اول بخون،بعد حستو بگوووو!!!

zanbagh

New member
سوال جالبییه.قلبم شروع میکنه به زدن.موهام سیخ میشه و یه لرزش خفیفی و توو بدنم حس میکنم.گلوم خشک میشه.اروم و ساکت وای میستم یرای چند دقیقه و ذهنم به هزار تا چیز فکر میکنه و همینطور گوشم به بیرونه که ببینم چیزی میشنوم یا نه.به دسته فکر میکنم که چطور دستی بوده ظریف ضخیم مردونه زنونه.بسته به نتیجه ای که میگیرم دو احتمال داره یا میگم که جنی چیزی بوده که با سلام و صلوات و بسم ا.... گویان میام بیرون به این امید که چیزی نبینم.یا نتیجه میگیرم که دزدن که اون وقت اگه حس کردم یکیه که میام بیرون ولی اگه حدس زدم چندتان.خیلی راحت توو حموم میمونم و میگم اقایون من حموم هستم شما هرچی میخاین ببرین.و توو دلم امیدوارم که زودتر گورشونو گم کنن:14:
چقـــــــــــــــــد جالب که وقت اینکارا رو پیدا میکنید من که درجا سکته میزنم فاتحمه الصلوات
:smiliess (15):
 

ninol

New member
آخه عملی نیست...مگه میشه همه برن مسافرت منو با خودشون نبرن؟؟نمیشه که...:whistle:
ولی خب مثلا اگه اتفاق بیفته، میرم ببینم کی بوده ازش تشکر کنم...:black_eyed:

چقد شجاع من سکته می کنم اولین چیزی که به ذهنم می رسه اینه که حتما دزده.
 

reza.n

New member
چقـــــــــــــــــد جالب که وقت اینکارا رو پیدا میکنید من که درجا سکته میزنم فاتحمه الصلوات
:smiliess (15):

من اینطور موقع ها مغزم با سرعت کار میکنه همه جور سناریویی رو پیش بینی میکنم ویه تصمیم میگیرم.خودمو میشناسم دیگه.
 

zanbagh

New member
من اینطور موقع ها مغزم با سرعت کار میکنه همه جور سناریویی رو پیش بینی میکنم ویه تصمیم میگیرم.خودمو میشناسم دیگه.
ایول چقد شما مردا شجاعین!!!!!!!!!!!!!!! بزن به تخته:thumbsupsmileyanim:
 

reza.n

New member
میگما کسی جن دیده؟در یک تاپیک جدا بحث بشه جالبه.:ph34r-smiley:
 

reza.n

New member
ایول چقد شما مردا شجاعین!!!!!!!!!!!!!!! بزن به تخته:thumbsupsmileyanim:

واقعا توو تصمیم من شجاعت دیدی زنبق جان؟اونجایی که چند تا دزدن گفتم میمونم و میگم هرچی میخاین ببرین.اخه کجای این شجاعته.البته خوبیش اینه که حماقت هم نیست:ph34r-smiley:
 

parnia

New member
هیچی...
400017_mf_depressed.gif

خودمو میزنم به مردن...
632919_healer.gif
 

zanbagh

New member
واقعا توو تصمیم من شجاعت دیدی زنبق جان؟اونجایی که چند تا دزدن گفتم میمونم و میگم هرچی میخاین ببرین.اخه کجای این شجاعته.البته خوبیش اینه که حماقت هم نیست:ph34r-smiley:
بهر حال همین که اونجا میمونین خودش یه پا شجاعته:j58r36j3gcr4suxymup
 

foroozan

New member
فروزان میدونی که همزاد علاقه ی زیادی داره که فردی که همزادشو رو اذیت کنه؟؟!!!نگو برقاتون میره ها

نه اتفاقا من از یکی شنیدم که همزادا خیلی خیلی مراقب همزادشون(همون آدمه)هستن.اون جنا هستن که اذیت میکنن.
حالا بیخیال وارد بحث جن واینجورموجودات نشیم....
 

