بانو ...
آهسته ی آهسته به سراغت می آیم
تو مشغولِ کاری باشی
مثلا مشغولِ دلتنگیِ من
می آیم دستانم را میگذارم رویِ چشمانت
می گذارم تو حدس بزنی
می گذارم هزار بار هم اشتباه بگویی
با اینکه می دانی من هستم
شما زن ها گاهی بی دلیل خودتان را
به کوچه ی علی چپ می زنید
اما راستش
همه اش از رویِ دلتنگی ست
شما زن ها زود به زود دلتنگ می شوید
بگذار وقتی پرسیدی
آمدی ؟
هیچ نگویم
دستانم را بردارم و بگذاری
نگاهت کنم
.
بیا یک قول به هم بدهیم
از همین حالا
از همین حالا که هنوز نیامده ای
هیچ گاه نگذاریم
لحظه هایمان
آلوده به کلمات شوند
دچار به عادت ...
بیا
نگذاریم ... !