یکی بود ، یکی نبود... من موندم و اون نموند

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کرهانی

New member
ﮐﻠﻤﺎﺗﯽ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢ ....
ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﭼﻘﺪﺭ ﺟﺎﯾﺖ ﺧﺎﻟﯿﺴﺖ ..
ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﻧﺒﻮﺩﻧﺖ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﯽ ﺩﻫﺪ ...
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﻟﻤﺲ ﻧﺸﺪﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻋﺮﯾﺎﻥ ...
ﮐﻪ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﺮ ﻗﻠﻢ ﻭ ﮐﺎﻏﺬ ﻣﯿﭽﮑﺪ
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ
ﮐﻪ ﺧﯿﺲ ﺍﺷﮏ ﺍﺳﺖ ﻭ ﭘُﺮ ﺷﯿﺎﺭ ...
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ...
ﺗﻮﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﯽ
ﻣﻦ ﭼﮕﻮﻧﻪ درحسرت ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﻫﺴﺘﻢ
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ ﺍﯾﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ...
ﻟﻤﺲ ﮐﻦ
ﺍﯾﻦ ﺩﻟﻨﻮﺷﺘﻪ ﻫﺎ را ...
ﻧﻪ .. ﻧﻪ ... ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ !!
ﺍﯾﻦ ﺩﺭﺩﻧﻮﺷﺖ ﻫﺎ را ..
 

کرهانی

New member
شاید اگر دائم بودی کنارم
یه روز میدیدم که دوست ندارم
می خوای بری که تا ابد بمونی
سخته برای هر دومون میدونم
فکر نکنی دوری و اینجا نیستی
قلب من اونجاست تو تنها نیستی
خودت رفتی عکسات ولی تو قابه
میشنوه حرفامو ولی بی جوابه
رفتنه تو شاید یه امتحانه
واسه شناخت تو تو این زمونه
غصه نخور زندگی رنگارنگه
یه وقتایی دور شدنم قشنگه
مراقبه گلدونه اطلسی باش
یه وقتایی منتظره کسی باش
کسی که چشماش یه کمی روشنه
شاید یه قدری هم شبیهه منه
کسی که چشماش کمی روشنه
شاید یه کمی شبیهه منه
شاید اگر دائمم بودی کنارم....
 

کرهانی

New member
دیشب رفته بودیم خرید کت شلوار واسه داداشم اینا
تو راه برگشت تو ماشین این اهنگ بود
خیلی دلم گرفت
یاد قدم زدن و حرف زدن از اینده و ارزوهامون افتادم
اینکه میگفت چقد دنیاتو دوست دارم
شاید همین تفاوت فرهنگ و مذهب باعث جذاب شدن رابطمون شده بود
همینکه همه چیزمون واسه دیگری تازگی داشت
یادمه گفت زیارت عاشورا اگه میشه نخون, دعایی هست که توش همش لعنت میفرستید و من به احترام اون تا الان نخوندم(البته مدت زیادی نیست)
 

کرهانی

New member
شبا بیدار و روزا خیره به عکست این شده کارم
دیگه طاغت ندارم دلم می خواد یه جایی اونور دنیا خودم و جا بذارم
آخه عادت ندارم تو که نباشی خوابم نمیره خیلی دلم می گیره
فراموشم نمیشه خاطره هامون واسه من خیلی دیره

یه آدم چقدر طاقت غصه داره
چه جوری میشه خنده روی لب ها بذاره دوباره دوباره
به جایی رسیدم که با هیشکی حرفی.ندارم
نباشی من هیچ حسی به روز برفی ندارم
نمی خوام بباره
 

mahii

New member
كرهاني تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ها؟؟كييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي:sdasdasd:

عاشق اين شكلكم خخخخخخخخخ:sdasdasd::smilies-azardl (12):New (6):
 

کرهانی

New member
امشب باز اینقد گریه کردم که تپش قلبم بالا رفت و سر درد شدم

دوس دارم نم نم بارون باشه و زیرش قدم بزنم و اهنگ گوش بدم
اما فعلا تحمل اهنگ ندارم, نمیتونم خودمو کنترل کنم
 

IL-2

Well-known member
زندگی من همینه...
بدنیا اومدم تا دیگران رو به مقصد برسونم
امشبم پیام داد...
حلالیت میخواست
درسته که چند وقتیه که این مشکل برات پیش اومده ولی روزهای خوب هم داشتی حتماااا..
زندگی روزهای خوب هم داشته و داره

در ضمن خودت میدونی ولی بهتره که بش بگی دیگه نه بت زنگ بزنه نه اس نه هیچ چیز دیگه
 

IL-2

Well-known member
امشب باز اینقد گریه کردم که تپش قلبم بالا رفت و سر درد شدم

دوس دارم نم نم بارون باشه و زیرش قدم بزنم و اهنگ گوش بدم
اما فعلا تحمل اهنگ ندارم, نمیتونم خودمو کنترل کنم
متاسفانه این اثرات اس دادن امروزشه

شاید وقتی چند وقتی ازش خبر نداری فک کنی با اس هاش حالت بهتر میشه ولی بعدش بدتر حالت گرفته میشه.
 

کرهانی

New member
متاسفانه این اثرات اس دادن امروزشه

شاید وقتی چند وقتی ازش خبر نداری فک کنی با اس هاش حالت بهتر میشه ولی بعدش بدتر حالت گرفته میشه.

اره متاسفانه
شدیدا داغون میشم


هـــــوای مُـــــردن ،
بیــــــخ گوش مــــن است...
هــــمانـــجـــایی
کـــه روزی
رَدِ نفـــــس های تــــو بــــود...!
 

کرهانی

New member
شاید بهتر باشه یه خلاصه از داستانمون رو بگم

میدونید همکلاسی خیلی مغروری بود
اولش با هم اتاقیم سر همگروهی رابطه داشتن
بعد اون یکی هم اتاقیمم بخاطر درس شمارشو داشت
ترم ۴بخاطر پروژه شمارمو گرفت
اما اصلا ابمون تو یه جوب نمیرفت
یکی از هم اتاقیام رفت بهش دروغ گفت و اونم دیگه پیام نداد
منم ندادم
اخرای ترم ۵عذاب وجدان گرفت و رفت به پسره گفت دروغ گفتم
و اینجوری اون باز پیام داد و عذرخواهی کرد
تابستون من بابام فوت شد
و مهر یعنی ترم ۶خیلی هوامو داشت
و چون تولدم تابستون و چند روز بعد فوت بابام بود واسم هدیه گرفت که ناراحت نباشم
ترم ۶اون دوتا هم اتاقیم نبودن
یکیشون مهمانی گرفته بود و یکی انصراف
اونی که مهمانی گرفته بود با این پسر دعواش شد
و اینم با من درد دل کرد
و کم کم از اخلاق و رفتارم خوشش اومد
ترم ۷اونی که مهمانی گرفته بود باز اومد و دو به هم زنی کرد
و من و اون جدا شدیم
این اتفاقم درست تو فرجه هام افتاد
داغون شدم یعنی
گذشت و گذشت تا مهر شد
این بین گاهی پیام میداد اما من خیلی دلخور بودم
ترم ۷اون فارغ التحصیل شد و چون شاگرد اول بود بی کنکور رفت ارشد
من ترم ۸بودم که یه شب پیام داد و خیلی ناراحت بود
من زنگ زدم بهش و بیخیال دلخوریام شدم و مسخره بازی دراوردم که ترمولکیه و دور شدی دلت واسه مامانت تنگ شده و از این حرفا اینقد زدم تا خندید
و اینجوری باز رابطمون جوانه زد
و گفت اگه میشه پیشم باش که مشکل درسی داشتم بگم یا گاهی درد دل
اینم بگم که حرف زدنمون کاملا رسمی بود و تو یا فعل مفرد نبود اصلا
منم به جبران هدیه اش واسش کادو گرفتم
اونم خیلی خوشحال شد به قول خودش از دل بزرگ و بی کینه ام
منکه درسم تمام شد و اونم دانشگاه بود همو نمیدیدیم
نزدیک عید بود که خاستگاری کرث
و منم جواب رد دادم
مذهبمون فرق داشت اخه
کلی از مذهبش گفت و اینکه خودش انتخاب نکرده و از این حرفا
منم گفتم باشه هرچی خانواده بگن
اوایل مامانش مخالف بود
اون رفت ترم ۳ارشد و درگیر پایان نامه و من مجدد نشستم خوندم
و این بار هر دو کنکور قبول شدم
خانواده ها تو این مدت هرچی تلاش کردم راضی نشدن
من اومدم ترم یک کرمان
و اون شد استاد رفسنجان
و اینجوری شد که باز دیدمش
بعد دو سال
باهم تو خیابون قدم میزدیم و از اینده میگفتیم
داشت کارا درست میشد که قبل عید رسمی بیاد خاستگاری
که خانوادم گفتن بچه حتما باید شیعه باشه و باید تعهد بده
و از طرفی خانواده اونم واسشون خیلی مهم بود که بچه سنی باشه
و اینجوری شد که از بعد عید دیگه یجورایی میدونستیم نمیشه
اما اصلا فکر نمیکردم اینقد یهویی عقد کنه
همیشه میگفت صبر میکنم اول تو بری
اما به قول خودش مثل بقیه ارزوهاش به اینم نرسید


