخت

    به خدا دست خودم نیست اگر می گریم
    یا اگر شادی زیبای ترا به غم غربت چشمان خودم می بندم
    من صبورم اما....
    چقدر با همه ی عاشقی ام محزونم
    و به یاد همه ی خاطر های گل سرخ
    مثل یک شبنم افتاد ه ز غم مغمومم
    من صبورم اما ...
    بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
    من صبورم اما ....
    آه ...این بغض گران صبر نمی داند چیست؟
    یه جـآیے باید دسـتـِ آدمـآ رو بکشے
    نـِگه شـوטּ دارے ؛
    صورتـشوטּ رو میوטּ دستـآتـ مُحـکـم بگیرے
    بگے : بـبـیـטּ ...
    مـטּ دوستـتـ دآرم ، نــــرو !
    گفته بودم ،ديگر نخواهم نوشت
    اما...
    آنچنان قوي بود نگاهت
    كه بغضم شكست...
    جاري شد و جاري شدم بر اين شكسته صفحات دوباره
    گمشده ام
    ميان هياهوي بودن تو
    ميان خنده هايت
    در ابهام سياهي چشمانت
    گمشده ام ميان سياهي چشمان همچون صبح من ، پرشور
    آنچنان قوي بود ضربه نگاهت كه شكست دلم و شكست اشكهايم
    نگاهي كه گهگاه به من گره ميخورد و مرا از هم مي گسلد
    اين دل اينجا ماندني نيست
    گره گره باز شده از من
    مال توست
    گفته بودم كه ديگر نخواهم نوشت
    اما...
    وقتي كه ذهنم پر از تو باشد
    تما جدول ضرب، تمام چند مجهولي ها
    با تو حل ميشود...
    تمام خيابان هايي كه مرا قدم ميزنند
    در تو ختم ميشوند
    وقتي كه ذهنم پر از تو باشد
    گفته بودم كه ديگر نخواهم نوشت
    مرده شور خودم را ببرد
    شوري اشك صفحه و قلم نميشناسد
    روي گونه ام مينويسد تو را
    گمشده ام در سكوت سنگين تو
    در سكوتي در زاويه 35 درجه به چپ
    روز كه 35 بار آه كشيدم
    و 35 بار غروب خورشيد را ديدم
    گمشده ام ميان ابهام خودم و تو
    ميان مكانيك اين لغات پر از غيژ غيژ
    چگونه تو را بنويسم
    كه نامت آلوده اين شكستگي ها نشود؟
    وحيد توكلي
    برای تو مي نويسم
    فقط برای تو
    مي نويسم تا بدانی که دوستت دارم
    گرچه هیچگاه نمي خوانی نوشته هایم
    اما مي نويسم
    شاید
    یک شب ماه بیاید
    مرا با خود ببرد
    کوچه به کوچه
    دره به دره
    و شاید در خواب تو
    مي نويسم
    مي نويسم تا کاغذم تنها نباشد
    مي نويسم تا دلم بداند
    بداند که تو کیستی
    ماه مي آید به خواب
    یکه و تنها
    مرا مي برد
    تا ته رویا
    مي نويسم
    در خواب هم مي نويسم
    مي نويسم برای تو
    فقط برای تو
    فقط برای چشمهایت
    فقط برای عشق
    مي نويسم
    کلمات تمام شدند
    اما مي نويسم
    اسمت را مي نويسم
    كه هميشه تازگي دارد برايم
    بوي خاطراتم را مينويسم
    چشمهايم را مي بندم و مينويسم
    با چشم بسته هم ميتوان نوشت
    مي توان
    مي توان دوست داشت
    شهر، همه سكوت شده
    خط ها همه موازي
    بدون هيچ تغييري
    بدون هيچ رنگي
    كلمات خسته
    لبهاي خشكيده
    ابرهاي سياه
    وشايد
    بوي عيد
    مي نويسم
    مي نويسم تا بداني دوستت دارم
    تا بداني چه انتظار سختي ست
    مي نويسم
    ...
    ..
    .

    وحيد توكلي
    نميتوان هیچ کس را مجبور به انجامِ کاری کرد ؛ مجبور به داشتنِ حسی ، ...
    در نهایت به جایی میرسی که میفهمی هرکس دلیلِ خودش را دارد و فقط میتوانی امیدوار باشی تا دلیلِ کسی شوی و دلیلِ کسی بمانی !
    دلم باران ، دستم باران
    دهانم باران ، چشمم باران

    روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...

    هر اذانی که می وزد
    پنجره ها باز می شوند

    یاد تو کوران می کند ...

    هر اسم تو را که صدا می زنم
    ماه در دهانم هزار تکه می شود ...

    کاش من همه بودم
    کاش من همه بودم

    با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...
    میگم من یه سوال داشتم؟این قانون طرح برای اجباریاست دیگه مشمول اختیاریا نیست درسته؟
    سلام خوبی؟
    کنکورثبت نام کردی؟
    میشه بگی واسه ثبت نام کدوم برگه بایداسکن شه؟فقط برگه ای که عکس داره یااون برگه ای که اثرانگشت داره هم میخواد؟
    همنیشین گل شدم دیدم که خارم سال ها
    تازه فهمیدم که غمخواری ندارم سال ها
    می روم چون ابر سرگردان به روی کوه و دشت
    می روم تنها شوم شاید ببارم سال ها
    کو زمین بایری تا مرهم دردم شود
    من که از داغ دل خود، سوگوارم سال ها
    بعد از این حتی اگر کوه یخی پیدا کنم
    سر به روی شانه هایش می گذارم سال ها
    خسته ام ، این مرگ تدریجی امانم را برید
    می شمارم روزهای آخرم را سال ها

    سید مهدی موسوی
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا