جواب یک دوست
1-نمی دونم الان بایدبهت چی بگم و از کجاشروع کنم
دنیابرام تیره وتار میشه وقتی به توفکر میکنم،ثانیه هادارند میگذرند،زمان از دستانم خارج است ونفس هایم رو به اتمام
برای زنده ماندن دلیلی می خواهم
من بدنبال کسی می گردم تنها با حرفهایش آرامم کند
حس اینکه وجود دارد ،دوستم دارد من را به نهایت خوشبختی می رساند
می دانم شخصیتی هستی که دیگر حرفهای عاشقانه آنچنان که اوایل نوجوانی بر روی تو تاثیر می گذاشت ،نمی گذارد ودیگر بی فایده است
شاید اگر اکنون در لحظاتی هستم که بی پروا از غرورم مایه می گذارم برای این است که ميدانم هیچگاه تو را نخواهم دید
برایم سخت است که از احساسی بگویم که از آن فرار می کنم
چطور این اتفاق افتاد نمی دانم...
شاید روزهای اول که نه آفتابی میشناختی نه گلبرگی که خسته وتنها
به بازی گرفتن واژه ها تمام رویایش را تخلیه میکرد
هیچ وقت فکر نمی کردی که روزی از سر جدال دل با عقل ،
بی اراده همسوی دلبرانگی و پروانگی
خواهان داشتن همه ی محبت تو باشد .
میدانم در شرایطی نیستی که به من توجه کنی.
چیزهایی را می خواهم بگویم بس بی انتهاست که نباید گفت.
آنها را باید درمتن زندگی سرود...