اعتراف می کنم!

ne11833

New member
اعتراف میکنم تا کلاس اول راهنمایی نمیدونستم دایی محرمه !
یکی از دوستام بهم گفت من عاشق داییمم منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:خب چرا باهاش ازدواج نمیکنی؟
 

waria

New member
اعتراف میکنم تا کلاس اول راهنمایی نمیدونستم دایی محرمه !
یکی از دوستام بهم گفت من عاشق داییمم منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم:خب چرا باهاش ازدواج نمیکنی؟
اتفاقا یه همچین ماجرایی رو پسرخاله منم وقتی کوچک بود داشت.یه روز شوهر خالم بهش میگه ادم نمیتونه با کسی که بهش محرمه ازدواج کنه،بعد پسر خالم میگه پس حیف شد...من نمیتونم با ابجی ازدواج کنم...نبوغش منو کشته:ph34r-smiley:
 

waria

New member
اعتراف میکنم...وقتی...ارشد گفت هندیه،من مثل...باورم شده بود:tsimuzpzwoap1t9y3o7
 
تازه داره بازار اعتراف داغ میشه ها...
بازم یادم اومد:
1. بچه بودم بهم میگفتن مهتابی گریه میکردم
2. بارها و بارها تو زمان بچگی پاستل نقاشی رو میکردم توی گوش و دماغم و میرفتیم دکتر تا در بیاره!!!این کارم یاد همه مونده.:shocked:
 

negar91

New member
من یه اعتراف کنم مال همین اواخر ( دقیقا یه هفته پیش )
واسه درخواست طرحم رفته بودم ستاد دانشگاه
مسئولین محترم پافشاری میکردن که باید برین معاونت درمان طرح بگذرونی منم لج کرده بودم که میخوام برم بهداشت
خلاصه از ساعت 9 تا 12 مسئولین رفتن با رئیس دانشگاه جلسه گذاشتن که ایا میشه من برم بهداشت یا نه
اخرش بعدش از 2 - 3 ساعت بحث و جلسه معاون درمان اومد گفت میخوام خودمو از اینجا بندازم پایین ( ما طبقه سوم بودیم ) منم که کلا تو فضا بودم گفتم اره زودتر بنداز
بیچاره همونجور هاج و واج داشت منو نگاه میکرد
 
آخرین ویرایش:

Mohammad gh

New member
اعتراف میکنم که بسیار خوش تیپ هستم ولی نمیگم که ریا نشه:ph34r-smiley:

دیگه اینکه اعتراف میکنم که از بلندی می ترسم حتی اگه کسی جلوم روی لبه ی بلندی هم بشینه اعصابم خورد میشه.
 
آخرین ویرایش:

roj

New member
منم اعتراف میکنم:بچه های همکلاسیم(مخصوصا خانما که اخرازهمه ازکلاس میومدن بیرون)
اونیکه برق هارو ازتون خاموش میکرد وجیغ همتون رو درمیاورد من بودم:dadad4:
 

roj

New member
اعتراف میکنم: تویکی از ازمایشها استادم گفت باید رنگ محلولی که بدست میاری
خاکستری باشه.منم هرچی بامحلول ور رفتم خاستری نشد.اخرش یه کبریت اتیش
زدم وخاکسترش رو توش ریختم مشکل حل شد:auizz3ffy9vla57584x
 

mamai86

New member
اعتراف می کنم بعضی وقتا که حوصله ندارم..و صدای sms گوشیم میاد
نگا نمی کنم ببینم کیه چی میگه..بعدا اگه طرف گله کرد میگم ندیدم(البته بعضی وقتا ها)

اعتراف می کنم تو دوران دانشجویی وقتی دلم لباس خاصی می خواست یا خرید اضافی داشتم..به بابام می گفتم بیشتر رو کارتم پول بریزه
چون میخوام کتاب بخرم(اما بعدا پیشش اعتراف کردما...بعدِ فارغ التحصیلی:motat:)
 

لی لا 62

New member
اعتراف میکنم که من وقتی بچه بودم فک میکردم هر مردی که متاهل میشه دیگه جزء نامحرم ها به حساب نمیاد!!! یعنی به کل خلق الله محرمه:whistle::motat:
 

vitamin

New member
منم اعتراف ميكنم اول از تاپيك هاي سرگرمي اصلا خوشم نميومد .. ولي الان خيلي دوست دارم
(البته قبل از كنكور بود )
 

hurrem sultan

New member
اعتراف میکنم چند سال پیش یکی از دوستام چند تا خشاب قرص کدئین را خورده بود که خودکشی کنه, منم بی خبر از همه جا رسیدم دیدم افتاده وسط اتاقش... گفتمش حالت خوب نیست؟؟؟ اونم گمونم دچار سرگیجه شده بود دست گذاشت رو پیشونیش, منم فکر کردم سردرده یه دونه دیگه قرص با زور بهش خوروندم... بیچاره بد تقلا میکرد اون آخری را نخوره :)))))))))))) به هر حال از شانسمه اینجا در خدمتتون هستم و به جرم قتل بازداشت نشدم و ایضا از شانس اون که با چنین رفیق شفیقی که داره هنوز داره نفس میکشه
 

