نقل قول خونه!

am-ml

New member
برای دوست داشتن پیش دستی کن...

مبادا عاشقت در دریای طوفانی
غرق شود
در تنهایی


منبع : نمی دونم ،یه روزی یه جایی خوندم....
 
آخرین ویرایش:

am-ml

New member
و ما برای عروج به آسمان آفریده شدیم

خدایا زمین گیر شدنمان را مپسند . . .


وبلاگ : یاداشت های روزانه یک دیوانه...
 

am-ml

New member
گویا چند تخته ام
از سرم پریده است
و گویا یکی از این تخته ها
به دری خورده است .

به در خانه ات !
در خانه ات را که باز میکنی
بگذار روی همان پاشنه که من میخواهم بچرخد...


منبع : همون

دیوانه را توان به محبت نمود رام
ما را محبت است که دیوانه میکند..
 
آخرین ویرایش:

am-ml

New member
زن ها تنهاییشان را گریه میکنند



و مردها گریه هایشان را تنهایی...
 

am-ml

New member

به هر آسمانِ زلالی شک دارد؛


گنجشکی که با سر به پنجره خورده است!
 
آخرین ویرایش:

am-ml

New member
خدایا

مرا از خودم رهاکن..

هیچکس مرا اندازه ی خودم آزار نداد
 

am-ml

New member
نترس..


نه به گناه میفتی



نه جهنم میروی..


تو و او به هم محرمید..



'دستانش را بگیر'...



دستان خدا را...
 

am-ml

New member
وَالتِّینِ وَالزَّیْتُونِ
خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دین‌پژوه می‌گویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوه‌های همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامین‌ها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است.

اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از این‌جا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، در مغز انسان و حیوانات تولید می‌شود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون و مسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل می‌شود.

ژاپنی‌ها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد.
بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامه‌ای به این تیم تحقیقاتی می‌نویسد و اعلام می‌کند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.

منبع: مه جبین

 

am-ml

New member
تلخ و شیرین! زندگی گذراست
اما بدان:
فرهاد که باشی ُ همه چیز شیرین است!

 

mj1919

New member



مورفیوس: ماتریکس یک سیستمه، نئو! این سیستم، دشمن ماست، اما وقتی داخلش میشی، چی میبینی؟ تجار، معلمها، وکلا، نجار ها، همون کسایی که ما سعی داریم نجاتشون بدیم! اما تا اون زمان، این مردم جزیی از این سیستم هستند... همین، اونها رو دشمن ما می کنه، باید بفهمی که ... اونا آمادگی جدا شدن از اون رو ندارند و خیلی هاشون اینقدر ناامیدانه به سیستم وابسته اند که برای محافظت ازش حاضرند بجنگند !

ماتریکس، 1999
 

AWWA

New member
خر قهوه اي؛ متاليكش خوبه!​

زبان آميزاد سرمان نميشد كه « بابا جان اين خر زبان بسته تحمل شش تا بچه را با هم ندارد!»

ما فورا به آبا و اجداد خر قهوه اي استناد مي كرديم كه جد اندر جد، باركش بوده‌اند و وزن شش تا بچه براي خرهايي كه به صورت موروثي باركش اند؛ چيزي نيست...

عليرضا معمولا خر قهوه‌اي پير و زوار در رفته آقاجونش را بر مي داشت و دور از چشم آقاجون؛ مي پيچاند سمت خانه ما ...

خر بيچاره به محض ورود به حياط ؛ خاطرات دفعات پيشين جلوي چشمش ظاهر مي شد و

شروع ميكرد مثل كره خرهاي زبان نفهم دور حياط مي دويد و گاه گاهي جفتكي و عر و عوري!

اما ما كه خوب مي دانستيم به زودي اين خر پير و فرتوت از نفس خواهد افتاد و مثل دفعات پيشين با اكراه به سواري دادن به شش بچه تخس؛ تن خواهد داد.

