متاسفانه باید بگم که با حرف هایی دوستی که این تاپیک رو راه انداخته موافقم.من خودم آدمی بودم که تا قبل از ورود به محیط کار مثل خیلی از دوستانی که الان مخالفت میکنن به دور از هر گونه تعصب حسابی از رشته م و هویت حرفه ایم دفاع میکردم،چون چیزهایی که ما تو کتابامون از پرستاری میخوندیم صرفا یه تصویر مجازی به دور از واقعیت فعلی جامعه رو تو ذهنمون ایجاد میکرد.اما از وقتی وارد محیط کار شدم خیلی چیزها رو به عینه دیدم و واقعیت ها رو لمس کردم.پارسال همین موقع ها بود که شروع به طرح کردم.فارغ التحصیل یکی از دانشگاه های تیپ یک و صاحب رتبه در ranking وزارت بهداشت بودم،جایی که برای یه مدرک کارشناسی پوستمونو ورق ورق کندن و از لحاظ علمی بالتبع رو خودم خیلی حساب میکردم! کارمو با بخش اعصاب و روان شروع کردم.اون روزها تا اومدم استانداردهای مراقبتی و nursing careهای باربارا بوئر و محسن کوشانی رو اجرا کنم بهمون فهموندن که محیط کار جای این قرتی بازی ها نیست و اینجا کار من اینه که فقط مریضا رو به ترتیب صدا بزنم واسه ویزیت پزشک و قرصاشونو بهشون بدم و در کنار نگهبان بخش مواظب باشم که همدیگه رو لت و پار نکنن!!!
بعد از چند ماه به زور رفتم icu که به خیال خودم فضای علمی تری داشت.اونجا هم اوایل سرم تو این بود که بر اساس ABG و بالین بیمارم setting دستگاه ها رو عوض کنم وبه قول خودم care ویژه بدم.اما کم کم همکارام بهم فهموندن که زیاد به دستگاه ها دست نزنم.اینجا خیلی مهم نیست که تو چقدر از ونتیلاتور و مد دستگاه ها بلدی،پزشک صبح به صبح setting دستگاه رو تعیین میکنه و ما فقط پیچاشو بر اساس دستور میچرخونیم،هر چی هم بلدی واسه خودت بلدی!!!همه چیز حتی پوزیشن بیماران طبق اوردر پزشک پیش میره و تو فقط دارو میدی و عوضش آخر شیفت کار سنگین تر و تخصصی تری انجام میدیم:آخر هر شیفت گان و چکمه میپوشیدیم و ملحفه و پمپرز مریضا رو عوض میکردیم و می شستیمشون!!! هیچوقت یادم نمیره دم صبح هایی رو که با دل خالی موقع عوض کردن مریضا چقدر عق میزدم و vomit میکردم و همکارام دلداریم میدادن که بالاخره عادت میکنی!!!
یادم نمیره همچین مواقعی،منی که به زعم خودم 4سال تو یکی از دانشگاه های برتر درس خونده بودم،زیر نگاه ترحم آمیز و تاسف بار همرا ه بیمار از پشت پنجره ذره ذره خورد شدم،یادم نمیره چقدر پشت تریبون ها از قداست و اهمیت حرفه ما گفتن ولی در عمل اینقدر دون شانمون کردن که وقتی در مقابل اصرار همراه بیمار برای ورود به icuمقاومت منطقی میکردم تهش بهم میگفتن خوبه یه پرستار بیشتر نیستی!!! یادم نمیره وقتی نصف شب ها واسه یه سردرد ساده مریض به دکترش زنگ میزدم بعد از کلی جواب ندادن، واسه تجویز تلفنی یه استامینوفن چقدر نق میزد و منت میذاشت با وجود اینکه حق آنکالی هم میگرفت!!!
الان تو بخش داخلی شیفت میدم.حدود ده تا شب کاری تو یک ماه با کلی شیفتهای صبح-شب یا شب –عصر.شب کاری هایی با 26 مریض و 3تا پرسنل.بارها بخاطر این وضعیت شیفت های سنگین واضافه کاری های تحمیلی زیاد،بخاطر عدم اجرای قانون ارتقای بهره وری، ندادن چهار ماه به چهار ماه اضافه کاریها و کارانه ها اعتراض کردم و بخاطر اینکارم پرونده م پرشده از تذکرات حراست بیمارستان به جرم ایجاد آشوب!!!
الان روز به روز تنفرم از حرفه م بیشتر میشه و خودمو به خاطر انتخاب اشتباه و استعداد به هدررفته م سرزنش میکنم و به امید خدا قصد تغییر رشته دارم...