P
پسندها
1

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • جواب یک دوست

    1-نمی دونم الان بایدبهت چی بگم و از کجاشروع کنم
    دنیابرام تیره وتار میشه وقتی به توفکر میکنم،ثانیه هادارند میگذرند،زمان از دستانم خارج است ونفس هایم رو به اتمام
    برای زنده ماندن دلیلی می خواهم
    من بدنبال کسی می گردم تنها با حرفهایش آرامم کند
    حس اینکه وجود دارد ،دوستم دارد من را به نهایت خوشبختی می رساند
    می دانم شخصیتی هستی که دیگر حرفهای عاشقانه آنچنان که اوایل نوجوانی بر روی تو تاثیر می گذاشت ،نمی گذارد ودیگر بی فایده است
    شاید اگر اکنون در لحظاتی هستم که بی پروا از غرورم مایه می گذارم برای این است که ميدانم هیچگاه تو را نخواهم دید
    برایم سخت است که از احساسی بگویم که از آن فرار می کنم
    چطور این اتفاق افتاد نمی دانم...
    شاید روزهای اول که نه آفتابی میشناختی نه گلبرگی که خسته وتنها
    به بازی گرفتن واژه ها تمام رویایش را تخلیه میکرد
    هیچ وقت فکر نمی کردی که روزی از سر جدال دل با عقل ،
    بی اراده همسوی دلبرانگی و پروانگی
    خواهان داشتن همه ی محبت تو باشد .
    میدانم در شرایطی نیستی که به من توجه کنی.
    چیزهایی را می خواهم بگویم بس بی انتهاست که نباید گفت.
    آنها را باید درمتن زندگی سرود...
    2-دوست داشتن برایم مفهومی بی انتها دارد،که این مفهوم شاید برایت پوچ باشد
    شاید انقدر به تو ابراز عشق کرده اند که خسته ای و نمی خواهی ماجرایی نو برای خود بسازی ؟؟؟
    اما به ناچار حرفهایی برآمده از دلم را بخوان ،من که در گوشه ای از قلب فراخ تو هم جایی ندارم ...
    شاید هیچ وقت فکر نمی کردی یک وابستگی،یک دل ، یک حرف ساده ،یک جمله ی زیبا مرا به روزگاری اینچنین رهنمود دهد .
    من در زندگی تو سایه ای از محبت هستم.
    تنها هدیه دوست داشتنم واژه هایی است سنگین اما تکراری!
    اما ترجیح میدهم بشنوی زیرا که دوستت دارم.
    فاش گفتن این عشق مرا به بی راهه می کشاند که انتهای آن بن بستی است ،که در کوچه پس کوچه های تاریک تنهایی رهایم می کند و نسیم خنک قطرات اشکهایم را روی گونه هایم خشک می کند.
    تا این لحظه قلب خیلی ها را شکستم شاید اینبار نوبت من است که قلبم بشکند
    صدایش را در نمی آورم .
    سکوت میکنم و همچون برده ای حلقه به گوش با او برخورد میکنم من نمی گذارم کسی قلبم را بشکند ترجیح میدهم خودم احساسم را ،قلبم را در زیر خروارها خاک دفن کنم ،مدت هاست هراس این فاجعه در دلم می گذرد .
    3-از خودم متنفرم وجودم خالی است از حس بودن ،می خواهم پرواز کنم تا افق هایی که منتظر پیشرفت من هستند و از هر چیزی در دایره ی دلبستگی و دلدادگی فرار می کنم .
    نمی خواهم گفته هایم باعث جدایی مان شود.
    نمی خواهم در ادامه ی ارتباطمان حرفهایت را با سنگینی و دوری و بیزاری از من بزنی .
    اوایل می ترسیدم که این اتفاق برای تو بیفتد ،اما ظاهرا از هر چه بترسی به سرت می آید!
    نا آگاهانه وارد چرخه ای از هندسه ی زندگی شدم و می خواستم کمی استدلال کنم اما حال مجبورم با فرمول های ریاضی با آن کنار بیایم.
    من را ببخش از من فاصله نگیر .
    قول میدهم هر آنچه در قلبم میگذرد و آنچه در حرفهایم شور وشوق عشق را نشان میدهد در صدف نجابت پنهان کنم.
