reza.n
New member
باشه حالا چرا ناراحت شدی؟؟غیر اشکات زود رنجم هستیا!!!!
ولی فک کنم دیگه همه فرار کردن از ترس
نه جانم زودرنج نیستم خیلی.اره همه فرار کردن
باشه حالا چرا ناراحت شدی؟؟غیر اشکات زود رنجم هستیا!!!!
ولی فک کنم دیگه همه فرار کردن از ترس
من همین الان از خونه یه دوستامون میایم شام اونجا بودیم.خونشون توو یه روستاهای اطرافه بابله.علی(رفیقم)امشب واسم تعریف کرد.که 7 8 روز قبل با رفیقاش رفته بودن اطراف گلوگاه(جایی نزدیک بهشهر در شرق مازندران)که برف نشسته بود برف بازی کنن و خوش بگذرونن.یکی از رفیقاش همون جاییه و کنار جنگل یه خونه دارن که اون سمتش هم یه کارخونه هست.خونه ی دیگه ای توو اون منطقه توو فاصله نزدیک نیست.اینا 5 تا رفیق بودن رفتن اونجا.البته دخترعموی پسره که شوهرش توو همون کارخونه کار میکنه گاهی وقتا که شوهره شب کاره میاد توو اون خونه هستن.وگرنه خالیه.یه خونه ی دو طبقه.خلاصه اینا میرن اونجا.بابای رفیق علی که خونه مال اوناس غروب زنگ میزنه به پسره میگه که شب اونجا تنها نخابین(فکر میکنه 2 نفری اومدن فقط)یه سری چیزا اخیرا شب ها اتفاق افتاده این جاها.که حتی چند نفر هم دیوونه شدن.در این حد.بعد که میگه نه 5 نفریم و نگران نباش.اینا میرن طبقه ی بالا هستن و میگن و میخندن.دخترعموهه هم با بچه نوزادش طبقه ی پایینن.شوهره هم سرکارشه.یهو خدودای ساعت 12 میشه که از پایین صدای جیغ میشنون که تا میان ببینن چه خبره و برن پایین درو که باز میکنن میبینن زنه با یه قران توو بغلش دوییده اومده بالا لکنت گرفته نمیتونه حرف بزنه.هی میگن چی شده که بعد چند دقیقه زنه یا لکنت میگه بریم پایین.بچم پایینه.خلاصه همه میرن پایین.با دست نشون میده.همه میبینن که شیر اب هی وا میشه ازش اب میاد هی بسته میشه.دقت کنین باز و بسته میشه هی در دو جهت چرخونده میشه و اینا میبینن که شیر باز و بسته میشه.همه کپ میکنن.علی میگفت یعنی یخ کردم.مو به تنم سیخ شده بود.همه مات شده بودن و فقط نگاه میکردن.زنه بچشو برداشتو همه اروم عقب عقب بیرون میرن و میرن بالا.همشون قران گرفته بودن بالا و تا صبح قران میخوندن از ترسشون.اب نمیخوردن از ترس اینکه مبادا مجبور شن برن دستشویی.میگه تمام مدت هم از پایین صداهای باز و بسته شدن در یا صدای ضربه به چیزی میومده.صبح که شده همه سوار شدن یه سره تا بهشهر گازشو گرفتن.زنه رو هم البته سوارش کرده بودن رسوندنش خونه خواهرش توو بهشهر.میگه دیگه منو بکشی گلوگاه و اون ناحیه نمیرم.
