از قضا روزی به دندان درد گردیدم دچارچشم بر روی تو تا وقت صبحدم
فالی به چشم و گوش درین باب میزدم
الف
از نگاهت ریخت در جانم جنونی بندری
رد نشو از پای قایق های عاشق سرسری
تو خلیج فارسی، من خاک سوزان کویر
با تو ایران می شوم مهد شکوه و برتری
حسنا محمدزاده
با حرف ح
از قضا روزی به دندان درد گردیدم دچار
آن چنان کز درد افتادم به حال احتضار
ابوالقاسم حالت
با ف
قناعت کن ای نفس بر اندکی
که سلطان و درویش بینی یکی
خ
فدایی ندارند ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
ش
فدایی ندارند ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
ش
شعرم همیشه در خود حرفی نگفته دارد
زیرا که تا همیشه تو در نگفته هایی
محمد علی بهمنی
با ک
خواب دیدم، بگذریم این قدر می گویم که صبح
عطر تند غنچه ای در بسترم پیچیده بود
علیرضا بدیع
با حرف ض
ضايع مکن ای غنچه چنان عمر که در باغ
تا خنده کنی سايه ی گلچين به سر توست
با ط
کار دو جھان من جاوید نکو گردد
گر بر من سرگردان یک دم نظرت افتد
عطار
با حرف ی
یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید
یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
مولوی
با و
این شعر از کی هست؟
طره از پیشانی ات بردار ای بالا بلند
در شب یلدا مسیر ماه را گم کرده ام
علیرضا بدیع
با حرف و
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیموعشق بغض مرا از نگاه خیسم خواند
گرفت زندگی ام را و گفت شاعر شو
علیرضا بدیع
با حرف ن
نمیدانم. یه نفر یه جا گفت ، من از اون یاد گرفتم!
وفا نکردی و کردم، جفا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بریدی و نبریدم
مهرداد اوستا
با ه
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه که گوییم کجاییم
نمیدانم شاید مولوی!
با ع
ممنون
هر شاخه پربار سرش رو به زمین است
تا از سر خود میوه به دستی بسپارد
شیما شاهسواران احمدی
با حرف چ
فلک جز عشق محرابی نداردعهدی کهن بستند تا با هم بمانند
چشم من و چشم انتظاری پس از تو
حسنا محمدزاده
با حرف ف
چو شمع و گل شب و روزت به خنده میگذرد
تو گریه ی سحر و آه من چه میدانی؟
رهی معیری
با ل
لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری
که اینسان دشمنی، یعنی که خیلی دوستم داری
بهمنی
با حرف ز