ما حاشیهنشین هستیم.مادرم میگوید: «پدرت هم حاشیهنشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد.»من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.در مدرسه گفتند: «جا نداریم.»مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: «آقای ناظم اسمش را در حاشیه دفتر بنویس تا ببینیم!»من در حاشیه مینشینم.در حاشیه مدرسه مینشینم و توپ بازی بچهها را نگاه میکنم، چون لباسم همرنگ بچهها نیست.من روزها در حاشیه خیابان کار میکنم و بعضی شبها در حاشیه پیادهرو میخوابم.من حاشیهنشین هستم.ولی معنی کلمه حاشیه را نمیدانم.از معلم پرسیدم: «حاشیه یعنی چه؟»گفت: «حاشیه یعنی قسمت کناره هر چیزی، مثل کناره لباس یا کتاب یا مثل حاشیه شهر که زبالهها را در آنجا میریزند.»من گفتم: «مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه شهر ریختهاند؟» معلم چیزی نگفت. من حاشیهنشین هستم.به مسجد میروم، در حاشیه مسجد نماز میخوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن مینشینم. من قرآن خواندن را یاد گرفتهام، قرآن کتاب خوبی است.قرآن حاشیه ندارد.هیچ کلمهای را در حاشیه آن ننوشتهاند.من قرآن را دوست دارم.همه چیز باید مثل قرآن باشد.