لی لا 62

New member
و من باز هم اعتراف میکنم که چقدر از روزه های دوران دبستانمو تا عصر صبر میکردم و وقتی از مدرسه برمیگشتم، یکی دو ساعت مونده به اذون دو درش میکردم! آب میخوردم. خدایا من شطرنجی م!:whistle:
 

لی لا 62

New member
اعتراف میکنم که توی عمرم ( یه بار ) تقلب کردم، اونم کلاس چهارم، اونم بصورتی که باید همه رفقای تقلب کار بیست میشدن! ولی من 19 شدم!
چون یه سوالی رو از اساس اشتباه جواب داده بودم:smiliess (8):
 

Mohammad gh

New member
اعتراف میکنم چند سال پیش یکی از دوستام چند تا خشاب قرص کدئین را خورده بود که خودکشی کنه, منم بی خبر از همه جا رسیدم دیدم افتاده وسط اتاقش... گفتمش حالت خوب نیست؟؟؟ اونم گمونم دچار سرگیجه شده بود دست گذاشت رو پیشونیش, منم فکر کردم سردرده یه دونه دیگه قرص با زور بهش خوروندم... بیچاره بد تقلا میکرد اون آخری را نخوره :)))))))))))) به هر حال از شانسمه اینجا در خدمتتون هستم و به جرم قتل بازداشت نشدم و ایضا از شانس اون که با چنین رفیق شفیقی که داره هنوز داره نفس میکشه

اعتراف میکنم که اعتراف شما اعتراف خود شخص شما نیس!!دوست عزیز من این که مال فیس بوک
من خودم اینو یکی دو ماه پیش تو فیسبوک خوندم و کلی هم خندیدم
بهتر بود میگفتی که اینو جایی خودنم و مال من نیست.

بچه ها خواهشا اعترافات جاهای دیگه رو کپی نکنین
وقتی اعترافات و ارسال ها طبیعی باشه و مال خود همون شخص باشه خیلی خوندنش جالب تره

اوه اوه الان رفتم یه نگاه دیگه کردم به بیشترین پست هایی که درین تاپیک لایک گرفتن
کنتور که نمیندازه
همینجوری از فیسبوک کپی میکنن بعضیا :New (6):بعد ۲۰ ۳۰ تا هم لایک میگیره .من نمیگم که همه اینجورین ولی بعضی از خاطرات اینجارو خیلیی خوب یادمه
 
آخرین ویرایش:

vb2

New member
اعتراف میکنم تا مدتها به قند میگفتم اند

یواش یواش شد گند حدودا کلاس پتجم دیگه گفتم قند

تشویق تشویق
Banane21.gif
 

waria

New member
اعتراف میکنم...
من کلا خیلی بچه ارومو ساکتیم،(این مقدمه بود)یادمه سوم راهنمایی بودم،یکی از بچه های کلاسمون یکی از وسایلامو خراب کرده بود:New (6):.منم داشتم باهاش بحث میکردم که چرا بی اجازه به وسایلای من دست زده...خلاصه بحثمون(یابهتره بگم دعوامون)بالا گرفت:smilies-azardl (12).منم نه گذاشتم نه برداشتم یه سیلی زدم تو صورتش...:whistle:اگه کس دیگه زده بود حتما تلافی میکرد ولی چون من زده بودم همین جوری هاج و واج داشت منو نگا میکرد...بقیه دوستامم از تعجب شاخ دراورده بودن...یه جوری منو نگا میکردن انگار دوتا سر دارم...ولی خودمونیم ازاون حرکتم خیلی خوشم اومد.مثل این فیلما شده بود.هنوزم وقتی یادش میفتم احساس رضایت خاطر دارم،کلیم به خودم افتخار میکنم.اصلا هم حس ندامت ندارم:whistle:
 

estel

Member
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم منو داداشم با خاک رس گل بازی مسکردیم و مجسمه درست میکردیم من تنها چیزی که بلد بودم درست کنم این بود که گل ها رو لوله کنم بشه مار:25r30wi:
ولی داداشم مجسمه یه ذرت رو خیلی خیلی قشنگ در آورده بود بعد وقتی همه کارشو میدیدن و تعریف میکردن منم از حسودی زدم شکوندمش ولی عذاب وجدان هنوز منو رها نکرده:sad:
 

nilam

New member
اعتراف میکنم 9سالم که بود خونه همسایمون بودم، اومدم از اتاق بیام بیرون جلوی پام یه عقرب بود دیدمش ولی از هول پامو گذاشتم روش،با اینکه فهمیدم نیشم نزده ولی از هول و ترس دویدم توی حیاط اینقد جیغ بنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــش کشیدم که مامانمم صدامو شنیده بودو اومده بود و گفتم عقرب نیشم زده بعدش بردنم بیمارستان،نمیدونم پرستاره میخواست آمپول چی بزنه ولی اونجاهم از ترس آمپول اینقد جیغ زدم و بالاخره اعتراف کردم که نیش نزده و فقط پام اومده روش:p
 
بالا