خاطره:
یه بار که پاییز هوا سرد بود من و برادرم (دو سال ازم کوچیکتره) خونه تنها بودیم. اون موقع ها خونه ی ما حیاط بزرگی داشت، به فکرمون رسید که تو حیاط یه آتیشی درست کنیم، بچه بودیم خوو عقلمون نمیرسید که با کبریت و فندک هم میشه آتیش درست کرد، چنتا کاغذ بزرگ رو لوله کردیم و از بخاری آتیش گرفتیم... ولی تا برسیم به حیاط هی خاموش میشد.
بار آخر که کاغذ بزرگتری برداشتیم تا آتیشش کنیم وسط راه دستم سوخت و کاغذ افتاد رو فرش، افتادن همانا و اتیش گرفتن خانه همانا خخخ
چنبار خواستیم با آب خاموشش کنیم ولی آتیش شعله ورتر شده بود.... من و داداشمم وایساده بودیم تو حیاط و آتیشو تماشا میکردیم!
خدارو شکر بابام زود از راه رسید و آتیشو به کمک همسایه ها مهار کرد و ما هم جون سالم به در بردیم