sepid71
New member
رخ تو آتش و زلف تو دود است
مرا زین سردمهری ها چه سود است ؟
چو فایز در بیابان تشنه جان داد
چه حاصل در صفاهان زنده رود است
( ب )
بی تو در کلبه ی گدایی خویش
رنجهایی کشیده ام ک مپرس
ع
رخ تو آتش و زلف تو دود است
مرا زین سردمهری ها چه سود است ؟
چو فایز در بیابان تشنه جان داد
چه حاصل در صفاهان زنده رود است
( ب )
بی تو در کلبه ی گدایی خویش
رنجهایی کشیده ام ک مپرس
ع
ما ز یاران چشم یاری داشتیمعشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده ست
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
م
سپید عزیز ببخشید شعر شمارو دیردیدم
عشق نایاب است این جا ، گرچه لیلی های شهر
با فریبِ رنگ می خواهند مجنونم کنند....
با"ن"
من اهل چشم های توام ای جهانِ من
گریه نکن که از وطنِ خود برانی ام....
با"ن"
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه میپنداشتیم
"ح"
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه به هم می ریزد
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده ست
دل به یک لحظه کوتاه به هم می ریزد
م
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
"ا"
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
"ا"
انچنان ب هوای خاک درش
میرود آب دیده ام ک مپرس
با و
او سیب خواست، تو دیگربگو چرا؟
آدم که خوارِخواهش حوّا نمیشود....
چ
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین لحظه غمگین شدن است
ج
او سیب خواست، تو دیگربگو چرا؟
آدم که خوارِخواهش حوّا نمیشود....
چ
جرات دیوانگی در شهر ترسوها کم است..
من همین امروز یا فردا به جنگل می زنم
ف
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
با ت
چه شد ای پنجره ی شوق چرا بسته شدی
نکند از هم نفسی با دل ما خسته شدی
"ی"
تو که از محنت دیگران بی غمیفکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
با ت
تا دهن بستهام از نوش لبان، میبرم آزار
من اگر روزه بگیرم رطب آید سر بازار...
ز
ز دست دیده و دل هردو فریاد
ک انچه دیده بیند دل کند یاد
م