خيلي آرام؛ خيلي با شخصيت مي ايستاديم كنار بالكن تا خر مزبور؛ بيهوده كاري‌هايش را تمام كند و برويم سروقت سواري گرفتن!

آن موقع راز آرامش پس از طوفان خر قهوه اي را نمي فهميديم كه چطور بعد از چند دور دويدن دور حياط؛ آنطور با متانت مي ايستاد تا ما يكي يكي سوارش شويم؟!

به هر حال؛ هرچه كه بود شش تركه مي زديم توي كوچه و هر بار هم خر نامرد(!) سر پيچ كوچه كه مي رسيد؛ يك دنده معكوس ميداد و چنان تيك آف مي كشيد كه هر شش تا بچه؛ هر كدام به يك طرف كوچه پرتاب مي شديم و خر مقتدر(!) را مي ديديم كه پيروزمندانه به طرف خانه آقاجون مي دود...

همزمان با دويدن هايش هم گاه گاهي عرعري ضميمه كار ميكرد كه ما خودمان را مي زديم به نفهميدن كه مثلا نمي دانيم داري به ما ميخندي؛ كره خر!

*****************​
دور از جان تان... كافي ست در روزهاي ناراحتي؛ مثل همان خر قهوه‌اي قصه من باشيــــــــــــد...

صبور باشيد تا به پيچ تند سر كوچه برسيد...!!!

وقتي رسيديد بي معطلي تيك آف كنيد و مزاحمان زندگي تان را بريزيد پايين!

شايد مثال خوبي نبود؛ ... دور از جانتان!


منبع:وبلاگ رادیکال باشی(کاریکاتورهای مطبوعاتی)
 

am-ml

New member
دور از جان تان... كافي ست در روزهاي ناراحتي؛ مثل همان خر قهوه‌اي قصه من باشيــــــــــــد...

صبور باشيد تا به پيچ تند سر كوچه برسيد...!!!

وقتي رسيديد بي معطلي تيك آف كنيد و مزاحمان زندگي تان را بريزيد پايين!

شايد مثال خوبي نبود؛ ... دور از جانتان!


منبع:وبلاگ رادیکال باشی(کاریکاتورهای مطبوعاتی)

:25r30wi::25r30wi::smilies::smiliess (11):
 

AWWA

New member
همه ما نوشته هاي پشت وانت بارها و كاميون ها را به كرّات خوانده ايم...

نوشته‌هايي كه گاه به قدري كليشه‌اي و نخ نماست كه هنوز نصفه نيمه؛ خوانده و نخوانده رهايش مي كنيم.

گاه بين اين نوشته ها؛ تك جمله اي مي خواني كه تمام اشعاري را كه براي امروزت كنار گذاشته اي؛

كنار مي زند...

تمام جملاتي كه براي اين لحظه آماده كرده بودي به يكباره رنگ مي بازند...

***

آخرين سنگر؛ سكوته !!!



خيلي جمله ساده اي بود؛ نه؟!​
منبع:همان
 

AWWA

New member
روزهاي لعنتي بهاري!!!

سال 69 را خوب به خاطر دارم

يعني اينجور كه خاطرات سال 69 را صاف و بدون خش جلوي چشمم مي بينم؛

تلويزيون Led سه بعدي هم عرضه ندارد براي بينندگانش نمايش بدهد!

بهار سال 69 بود ...

درخت ها مثل تمام درخت هاي ديگر دنيا كه در فصل بهار شكوفه مي دهند؛ به كار شكوفيدن مشغول بودند!

از بخت بد عمه بزرگ مان؛ پاتوق مان باغچه بزرگ خانه شان بود!

مي ريختيم توي باغچه عمه بزرگه و عين اين بچه هاي شكوفه نديده؛ شلنگ تخته مي انداخيتم و توي باغچه

اين طرف و آن طرف مي دويديم ...

حالا كه فكرش را مي كنم مي بينم واقعا الكي خوش بوديم! اين همه دويديم؛ بي آنكه خودمان بدانيم براي چي؟!

اما چيزي كه خاطرات بهاري سال 69 را جذاب مي كند؛ اصلا و ابدا شكوفه هاي بهاري باغچه عمه بزرگه نبود!

حتي دويدن هاي بيخود و بي جهت توي باغچه عمه هم در جذاب كردن اين خاطره، كاره اي نيستند!

«الهام» دختر عمه بزرگه؛ معمولا اولين قرباني بهاري جمع ما بود!

عمه كه از اينهمه سر و صدا و جيغ و داد و ... كلافه بود؛ «الهام» را مي گرفت و مي انداخت توي قفس مرغ ها!!! و با طنابي كه به سيستم قرقره و بلبرينگ مجهز بود، ميكشيد و مي برد تا بالاي شاخه ها!

اين تنبيه «الهام» بود كه كمتر آتش بسوزاند و به بقيه بچه ها كه از خودش كوچكتر بودند؛ خط ندهد!

حالا ما را مي گوئيد؟!

جاي اينكه از اسارت سر دسته مان ناراحت باشيم؛ كلي هم چيز كيف مي شديم و از ديدن منظره

« الهام» دربند در كنار شكوفه هاي گيلاس و سيب و زردآلو و ... حضّ كافي و وافي را مي برديم!

دختر عمه بيچاره هم آن بالا گريه مي كرد و به ما التماس؛ كه يك جوري نجاتش بدهيم!

****

سال؛ سال 1391 است.

ارديبهشت 91 است و از آن سال ها 23 سال مي گذرد

هنوز همان قفس مرغي مخصوص زنداني كردن«الهام»؛ گوشه باغچه عمه خاك مي خورد!

قيافه رنگ و رو رفته قفس دارد با من حرف مي زند!

دلش تنگ شده براي بهار 69

براي زنداني كوچكش كه اين روزها ديگر توي آن قفس جا نمي شود!

دلش تنگ شده براي بچه هايي كه از ديدن سر دسته شان در قفس، چيز كيف مي شدند!

قفس مرغي قصه ما دارد گريه مي كند و به بچه هاي 23 سال پيش التماس مي كند كه نجاتش بدهيم!

اما ما بچه هاي 23 سال پيش، هنوز هم داريم مي دويم!

بي آنكه بدانيم براي چي؟
!
منبع:همون رادیکال باشی
 

mj1919

New member
%D8%A2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AC%D8%AA2.jpg


"در قیامت که نامه عمل را به دست انسان می‌دهند، در نامه بعضی‌ها نوشته شده که فلان فرد را تو کشته‌ای. می‌گوید: خدایا، من کی او را کشتم؟ من کجا قاتل بودم؟ من اصلا خبر ندارم که قاتلش چه کسی است. در جواب می‌گویند: در فلان مجلس فلان کلمه را گفتی، این کلمه نقل شد به مجلس دیگری و از آن‌جا دوباره به مجلس دیگر که قاتل در آن مجلس بود، رسید و او این را شنید و رفت او را کشت و تو سبب این قتل شدی. این جور سببیت است که انسان باید احتیاط کند و حواسش را جمع کند. آیا کسی می‌تواند متوجه باشد که این کلمه‌اش به ده واسطه خرابکاری نکند؟ قهرا باید هر کاری که بالفعل برای خودش جایز می‌داند با طلب توفیق از خدا و طلب نجات از خدا آن را انجام دهد تا عواقبش چیزی نشود که برایش مسئولیت بیاورد."

آیت الله بهجت (رحمه الله علیه)،
در حوالی سالروز رحلتش
 

AWWA

New member
دو تا کاریکاتور از وبلاگ رادیکال باشی(کاریکاتورهای مطبوعاتی) در مورد انتخابات


1369087792981.bmp



1369087793942.bmp
 
آخرین ویرایش:

taksetareh

New member
زندگی مثل یک آب خورئن است اگر به اندازه کافی تشنه باشی
کتاب لطفا موفقیت را باور کنید
 
بالا