ساعت 4:15 دقیقه بامداد
من تنها تو اتاقمم و این داستان رضا رو خوندم
ترسم نداره ... چاره اش یه بسم الله و آیه الکرسیه
من همین الان از خونه یه دوستامون میایم شام اونجا بودیم.خونشون توو یه روستاهای اطرافه بابله.علی(رفیقم)امشب واسم تعریف کرد.که 7 8 روز قبل با رفیقاش رفته بودن اطراف گلوگاه(جایی نزدیک بهشهر در شرق مازندران)که برف نشسته بود برف بازی کنن و خوش بگذرونن.یکی از رفیقاش همون جاییه و کنار جنگل یه خونه دارن که اون سمتش هم یه کارخونه هست.خونه ی دیگه ای توو اون منطقه توو فاصله نزدیک نیست.اینا 5 تا رفیق بودن رفتن اونجا.البته دخترعموی پسره که شوهرش توو همون کارخونه کار میکنه گاهی وقتا که شوهره شب کاره میاد توو اون خونه هستن.وگرنه خالیه.یه خونه ی دو طبقه.خلاصه اینا میرن اونجا.بابای رفیق علی که خونه مال اوناس غروب زنگ میزنه به پسره میگه که شب اونجا تنها نخابین(فکر میکنه 2 نفری اومدن فقط)یه سری چیزا اخیرا شب ها اتفاق افتاده این جاها.که حتی چند نفر هم دیوونه شدن.در این حد.بعد که میگه نه 5 نفریم و نگران نباش.اینا میرن طبقه ی بالا هستن و میگن و میخندن.دخترعموهه هم با بچه نوزادش طبقه ی پایینن.شوهره هم سرکارشه.یهو خدودای ساعت 12 میشه که از پایین صدای جیغ میشنون که تا میان ببینن چه خبره و برن پایین درو که باز میکنن میبینن زنه با یه قران توو بغلش دوییده اومده بالا لکنت گرفته نمیتونه حرف بزنه.هی میگن چی شده که بعد چند دقیقه زنه یا لکنت میگه بریم پایین.بچم پایینه.خلاصه همه میرن پایین.با دست نشون میده.همه میبینن که شیر اب هی وا میشه ازش اب میاد هی بسته میشه.دقت کنین باز و بسته میشه هی در دو جهت چرخونده میشه و اینا میبینن که شیر باز و بسته میشه.همه کپ میکنن.علی میگفت یعنی یخ کردم.مو به تنم سیخ شده بود.همه مات شده بودن و فقط نگاه میکردن.زنه بچشو برداشتو همه اروم عقب عقب بیرون میرن و میرن بالا.همشون قران گرفته بودن بالا و تا صبح قران میخوندن از ترسشون.اب نمیخوردن از ترس اینکه مبادا مجبور شن برن دستشویی.میگه تمام مدت هم از پایین صداهای باز و بسته شدن در یا صدای ضربه به چیزی میومده.صبح که شده همه سوار شدن یه سره تا بهشهر گازشو گرفتن.زنه رو هم البته سوارش کرده بودن رسوندنش خونه خواهرش توو بهشهر.میگه دیگه منو بکشی گلوگاه و اون ناحیه نمیرم.
ضمن تشکر !!اعتراض دارم
1.اول که خیلی ریزه چشام کور شد
2.بدون فاصله نوشتی
3.این چه وضعشه
4.خیلی پیچده نوشتی !!
5.باید شخصیت های زندگیمو جایگزین کنیم تو داستان ،تا بدونم چی به چیه !!
6.هیچی دیگه
من میگم این موجود ! حالا روح ، جن یا شایدم دزده.... موجود مهربون و انسان دوستیه که زحمت کشیده حوله منو برام آورده که سرما نخورم . اگه میخواست بهم حمله کنه یا منو بترسونه حموم بهترین جا بود .... پس خیلی هم نباید ترسناک باشه تازه کلی هم محترمهh34r-smiley: .
نه جانم.قشنگیش به همینه اومده حوله رو داده ولی هیچ قصد خیری تووش نبوده.فقط خواسته ترس و توو دلت بکاره.h34r-smiley:
نخیر . من برداشتم اینه که خیلی مهربونه ، به خودشم میگم که خیلی مهربونی... دیگه اینجوری گول میخوره حتماااااااا
همیشه میگن با بزهکار از سر دوستی وارد شید لجشو در نیارید :black_eyed:
ضمن تشکر !!اعتراض دارم
1.اول که خیلی ریزه چشام کور شد
2.بدون فاصله نوشتی
3.این چه وضعشه
4.خیلی پیچده نوشتی !!
5.باید شخصیت های زندگیمو جایگزین کنیم تو داستان ،تا بدونم چی به چیه !!
6.هیچی دیگه