    نمی خواهم گفته هایم رنجشی بر زندگی ات باشد و بار مشکلی که داری دو چندان شود .
    فقط آنچه که می خواهم بدانی این است که من تصویری از تو نداشتم تا محو صورتت باشم وبا تمام وجود محو دست نوشته هایت شدم و این مرا مشتاق دیدن صورتی می کند که هر لحظه به آن فکر میکنم.
    4-دوست ندارم همین لحظاتی که با هم هستیم را از دست بدهم.
    اما تناقض ذهن و قلبم مرا در خود گم می کند.
    "چیزی فراتر از خودم مرا در خود گم میکند"
    وقتی به این فکر میکنم که هیچوقت نمی توانم تو را ببینم دلسرد می شوم اما وقتی با هم حرف میزنیم دلگرم میشوم .
    اینگونه است که خود با دستان خودم دلم را میشکنم.
    روزنه ی امید من ،همین دریچه ای است که اکنون در آن حرفهایم را می خوانی .
    چراغ خاموش دلم را عقلم روشن می کند که قلبم را به روشنایی تنهایی ، فرا می خواند.
    نمی دانم شاید از نظر تو همه ی این اتفاقات احمقانه باشد
    اما رخ داده...
    من شیوع بیماری عشق را به احساس و عاطفه ام تسلیت می گویم.
    من شروعی دوباره می خواهم ، نه ادامه ی غروبی که،منتظر طلوع دوباره اش باشم.
    می خواهم خورشیدی دوباره بیافرینم.
    و روشنایی که با وجود یک عشق آفریده می شود .
    با خود عهد بسته ام:من این عشق را خواهم كشت.
    من به تو قول می دهم ،برای خوشبخت شدنت هرگز به تو فکر نمی کنم.
    سلام خبرهای خوبی از خودتان به من بدهید !!
    چگونه فراموشت کنم تو را؟ که همزمان با تولدت درقلبم همه را فراموش کردم.برایم تمامی اسم ها بیگانه شدند و همه خاطرات مردند دستم را به تو می دهم قلبم را به تو می دهم فکرم را نیز به تو می دهم بازوانم را به تو می بخشم و نگاهم از ان توست و شانه هایم که نپرس دیگر با من غریبه اند! وتمامی لحظات تو را می خواهند و برای عطر نفس هایت دلتنگی می کنند.چگونه فراموشت کنم تو را که از خرابه های بی کسی به سپید عشق هدایتم کردی.عاشقی بی قرار ویاری با وفا برای خویش ساختی و برای اشکهایم شانه هایت را ارزانی داشتی چگونه فراموشت کنم تو راکه سالها در خیالم سایه ات را می دیدم.
    سلام دوست خوبم از دوستی باهاتون خیلی خوشحالم
    دستانم را محكم تر بگیـر! من هنوز هم نمی خواهم تـو را به دسـت خاطرات بسپـارم !!
    سلام بی* احساس..
    مرا یادت هست؟..من هر روز در میان لحظه*هایم تکرارت می*کنم..
    میدانی* چندیست دارم عکس*هایت را میبوسم ،..آرامم می*کند..
    نمیدانم چرا اینگونه ساده، دلم خود فریبی می*کند..
    بی* احساس مرا یادت هست؟..مرا در لابلای خاطره*هایت پنهان کرده*ای شاید..من اما..
    دارم به غروب خویش نزدیکتر میشوم..غروبی که هیچ سحر گاهی* بیدارش نمیکند...
    بی* احساس کاش احساست برگردد..هرچند دیر میشود در آخر..اما...من در آنسوی بی*کسی هم میکنمت باور..
    معلم به خط فاصله میگفت خط تیره خوب میدانست فاصله ها جه به روز ادم میارن
    اي کاش ...اي کاش مي دانستي که ...
    ما را مجال نيست که روزهاي رفته را از سرگيريم و
    لحظه هاي بي بازگشت را تمنا کنيم ،
    اي کاش مي دانستي که ...
    فردا چه اندازه دير است ..
    بی وفا بی خدا فظ
    رفتی
    باشه
    شب خوش تا بعد
    :smiliess (10): :smiliess (10):
    بی وفا بی خدا فظ
    رفتی
    باشه
    شب خوش تا بعد
    :smiliess (10): :smiliess (10):
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا