نوتر
پسندها
1,336

نوشته‌های نمایه آخرین فعالیت فرستادن‌ها درباره

  • باعشه سر فرصت حتما میزنم آقای مدیر!:auizz3ffy9vla57584x کاش بچه ها هم استقبال کنن و خوششون بیاد!:rolleyessmileyanim:
    خخ

    اره بشه هام
    خیلی فعالن

    بی من جایی نمیرن


    یه خوش امد بهشون میزدی

    بشه بلو درستو بخون

    اومدن روحیه بهت بدن مشخاتو بخونی

    بلو بخون
    درسته! خیلی دوست دارم یه تاپیک بزنم فقط و فقط درمورد نجوم باشه ولی حیف وقتش نیست! من بچه بودم آرزو داشتم نجوم شناس و فضا نورد بشم! ههه همه ی استعدادام به فنا رفت و شوق و ذوقم کور شد!
    خواهش می کنم! تا حالا هیچکدوم از سیاره ها مثل زمین زیبا نبودن!:thanks:مگه نه؟!
    موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
    هر روز صبح در آفریقا، آهویی از خواب بیدار میشود
    و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچرد

    آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود
    در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد
    شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد
    میداند که باید از آهو سریعتر بدود، تا گرسنه نماند

    مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ...
    مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگیت
    با تمام توان
    و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ...
    میدونم نوتر :))........ خوب بخون در ساتو بای........................

    به استادم میگم استاد ما نسل سوخته ایم بخدا …
    .
    .
    .
    گفت نسل سوخته ماییم !شما نسل پدر سوخته اید …

    هیچی دیگه تا حالا اینقدر توی زندگیم قانع نشده بودم !
    [IMG]
    خالی کن
    چیه اون همه پیام نگه داشتی تو باکست
    ایششششششش:mad_majidonline:
    انسان خوشبخت انسانی است که خداوند را درون خود دارد..............
    میتوان خوشبختی را در یک دانه ساده شن صحرا یافت
    چون هردانه شن لحظه ای از آفرینش است و جهان میلیونها میلیون سال را صرف آفریدن آن کرده است
    من خداوند را در زمانی یافتم که موفقیت را در زندگیم را با توکل به ذات مقدسش به دست آوردم و باز زمانی عاشقش گشتم که شکستم، آری من در برد و باخت زندگی فقط او را دیدم ...
    کاش تمام دلها نور حق را میگرفتند
    کاش آدمها به نسبت دیدی که به خود داشتند بقیه را نیز می دیدند
    کاش معنی رفتن را می آموختند و کاش وقتی میشکستند دیگر نمیشکستند..............
    معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

    کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

    لرزان گفت : بله خانم؟

    معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

    دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

    سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

    بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

    دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

    خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

    میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

    برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

    اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

    رو پاک نکنم و توش بنویسم …

    اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

    معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

    و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
  • در حال بارگیری...
بالا