ROZZA

New member
اون موقع به عینه این گفته همراه اول برام ثابت میشه که
هیچکس تنها نیست "همراه اول"
 

reza.n

New member
من همین الان از خونه یه دوستامون میایم شام اونجا بودیم.خونشون توو یه روستاهای اطرافه بابله.علی(رفیقم)امشب واسم تعریف کرد.که 7 8 روز قبل با رفیقاش رفته بودن اطراف گلوگاه(جایی نزدیک بهشهر در شرق مازندران)که برف نشسته بود برف بازی کنن و خوش بگذرونن.یکی از رفیقاش همون جاییه و کنار جنگل یه خونه دارن که اون سمتش هم یه کارخونه هست.خونه ی دیگه ای توو اون منطقه توو فاصله نزدیک نیست.اینا 5 تا رفیق بودن رفتن اونجا.البته دخترعموی پسره که شوهرش توو همون کارخونه کار میکنه گاهی وقتا که شوهره شب کاره میاد توو اون خونه هستن.وگرنه خالیه.یه خونه ی دو طبقه.خلاصه اینا میرن اونجا.بابای رفیق علی که خونه مال اوناس غروب زنگ میزنه به پسره میگه که شب اونجا تنها نخابین(فکر میکنه 2 نفری اومدن فقط)یه سری چیزا اخیرا شب ها اتفاق افتاده این جاها.که حتی چند نفر هم دیوونه شدن.در این حد.بعد که میگه نه 5 نفریم و نگران نباش.اینا میرن طبقه ی بالا هستن و میگن و میخندن.دخترعموهه هم با بچه نوزادش طبقه ی پایینن.شوهره هم سرکارشه.یهو خدودای ساعت 12 میشه که از پایین صدای جیغ میشنون که تا میان ببینن چه خبره و برن پایین درو که باز میکنن میبینن زنه با یه قران توو بغلش دوییده اومده بالا لکنت گرفته نمیتونه حرف بزنه.هی میگن چی شده که بعد چند دقیقه زنه یا لکنت میگه بریم پایین.بچم پایینه.خلاصه همه میرن پایین.با دست نشون میده.همه میبینن که شیر اب هی وا میشه ازش اب میاد هی بسته میشه.دقت کنین باز و بسته میشه هی در دو جهت چرخونده میشه و اینا میبینن که شیر باز و بسته میشه.همه کپ میکنن.علی میگفت یعنی یخ کردم.مو به تنم سیخ شده بود.همه مات شده بودن و فقط نگاه میکردن.زنه بچشو برداشتو همه اروم عقب عقب بیرون میرن و میرن بالا.همشون قران گرفته بودن بالا و تا صبح قران میخوندن از ترسشون.اب نمیخوردن از ترس اینکه مبادا مجبور شن برن دستشویی.میگه تمام مدت هم از پایین صداهای باز و بسته شدن در یا صدای ضربه به چیزی میومده.صبح که شده همه سوار شدن یه سره تا بهشهر گازشو گرفتن.زنه رو هم البته سوارش کرده بودن رسوندنش خونه خواهرش توو بهشهر.میگه دیگه منو بکشی گلوگاه و اون ناحیه نمیرم.
 

zanbagh

New member
من همین الان از خونه یه دوستامون میایم شام اونجا بودیم.خونشون توو یه روستاهای اطرافه بابله.علی(رفیقم)امشب واسم تعریف کرد.که 7 8 روز قبل با رفیقاش رفته بودن اطراف گلوگاه(جایی نزدیک بهشهر در شرق مازندران)که برف نشسته بود برف بازی کنن و خوش بگذرونن.یکی از رفیقاش همون جاییه و کنار جنگل یه خونه دارن که اون سمتش هم یه کارخونه هست.خونه ی دیگه ای توو اون منطقه توو فاصله نزدیک نیست.اینا 5 تا رفیق بودن رفتن اونجا.البته دخترعموی پسره که شوهرش توو همون کارخونه کار میکنه گاهی وقتا که شوهره شب کاره میاد توو اون خونه هستن.وگرنه خالیه.یه خونه ی دو طبقه.خلاصه اینا میرن اونجا.بابای رفیق علی که خونه مال اوناس غروب زنگ میزنه به پسره میگه که شب اونجا تنها نخابین(فکر میکنه 2 نفری اومدن فقط)یه سری چیزا اخیرا شب ها اتفاق افتاده این جاها.که حتی چند نفر هم دیوونه شدن.در این حد.بعد که میگه نه 5 نفریم و نگران نباش.اینا میرن طبقه ی بالا هستن و میگن و میخندن.دخترعموهه هم با بچه نوزادش طبقه ی پایینن.شوهره هم سرکارشه.یهو خدودای ساعت 12 میشه که از پایین صدای جیغ میشنون که تا میان ببینن چه خبره و برن پایین درو که باز میکنن میبینن زنه با یه قران توو بغلش دوییده اومده بالا لکنت گرفته نمیتونه حرف بزنه.هی میگن چی شده که بعد چند دقیقه زنه یا لکنت میگه بریم پایین.بچم پایینه.خلاصه همه میرن پایین.با دست نشون میده.همه میبینن که شیر اب هی وا میشه ازش اب میاد هی بسته میشه.دقت کنین باز و بسته میشه هی در دو جهت چرخونده میشه و اینا میبینن که شیر باز و بسته میشه.همه کپ میکنن.علی میگفت یعنی یخ کردم.مو به تنم سیخ شده بود.همه مات شده بودن و فقط نگاه میکردن.زنه بچشو برداشتو همه اروم عقب عقب بیرون میرن و میرن بالا.همشون قران گرفته بودن بالا و تا صبح قران میخوندن از ترسشون.اب نمیخوردن از ترس اینکه مبادا مجبور شن برن دستشویی.میگه تمام مدت هم از پایین صداهای باز و بسته شدن در یا صدای ضربه به چیزی میومده.صبح که شده همه سوار شدن یه سره تا بهشهر گازشو گرفتن.زنه رو هم البته سوارش کرده بودن رسوندنش خونه خواهرش توو بهشهر.میگه دیگه منو بکشی گلوگاه و اون ناحیه نمیرم.
رضا من پشیمون شدم میشه درباره جن حرف نزنیم من واقعا میترسم واکثر مواقع هم خونه تنهام
 

aohm

New member
من همین الان از خونه یه دوستامون میایم شام اونجا بودیم.خونشون توو یه روستاهای اطرافه بابله.علی(رفیقم)امشب واسم تعریف کرد.که 7 8 روز قبل با رفیقاش رفته بودن اطراف گلوگاه(جایی نزدیک بهشهر در شرق مازندران)که برف نشسته بود برف بازی کنن و خوش بگذرونن.یکی از رفیقاش همون جاییه و کنار جنگل یه خونه دارن که اون سمتش هم یه کارخونه هست.خونه ی دیگه ای توو اون منطقه توو فاصله نزدیک نیست.اینا 5 تا رفیق بودن رفتن اونجا.البته دخترعموی پسره که شوهرش توو همون کارخونه کار میکنه گاهی وقتا که شوهره شب کاره میاد توو اون خونه هستن.وگرنه خالیه.یه خونه ی دو طبقه.خلاصه اینا میرن اونجا.بابای رفیق علی که خونه مال اوناس غروب زنگ میزنه به پسره میگه که شب اونجا تنها نخابین(فکر میکنه 2 نفری اومدن فقط)یه سری چیزا اخیرا شب ها اتفاق افتاده این جاها.که حتی چند نفر هم دیوونه شدن.در این حد.بعد که میگه نه 5 نفریم و نگران نباش.اینا میرن طبقه ی بالا هستن و میگن و میخندن.دخترعموهه هم با بچه نوزادش طبقه ی پایینن.شوهره هم سرکارشه.یهو خدودای ساعت 12 میشه که از پایین صدای جیغ میشنون که تا میان ببینن چه خبره و برن پایین درو که باز میکنن میبینن زنه با یه قران توو بغلش دوییده اومده بالا لکنت گرفته نمیتونه حرف بزنه.هی میگن چی شده که بعد چند دقیقه زنه یا لکنت میگه بریم پایین.بچم پایینه.خلاصه همه میرن پایین.با دست نشون میده.همه میبینن که شیر اب هی وا میشه ازش اب میاد هی بسته میشه.دقت کنین باز و بسته میشه هی در دو جهت چرخونده میشه و اینا میبینن که شیر باز و بسته میشه.همه کپ میکنن.علی میگفت یعنی یخ کردم.مو به تنم سیخ شده بود.همه مات شده بودن و فقط نگاه میکردن.زنه بچشو برداشتو همه اروم عقب عقب بیرون میرن و میرن بالا.همشون قران گرفته بودن بالا و تا صبح قران میخوندن از ترسشون.اب نمیخوردن از ترس اینکه مبادا مجبور شن برن دستشویی.میگه تمام مدت هم از پایین صداهای باز و بسته شدن در یا صدای ضربه به چیزی میومده.صبح که شده همه سوار شدن یه سره تا بهشهر گازشو گرفتن.زنه رو هم البته سوارش کرده بودن رسوندنش خونه خواهرش توو بهشهر.میگه دیگه منو بکشی گلوگاه و اون ناحیه نمیرم.

آخر شبي عجيب مستفيذمون كرديا...
قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونه ش نرسيد...حالا همه آروم بخابيد و به شيرهاي آب هم نگا نكنيد
 

mikhak s

New member
رضا نصفه شبي اينا چيه تعريف ميكني يخ كردم بابا :p7977cujr38iyymsu8:
 

reza.n

New member
رضا من پشیمون شدم میشه درباره جن حرف نزنیم من واقعا میترسم واکثر مواقع هم خونه تنهام

خودت گفتی خب.من مشتاق بودم اینو که امشب شنیدم و مطمئنم دروغ نیست و به همه بگم.ولی خداییش تجسمش اصن افتضاحه.ببین زنبق یعنی این جمله هارو که داشتم مینوشتم الان تا براتون بگم از ترس اشک توو چشام جمع شده بود.نمیدونم چرا وقتی خیلی میترسم اشک توو چشم جمع میشه.(به هرحال هر کسی یه ایرادی داره دیگه:dadad4:)یعنی اینکه خیلی خداییش ترس داره واسم وقتی فکر میکنم
 

foroozan

New member
من همین الان از خونه یه دوستامون میایم شام اونجا بودیم.خونشون توو یه روستاهای اطرافه بابله.علی(رفیقم)امشب واسم تعریف کرد.که 7 8 روز قبل با رفیقاش رفته بودن اطراف گلوگاه(جایی نزدیک بهشهر در شرق مازندران)که برف نشسته بود برف بازی کنن و خوش بگذرونن.یکی از رفیقاش همون جاییه و کنار جنگل یه خونه دارن که اون سمتش هم یه کارخونه هست.خونه ی دیگه ای توو اون منطقه توو فاصله نزدیک نیست.اینا 5 تا رفیق بودن رفتن اونجا.البته دخترعموی پسره که شوهرش توو همون کارخونه کار میکنه گاهی وقتا که شوهره شب کاره میاد توو اون خونه هستن.وگرنه خالیه.یه خونه ی دو طبقه.خلاصه اینا میرن اونجا.بابای رفیق علی که خونه مال اوناس غروب زنگ میزنه به پسره میگه که شب اونجا تنها نخابین(فکر میکنه 2 نفری اومدن فقط)یه سری چیزا اخیرا شب ها اتفاق افتاده این جاها.که حتی چند نفر هم دیوونه شدن.در این حد.بعد که میگه نه 5 نفریم و نگران نباش.اینا میرن طبقه ی بالا هستن و میگن و میخندن.دخترعموهه هم با بچه نوزادش طبقه ی پایینن.شوهره هم سرکارشه.یهو خدودای ساعت 12 میشه که از پایین صدای جیغ میشنون که تا میان ببینن چه خبره و برن پایین درو که باز میکنن میبینن زنه با یه قران توو بغلش دوییده اومده بالا لکنت گرفته نمیتونه حرف بزنه.هی میگن چی شده که بعد چند دقیقه زنه یا لکنت میگه بریم پایین.بچم پایینه.خلاصه همه میرن پایین.با دست نشون میده.همه میبینن که شیر اب هی وا میشه ازش اب میاد هی بسته میشه.دقت کنین باز و بسته میشه هی در دو جهت چرخونده میشه و اینا میبینن که شیر باز و بسته میشه.همه کپ میکنن.علی میگفت یعنی یخ کردم.مو به تنم سیخ شده بود.همه مات شده بودن و فقط نگاه میکردن.زنه بچشو برداشتو همه اروم عقب عقب بیرون میرن و میرن بالا.همشون قران گرفته بودن بالا و تا صبح قران میخوندن از ترسشون.اب نمیخوردن از ترس اینکه مبادا مجبور شن برن دستشویی.میگه تمام مدت هم از پایین صداهای باز و بسته شدن در یا صدای ضربه به چیزی میومده.صبح که شده همه سوار شدن یه سره تا بهشهر گازشو گرفتن.زنه رو هم البته سوارش کرده بودن رسوندنش خونه خواهرش توو بهشهر.میگه دیگه منو بکشی گلوگاه و اون ناحیه نمیرم.

من دوست دارم بگو بازم.:a2d3:
 
بالا