21Tir
New member
☽★كــــــــــافـــــه
هـذیـــــون •●❥
کافه چــی ها . .
بروی میزهــا شعر می نویسـنــد . .
اینجا طعمــ دل تنگــی ها . .
از قهوه هم تلخ تــر استـــ . .
میزهای کافه مان را با محبت چیده ایم و
هم دلی در چیدمان تک تک صندلی هایش به چشم می خورد
از پنجره اش به بیرون که نگاه کنی
مردم را می بینی ولی نه عادی
آدم ها از پشت شیشه ی کـــافـــه هـــذيـــون ..
آن گونه اند که. .
حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو پشت میز کافه ای تلخِ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه، بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم!
حتی تلخِ تلخ!
خدا را چه دیدی
شاید یک روز در کافه ای دنج و خلوت این کلمه ها صوت شدند
برای گوش های تو که روی صندلی رو بروی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده چای تو سرد شد …
بس که خیره ماندی به من …
هنوز دو قهوه داغ و تلخ روی میز هستند
اما تو نیستی …
کافه چی …
امشب قهوه نمی خواهم فقط بگو امروز به کافه ات سر زد؟
روی کدام صندلی نشست؟
آهای کافه چی حواست هست؟
قهوه نمی خواهم جواب می خواهم !
من شیفته ی میز های کوچک کافه ای هستم که بهانه ی نزدیک تر نشستنمان می شود
و من روبروی تو می توانم تمام شعر های ناگفته ی دنیا را یک جا بگویم
عادت کرده ام تنها توی کافه ای بنشینم
از پشت پنجره آدم ها را ببینم
قهوه ای تلخ بنوشم و تا خانه با نبودنت پیاده راه بروم
در کافه ، کنج دیوار ، روبروی هم و چه خوب قهوه را نخوردیم!حرف هایت به اندازه ی کافی تلخ بود
پشت میز همیشگی، رو به صاحب کافه : روز برفی قشنگیست
فقط آمده ام یک ساعت سکوت کنم و کمی هم آرامش
لبخند می زند : روز برفی قشنگیست
بروی میزهــا شعر می نویسـنــد . .
اینجا طعمــ دل تنگــی ها . .
از قهوه هم تلخ تــر استـــ . .
میزهای کافه مان را با محبت چیده ایم و
هم دلی در چیدمان تک تک صندلی هایش به چشم می خورد
از پنجره اش به بیرون که نگاه کنی
مردم را می بینی ولی نه عادی
آدم ها از پشت شیشه ی کـــافـــه هـــذيـــون ..
آن گونه اند که. .
حکایت رفاقت من با تو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو پشت میز کافه ای تلخِ تلخ نوشیدم!
که با هر جرعه، بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه می خواهم!
حتی تلخِ تلخ!
خدا را چه دیدی
شاید یک روز در کافه ای دنج و خلوت این کلمه ها صوت شدند
برای گوش های تو که روی صندلی رو بروی من نشسته ای
و برای یک بار هم که شده چای تو سرد شد …
بس که خیره ماندی به من …
هنوز دو قهوه داغ و تلخ روی میز هستند
اما تو نیستی …
کافه چی …
امشب قهوه نمی خواهم فقط بگو امروز به کافه ات سر زد؟
روی کدام صندلی نشست؟
آهای کافه چی حواست هست؟
قهوه نمی خواهم جواب می خواهم !
من شیفته ی میز های کوچک کافه ای هستم که بهانه ی نزدیک تر نشستنمان می شود
و من روبروی تو می توانم تمام شعر های ناگفته ی دنیا را یک جا بگویم
عادت کرده ام تنها توی کافه ای بنشینم
از پشت پنجره آدم ها را ببینم
قهوه ای تلخ بنوشم و تا خانه با نبودنت پیاده راه بروم
در کافه ، کنج دیوار ، روبروی هم و چه خوب قهوه را نخوردیم!حرف هایت به اندازه ی کافی تلخ بود
پشت میز همیشگی، رو به صاحب کافه : روز برفی قشنگیست
فقط آمده ام یک ساعت سکوت کنم و کمی هم آرامش
لبخند می زند : روز برفی قشنگیست
آخرین ویرایش: