تاپیک دربه در

zErOOn3

Well-known member
مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در دختر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

-سلام بابا! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتما، چه سئوالي؟

- بابا! شما براي هرساعت كار چه قدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا اين سئوال رو مي پرسی؟

- فقط ميخوام بدونم.

- اگه بايد بدوني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار!

دخترک در حالي كه سرش پائين بود آهی كشيد. بعد به پدر نگاه كرد و گفت: مي شه 10 دلار به من قرض بديد؟

مرد با عصبانيت گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي، سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اين قدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

دخترک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با دختر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد دخترک از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق دختر رفت و در را باز كرد.

- خوابي دخترم؟

- نه پدر، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

دختر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد دختر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت: با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

دخترک پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...

سلام ...

خدارو شکــر هیشکــی اینجــا نـــی ...


با اجــاز2ــن الباقی رو نمی خونیـــم ... (فکنیم 6 -7 صفــه رو خوندیم) (ببخشیـــن)

هر چــی جلوتــر بریـــم ...... همون دیگه ...


دم عیــدی نمیشـــه شــادتــر بنوازیـــم ؟

:riz304:

:bunnyearsmiley:
 
آخرین ویرایش:

mohana

Well-known member
دم عیــدی نمیشـــه شــادتــر بنوازیـــم ؟
:riz304:

:bunnyearsmiley:


یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …
مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه …
اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …
مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره …

توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …
مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت …
مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …

مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !
Just_Cuz_19.gif
 

zErOOn3

Well-known member
Slm

.:.بنده قلب شکسته‌اش را حراج نمی‌کند؛ می‌دهد تا خدا برایش بند بزند .:.

نوبتــ مــا کی مر3 ؟

نشکستــه ولــی ...

اسپـــم نشــه دیگه:

اگه کسی با تو هم عقیده نیست وکاری رو که
تو علاقه داری اون دوست نداره به این
معنی نیست که خود تو رو هم دوست نداره...
 
آخرین ویرایش:

zErOOn3

Well-known member
سلام ...

تــو B!ngــــم جملات شــاد گیر نمیــاد !!!!!!!!!!!!!


کنفوسيوس:

به جای آنکه به تاريکی لعنت بفرستيد يک شمع روشن کنيد
 

zErOOn3

Well-known member
Slm

فلوبر:

خوشبختی ، يعنی هماهنگی با حوادث روزگار .
 

zErOOn3

Well-known member
بــــــه خاطر بسپار امروز همان فردایی است که دیــــروز نگــــران آن بودی



دیروز تاریخ فـردا معما و امروز زندگی است
 

zErOOn3

Well-known member
SLM

منم زیبـــا

تویی زیباتر از خورشید زیبایم...

آره مــا زیباییــــم و ایشاا... می مونیــم ...


درس یادمون نــی ولی فکنیم پیامبر اکرم (ص) بودن کــ فرمودن :

همیشـــه به خودتون بگید , من زیبام ... (ما که می گیم ...)

:riz304:
آنچه شما درباره خود فكرمي كنيد، بسيار مهمتر از انديشه هايي است كه ديگران درباره شما دارند
(گفتیــم دیگه:ad54ad:)

////////////////////////////////////

سارنف:

داشتن پشتکار ، تفاوت ظريف بين شکست و کاميابی است.
 
آخرین ویرایش:

zErOOn3

Well-known member
سلام ...

كساني كه نمي توانند فرصت كافي براي تفريح بيابند، دير يا زود وقت خود را صرف معالجه مي كنند

بدــه خداییــــش ...

:riz304:
 

zErOOn3

Well-known member
SLM

10 جمله زیبا درباره شادی

شادی به معنای خواستن آن چیزی است که دارید.

× شادمانی اسطوره ای است که در جستجویش هستیم.

× زندگی همانند دوربین عکاسی است پس لبخند بزنید.

× خوشی های کوچک خوشبختی های بزرگ را می آفرینند.

× بهترین راه برای افزایش شادی این است که آن را با دیگران تقسیم کنیم.

× با گریه به دنیا می آیی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی.

× خنده ارزانترین و سالم ترین دارویی است که وجود دارد.

× کسی که به سیمای غم نگاه نکرده ، سیمای شادمانی را هرگز نمی بیند.

× اگر یاد بگیریدکه به مشکلات خود بخندید ، پس همیشه چیزی دارید که به آن بخندید.


× ابراز شادمانی را یاد بگیر ، حتّی اگر قلباً شاد نباشی

goldy3.gif


98ax_com_soojhe_6.jpg


Ba BY3 HaMGi Ta SaL AYaND AG BoOoDM 0 BoOoDM
 
آخرین ویرایش:

akhbar

New member
چرا بعضی وقتها ادم الکی دلش میگیره
مث چن روز اخیر من

:tsimuzpzwoap1t9y3o7رسم روزگار همینه,مهسا

ولی من فکر میکنم این دل گرفتن ها و دلتنگی ها توی هم سن و سالهاهای خودم بیشترین میزان رو داره..

بزرگترهامون خیلی شادترن,حتی تو دوره های جوونیشون هم اونا(اینجوری که خودشون تعریف میکنن) از الان ما, شادتر بودن
 

akhbar

New member
امسال " خیلی" زود گذشت...

برای من که انگار10روز بود کل اش
 

شادیا

New member
امسال سال چندان خوبی برای من نبود...
خوبه که داره تموم میشه
اما بازم خدایا شکرت...
البته از حق نگذرم آشنا شدن با شخصی که در روحیه من خیلی تاثیر گذار بود از جنبه های خوب امسال بود به قول ایشون "شاید هنوز من درک نکردم که اون اتفاق های نه چندان خوب از لطف های خداوند درحق من بوده و من باید از دید دیگه ای به این قضایا نگاه کنم" برای ایشون طلب خیر میکنم
 
آخرین ویرایش:

nanooo

Member
توام پس خوب ميدوني چي ميگم...دوس داشتم...شهامتشم داشتم...اما هيچوقت مال من نشد...


اي خدا...
كدامين پل در دنيا شكسته كه هيچ كس به ارزويش نمي رسد؟؟؟؟
حتي اگه بازم نرسيم، بازم نوكرتيم خداجون...
 

mahsa.

New member
ای که گفتی اُدعونی اَستجِب لَکم





اجازه هست پا به خلوتت بگذارم ؟!


بار گناهم بر دوشم سنگینی می کند ٬ آیا جایی برای من با این کوله باری از گناه داری ؟


می توانم دقایقی آن را در بارگاه ملکوتی ات بر زمین بگذارم و نفسی تازه کنم ؟


راهم می دهی آیا ...


و آیا از سر لطف نگاهم می کنی ؟


اجازه می دهی در فراغت بگریم ؟


ودست هایی را که از فرط گناه ٬ پستی و فرومایگی در آن ریشه دوانده ٬ به سویت دراز کنم ؟


بر من ببخش که بر بندگان نیازمندت بی اعتنایی کردم ٬



و حال از تو توقع داریم که از نیازمندی ام روی برنگردانی ...


کوچه ها در پی قلندر جستجو کردم


ولی هیچ نیافتم ٬


آیا در حق من جوانمردی می کنی ؟


ای که گفتی اُدعونی اَستجِب لَکم


آیا دلم را به عفت و وجودم را به محبتت دلشاد و روشن میکنی ؟


ای که همه هستی در برابرت سر به سجده عبودیت دارند


و لحظه ای از یاد و تسبیح توغافل نیستند





حتی درختان و سنگریزه ها هم در این قاعده نقش ایفا می کنند


ومرغان از کوچک و بزرگ


یادتو را در صبحگاه وشامگاه از خاطرشان نمی برند


پس آرام و آسوده بر جای می مانم


و دست نیاز به درگاه کبریایی ات بلند می کنم


وهر آنچه دلم می خواهد ٬ از تو می طلبم


بدون اینکه به بزرگی و کوچکی اش فکر کنم


همچون زکریا که دراوج پیری هم از دعا به درگاه تو ناامید نبود


و همین امیدش ٬ خواسته او را به ثمر نشاند


که اگر غیر این بود ٬ تو یحیی را به او نمی دادی ٬


پس من هم با امید تمام به لطف تو


در درگاهت دست به دعا برمی دارم


و پس از استغاثه به درگاهت یاری ات را می طلبم


ولطفت را در لحظات حساسی که به فریادم رسیدی یادآوری می کنم


و می خواهم که به همان لطف ازلی و کرم قدیمت


مرا به خواسته ام برسانی .
 

mahsa.

New member
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟
جوان گفت: اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش ببینم؟


 

mahsa.

New member




هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد . در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل میکند لنگ لنگان قدم بر میداشت و نفس نفس صدا میداد پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت : مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی میبری .هر کسی را بهر کاری ساخته اند. گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن . پیرمرد خند ه ای کرد و گفت : اعلی حضرت، اینگونه هم که فکر میکنی فرمان در دست تو نیست . به آن طرف جاده نگاه کن. چه میبینی؟
پادشاه: پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است .
پیرمرد: میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟
پادشاه: باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد .
پیرمرد : اعلی حضرت آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است .او گاری نداشت و هر شب گریه ی کودکانش مرا آزار میداد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد .
بارسنگین هیزم، باصدای خنده ی کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک میشود .
آنچه به من فرمان میراند خنده ی کودکان است و آنچه تو فرمان میرانی گریه ی کودکان است
 
بالا