قصه ما به سر رسید
 

کرهانی

New member
اینکه من میگم ۶سال, فکر نکنید این مدت دوست بودیم
یعنی از نظر خودم که اصلا دوستی نبود
۶سال میشناسمش
سر یه نشستیم
نون و نمک همو خوردیم

خانواده اش رو جشن فارغالتحصیلی دیدم, انصافا ادمای خونگرم و مهربونی بودن
 

mahii

New member
كرهاني قشنگ معلومه پسره تزلزل داره خوب معلومه بفهم دختر بفهم
اون موقع ك ناراحت بود باهات دردودل ميكرد ولي الان .....يني نهايت خودخواهي نهايت ........
بنظرم اصلا عاقلانه رفتار نكرده و تهم الان داري عاقلانه رفتار نميكني
داري به نفست ظلم ميكني
برا اون پسر متاسفم خيلي بيوجدانه خيلي نامرده ك داره هنوزم اذيتت ميكنه با كاراش
اگه من اونو ميشناختم يا هم دانشگاهيم بود ميرفتم باهاش حرف ميزدم واقعا يكي بايد جلوي اونو بگيره
كاش ميشد ي كاري واست ميكردم ك بخودت بياي
خيلي ناراحتم ميكني خيليييييييي
 
آخرین ویرایش:

mahii

New member
شاید بهتر باشه یه خلاصه از داستانمون رو بگم

میدونید همکلاسی خیلی مغروری بود
اولش با هم اتاقیم سر همگروهی رابطه داشتن
بعد اون یکی هم اتاقیمم بخاطر درس شمارشو داشت
ترم ۴بخاطر پروژه شمارمو گرفت
اما اصلا ابمون تو یه جوب نمیرفت
یکی از هم اتاقیام رفت بهش دروغ گفت و اونم دیگه پیام نداد
منم ندادم
اخرای ترم ۵عذاب وجدان گرفت و رفت به پسره گفت دروغ گفتم
و اینجوری اون باز پیام داد و عذرخواهی کرد
تابستون من بابام فوت شد
و مهر یعنی ترم ۶خیلی هوامو داشت
و چون تولدم تابستون و چند روز بعد فوت بابام بود واسم هدیه گرفت که ناراحت نباشم
ترم ۶اون دوتا هم اتاقیم نبودن
یکیشون مهمانی گرفته بود و یکی انصراف
اونی که مهمانی گرفته بود با این پسر دعواش شد
و اینم با من درد دل کرد
و کم کم از اخلاق و رفتارم خوشش اومد
ترم ۷اونی که مهمانی گرفته بود باز اومد و دو به هم زنی کرد
و من و اون جدا شدیم
این اتفاقم درست تو فرجه هام افتاد
داغون شدم یعنی
گذشت و گذشت تا مهر شد
این بین گاهی پیام میداد اما من خیلی دلخور بودم
ترم ۷اون فارغ التحصیل شد و چون شاگرد اول بود بی کنکور رفت ارشد
من ترم ۸بودم که یه شب پیام داد و خیلی ناراحت بود
من زنگ زدم بهش و بیخیال دلخوریام شدم و مسخره بازی دراوردم که ترمولکیه و دور شدی دلت واسه مامانت تنگ شده و از این حرفا اینقد زدم تا خندید
و اینجوری باز رابطمون جوانه زد
و گفت اگه میشه پیشم باش که مشکل درسی داشتم بگم یا گاهی درد دل
اینم بگم که حرف زدنمون کاملا رسمی بود و تو یا فعل مفرد نبود اصلا
منم به جبران هدیه اش واسش کادو گرفتم
اونم خیلی خوشحال شد به قول خودش از دل بزرگ و بی کینه ام
منکه درسم تمام شد و اونم دانشگاه بود همو نمیدیدیم
نزدیک عید بود که خاستگاری کرث
و منم جواب رد دادم
مذهبمون فرق داشت اخه
کلی از مذهبش گفت و اینکه خودش انتخاب نکرده و از این حرفا
منم گفتم باشه هرچی خانواده بگن
اوایل مامانش مخالف بود
اون رفت ترم ۳ارشد و درگیر پایان نامه و من مجدد نشستم خوندم
و این بار هر دو کنکور قبول شدم
خانواده ها تو این مدت هرچی تلاش کردم راضی نشدن
من اومدم ترم یک کرمان
و اون شد استاد رفسنجان
و اینجوری شد که باز دیدمش
بعد دو سال
باهم تو خیابون قدم میزدیم و از اینده میگفتیم
داشت کارا درست میشد که قبل عید رسمی بیاد خاستگاری
که خانوادم گفتن بچه حتما باید شیعه باشه و باید تعهد بده
و از طرفی خانواده اونم واسشون خیلی مهم بود که بچه سنی باشه
و اینجوری شد که از بعد عید دیگه یجورایی میدونستیم نمیشه
اما اصلا فکر نمیکردم اینقد یهویی عقد کنه
همیشه میگفت صبر میکنم اول تو بری
اما به قول خودش مثل بقیه ارزوهاش به اینم نرسی
د


قصه ما به سر رسید
بهتر بود همون موقع كات ميكردين....چكاري بود ؟چ حرفي بود؟
ببين كرهاني من رو دخترا تعصب شديدي دارم واقعا از ته دلم ناراحت ميشم وقتي اين چيزا رو ميشنوم
قوي باش دختر و خودتو گول نزن .اون پسره واقعا يا خيلي خام و نادونه يا ...استغفرلله
 

mahii

New member
زندگی من همینه...
بدنیا اومدم تا دیگران رو به مقصد برسونم
امشبم پیام داد...
حلالیت میخواست


خواستي خيلي ريلكس و معمولي بهش بگي از اول حلال بودي و ديگه مهم نيست بدون ذره اي احساس خشم يا ناراحتي
 

کرهانی

New member
بهتر بود همون موقع كات ميكردين....چكاري بود ؟چ حرفي بود؟
ببين كرهاني من رو دخترا تعصب شديدي دارم واقعا از ته دلم ناراحت ميشم وقتي اين چيزا رو ميشنوم
قوي باش دختر و خودتو گول نزن .اون پسره واقعا يا خيلي خام و نادونه يا ...استغفرلله

ببخش عزیزم که ناراحتت کردم
نشد, هنوز امیدوار بودیم
اما الان میخوام تاپیکو حذف کنم, باعث ناراحتی خیلیا شدم
 

کرهانی

New member
خواستي خيلي ريلكس و معمولي بهش بگي از اول حلال بودي و ديگه مهم نيست بدون ذره اي احساس خشم يا ناراحتي

گفتم
اما اخرش باز گفت میدونم نمیتونی حلال کنی اما سعی کن ازم متنفر باشی و به ارزوهات برسی
 

ROJO

New member
اصلا درست نیست ک کرهانی رو سرزنش کنیم، میدونم چون دوسش دارین بهتون برمیخوره رفتاری ک داشته، من خودمم روز اول ک پستشو خوندم عصبانی شدم از دستش ولی چیزی نگفتم فقط براش ارزوی خوشبختی کردم;گذشته ها گذشته... دیگه نمیشه تغییرش داد... شاید بگه نباید از من گرفته میشد...شاید بخدا غر بزنه...شاید بگه خدایا من صلاح نمیخوام من اونو میخواستم باید واسه من نگهش میداشتی... شاید هزارتا حرف دیگه بزنه ک هیچکس نمیتونه ازش خرده بگیره، بابا عشقش بوده همینجوری ک نیست...الان تک تک کارایی ک واسش کرده توی ذهنش مونده شاید اصلنم پاک نشه...

کرهانی عزیزم...
الان شاید بخوای برش گردونی چه خودش چه خاطراتش، سعی نکن!
الان شاید بخوای یکی دیگرو ببینی، نبین! این ظلم بخودت و اون فرد هست... تا زمانیکه باز قوی نشدی یا احساس نکردی ک غصه های الانت دیگه سنگینی نمیکنن، کسیو نبین!

باور کن یمدت دیگه بابت این قضیه خدا رو شکر میکنی، چون شبیه هم نبودین، چون دیگه محبتی ک در کار نباشه کم کم چشمات باز میشه عزیزم، اونموقع میبینی روح بلند اونروزت ،قدرت صبری ک بدست میاری همشو مدیون همین اتفاق تو زندگیت بودی، ب این میگن تعالی روح...

راستی هوای خونواده بخصوووووص مادرتو خیلی داشته باش، بیشتر از قبل،بیشتر از همیشه...باور کن معجزه میکنه...اونوقت میبینی هیچ نیرویی تو دنیا نمیتونه بشکنتت
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا