یاد شهدا

bahramian0935

New member
ﻓﺤﺶ ﺍﮔﺮ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﺁﺯﺍﺩﯼ ﺑﯿﺎﻥ ﺍﺳﺖ.
ﺟﻮﺍﺏ ﺍﮔﺮ ﺑﺪﻫﯽ ... ﺑﯽ ﻓﺮﻫﻨﮕﯽ !
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﮔﺮ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﺁﺯﺍﺩ ﺍﻧﺪﯾﺸﻨﺪ.
ﺳﻮﺍﻝ ﺍﮔﺮ ﺑﮑﻨﯽ ﺗﻔﺘﯿﺶ ﻋﻘﺎﯾﺪ !
ﺗﻬﻤﺖ ﺍﮔﺮ ﺑﺰﻧﻨﺪ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﺣﻘﯿﻘﺘﻨﺪ.
ﺟﻮﺍﺏ ﺍﮔﺮ ﺑﺪﻫﯽ ﺩﺭﻭﻏﮕﻮﯾﯽ !
ﻣﺴﺨﺮﻩ ﺍﺕ ﺑﮑﻨﻨﺪ ﺍﻧﺘﻘﺎﺩ ﺍﺳﺖ.
ﺟﻮﺍﺏ ﺍﮔﺮ ﺑﺪﻫﯽ ﺑﯽ ﺟﻨﺒﻪ ﺍﯼ !
ﺍﮔﺮ ﺗﻬﺪﯾﺪﺕ ﮐﻨﻨﺪ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ .
ﺍﮔﺮ ﺍﺯ ﻋﻘﺎﯾﺪﺕ ﺩﻓﺎﻉ ﮐﻨﯽ ﺧﺸﻮﻧﺖ ﻃﻠﺒﯽ !
" ﺣﺰﺏ ﺍﻟﻠﻬﯽ ﺑﻮﺩﻥ " ﺭﺍ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺗﺮﺍﮊﺩﯼ ﻫﺎﯾﺶ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ...
سید شهیدان اهل قلم
 

bahramian0935

New member
......

يک وقت اگه خدا ازت چيزي رو گرفت ناراحت نشي و کفر نگی ها!
خودش داده خودش هم می گيره؛
فقط سرتو بگير بالا، تو چشاش زل بزن و بگو:
خدايا همه چيز من و از من بگير
ولي خودت رو از من نگير.
 

bahramian0935

New member
یک سنگ کافیست برای شکستن یک لیوان
و یک کلمه برای شکستن یک قلب
ویک دوست برای زندگی در طول زندگانی

- - - Updated - - -

الهی
مقصود عاشقان دو عالم لقای توست
مطلوب طالبان به حقیقت رضای توست
هر جا که شهریاری و سلطان و سروری ست
محکوم حکم و حلقه به گوش گدای توست
بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک
شهری تمام غلغله و ماجرای توست
هر جا که پادشاهی و صدری و سروری ست
موقوف آستان درِ کبریای توست
قومی هوای نعمت دنیا همی پزند
قومی هوای عقبی و ما را هوای توست
الهی العفو
 

bahramian0935

New member
يكشنبه زيارت حضرت فاطمه زهراءعَليهَا السَّلام
********************************
بسم الله الرحمن الرحيم
اَلسَّلامُ عَلَيْكِ يا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ الَّذى خَلَقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ
سلام بر تو اى آزمايش شده ، آزمودت آن خدايى كه تو را آفريد پس تو را در آنچه آزمود
صابِرَةً اَنَا لَكِ مُصَدِّقٌ صابِرٌ عَلى ما اَتى بِهِ اَبُوكِ وَ وَصِيُّهُ صَلَواتُ
بردبار يافت و من مقام شامخت را تصديق دارم و بر آنچه پدرت و همچنين وصى او - كه درود
اللّهِ عَلَيْهِما وَ اَنَا اَسْئَلُكِ اِنْ كُنْتُ صَدَّقْتُكِ اِلاّ اَلْحَقْتِنى بِتَصْديقى
خدا بر ايشان باد - آورده اند صابرم و از تو مى خواهم كه اگر تو را تصديق كرده ام تصديق مرا
لَهُما لِتُسَرَّ نَفْسى فَاشْهَدى اَنّى ظاهِرٌ بِوَِلايَتِكِ وَ وَِلايَةِ آلِ بَيْتِكِ
به آن دو نيز برسانى تا دلم را شاد گردانى و گواه باش كه من پشت گرم به ولايت تو و ولايت خاندانت
صَلَواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ اَجْمَعينَ
صلوات الله عليهم اجمعين هستم.
 

bahramian0935

New member
ماجرای ‫#‏طبس‬ به روايت ‫#‏حسن_باقری‬ - قسمت دوم
جلوتر که رفتیم فرمانده ی حفاظت منطقه توضیح داد که این نقطه جزء نقشه ای بوده که در زمان رژیم طاغوت قرار بوده فرودگاه شود و چون این نقشه ها توسط همین آمریکاییان طرح ریزی می شده، لذا مختصات این منطقه را داشته اند. قبلا هم از این محل برای صدور اورانیوم های استخراج شده از منطقه به ‫#‏آمریکا‬ استفاده می کردند. باید متذکر شد که منطقه ی فرود هلی کوپتر ها، منطقه ای از کویر به صورت دشت باز و گسترده به وسعت بیش از 10 کیلومتر مربع با میدان دید وسیع [است] که گنجایش فرود هواپیما و هلی کوپتر زیادی را دارد.
سرگرد فرمانده ی نظارت منطقه ادامه داد که آمریکایی ها حساب همه چیز را کرده بودند. اما از آنجا که پشتیبان ملت خداوند متعال می باشد، سطح شنی کویر تمام نقشه های آن ها را بهم ریخت. هلی کوپتر مربوط به نیروی دریایی آمریکا در منطقه بود که هنوز منفجر و یا منهدم نشده و فقط بعضی از چرخ هایش در شن فرو رفته بود. این دو هلی کوپتر یکی در سمت راست جاده و دیگری در سمت چپ قرار داشتند. هلی کوپتر دیگری در سمت چپ جاده سوخته و متلاشی شده بود. علاوه بر هلی کوپتر های سالم، یک هلی کوپتر هم با هواپیمای 330 [سی 130] آمریکایی تصادف کرده و هر دو آتش گرفته بودند.
این حادثه باعث عقیم ماندن تلاش های کارتر دیوانه شده است. البته راجع به علت تصادم هواپیماهای 330 [سی130] و هلی کوپتر، اقوال گوناگونی نقل می شود. از هواپیماهای 330 [سی130] که چهار موتور می باشد جز تل خاکستر و آلومینیوم های ذوب شده، که در سطح کویر پخش شده بود، چیزی باقی نمانده بود. پنج جسد سوخته ی خلبانان آمریکایی در لا به لای لاشه ی هواپیما مشاهده می شد که عبارت از خلبان و خدمه ی هواپیمای 330 [سی130] بودند. هلی کوپتری هم که به این هواپیما برخورد کرده متلاشی شده بود که مسلما خلبانانش کشته شده اند.
[وزارت دفاع آمریکا همان روز در اطلاعیه ی رسمی تعداد کشته شدگان را هفت نفر و مجروحین را چهار نفر اعلام کرد. آن ها افسران و درجه داران نیروی هوایی و دریایی آمریکا بودند که در جریان برخورد یک هواپیمای باری سی130 با یک بالگرد کشته و مجروح شدند. در گزارش وزارت دفاع آمریکا آمده بود که نیروهای آمریکایی اجساد کشته شده ی آمریکایی را در منطقه باقی گذاشته اند. این اجساد چندی بعد تحویل ‫#‏صلیب_سرخ‬ و سپس خانواده ی قربانیان شد.]
شهید حسن باقری Martyr Hasan Bagheri
گزارش اول ‫#‏غلامحسین_افشردی‬ [حسن باقري] از طبس - اين گزارش روز هفتم ارديبهشت 1358 با عنوان "جزئيات يورش نظامی آمريکا" تيتر اول روزنامه ي جمهوري اسلامي شد. متن گزارش نيز در صفحه ي دوم تحت عنوان "گزارش اختصاصي از طبس" به چاپ رسيد.
 

bahramian0935

New member
شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که یا کمین کرده بودند و یا داشتند استراحت می‌کردند.
خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت.
خانه‌هایی را که پر از عراقی بود، به خاطر می‌سپرد.
عراقی‌ها هم با یک بچه‌ خاکی نق‌نقو کاری نداشتند.
گاهی می‌رفت داخل خانه پیش عراقی‌ها می‌نشست، مثل کر و لال‌ها، و از غفلت عراقی‌ها استفاده می‌کرد و خشاب و فشنگ و حتی کنسرو بر می‌داشت و بر می‌گشت.
همیشه یک کاغذ و مداد هم داشت که نتیجه‌ شناسایی‌ را یادداشت می‌کرد. پیش فرمانده که می‌رسید، اول یک نارنجک، سهم خودش را از غنایم بر می‌داشت،
بعد بقیه را به فرمانده می‌داد.یک اسلحه به غنیمت گرفته بود.
با همان اسلحه، هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت می‌کرد. به او گفتند باید اسلحه را تحویل دهی. می‌گفت به شرطی اسلحه را می‌دهم که حداقل یک نارنجک به من بدهید.
پایش را هم کرده بود در یک کفش که یا این یا آن. دست آخر یک نارنجک به او دادند. یکی گفت: «دلم برای اون عراقی‌های مادر مرده می‌سوزه که گیر تو بیفتند.» بهنام خندید. برای نگهبانی داوطلب شده بود.
به او گفتند: «یادت باشه به تو اسلحه نمی‌دهیم‌ها!» بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت: «ندهید.
خودم نارنجک دارم!» با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد. زیر رگبار گلوله، بهنام سر می‌رسید.
همه عصبانی می‌شدند که آخر تو اینجا چه کار می‌کنی. بدو توی سنگر... بهنام کاری به ناراحتی بقیه نداشت. کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا می‌آورد تا بچه‌ها گلویی تازه کنند.
هجده آبان 59 بود، شش روز قبل از سقوط خرمشهر.
شیر بچه چهارده ساله بدنش پر از ترکش شده بود. دکترها هم نتوانستند مانع از پریدنش شوند.
بهنام در خرمشهر ماند و به آرزویش رسید... .
 

bahramian0935

New member
چرا می‌ترسی؟
چرا نیمه‌های شب‌ از خواب می‌پری؟
مرگ، آن‌چه را که زندگی خواهی کرد
می‌تواند از تو بگیرد
نه آن‌چه را که زندگی کرده‌ای.
 

bahramian0935

New member
**اللهم عجّل لولیک الفرج**
در حسرتت تقویم می چرخد، هی فصل پشت فصل پاییز است
نبض جهان در دستهای توست، دست تو از خورشید لبریز است
لبریز کن خواب مرا از رود، تعجیل کن ای آخرین موعود
شب می شود... دیر است خیلی دیر، برگرد آقا زود...خیلی زود
 

bahramian0935

New member
شهیدی که صدام دستور داد بدنش را دو تکه کنند!!
سرلشکر خلبان، «سیدعلی اقبالی دوگاهه» قهرمان شهیدی بود که افسران نیروی هوایی ارتش ایران نام او را بعنوان جوان‌ترین استاد خلبانی ارتش می‌شناسند؛این جنگجوی شجاع و دلیر، بیشتر تلمبه خانه ها و نیروگاه های برق عراق را از کار انداخته بود و طرح های عملیاتی او باعث شده بود که صادرات 350 میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد،به خاطر همین هم بود که صدام به خون این شهید تشنه بود.وی پس از بمباران پادگان «العقره» در حالی که زنده به اسارت مزدوران عراقی درآمده بود، به دلیل ضربات مهلکی که نیروی هوایی ارتش ایران در نخستین ماه جنگ بر پیکر ماشین جنگی عراق وارد نموده بود به دستور صدام و برای ایجاد رعب و وحشت بین سایر خلبانان کشورمان، برخلاف تمامی موازین انسانی و موافقت نامه های بین المللی رفتار با اسرا، به فجیع ترین و بیرحمانه ترین وضع به شهادت رسید،به دستور صدام پس از دستگیری بدنش به دو نیمه شد و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی در موصل عراق مدفون شد.
یادش گرامی و روحش شاد
شهــدا را یــاد کنـــیم با صلــواتـــــــ {اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}
 

bahramian0935

New member
هشتم اردیبهشت ماه سال 1360 خلبان علی اکبر قربان شیرودی در بیست و ششمین بهار زندگی بود که نزدیک سه سال حضور بی وقفه و مداوم در جبهه های غرب و خلق حماسه های بی نظیرکه پس از وی هر گز مشاهده نشد ،ضمن انجام ماموریتی در اطراف تنگه حاجیان به شهادت رسید.
خلبان تیز پرواز آسمان ایران که ساعتی از جنگ فاصله نگرفت و چنان جنگید که
شهید دکتر چمران او را «ستاره درخشان جنگ کردستان» نامید و
شهید تیمسار فلاحی او را «ناجی غرب و فاتح گردنه ها» خواند.
 

bahramian0935

New member
امیر متولد 1342. سال 60 میرود روی مین. تا سال 66 در کُما و بعد بازگشت به زندگی. آسایشگاه جانبازان.
کنار تختش تخت دیگری بود که پیرزنی بر آن زندگی میکرد. فهمیدم مادرش است و از وقتی همسرش فوت کرده 5 سال است در همان اتاق کنار پسرش زندگی میکند. مادر به معنای غلیظ آن. به گفته‌ی خودش به ندرت گاهی از آسایشگاه میرود بیرون برای امیر خوراکی میخرد.
امیر کودک شده بود. با لبخندی بکر و چشمهایی که گویی به 7 سالگی بازگشته‌اند. هر چه میگفتم، میگفت: سلامت باشید.
-خوبی؟
-سلامت باشید.
-چه میکنی؟
-سلامت باشید.
-خوش میگذره؟
-سلامت باشید.
در همین طوفان "سلامت باشید" بودیم که سوالی از او پرسیدم.
گفتم: میدونی الان رئیس جمهور کیه؟
انگار ناگهان اعتماد به نفس پیدا کرده باشد، با اطمینان گفت:
-بنی صدر!
آه! زمان برایش فریز شده بود. مانده بود در 32 سال قبل، مثل عکسهای کنار تخت، مثل زخمِ همچنان بازِ روی گلوش که رفقایش با سر تفنگ در حلقومش ایجاد کردند تا بتواند نفس بکشد.
گفتم: «حالا تو زمین ما هستی
حالا تو گورستان ما هستی
حالا تو مرگ ما هستی
و جنگ ادامه دارد
حالا تو جوان ما هستی
حالا تو جوانی ما هستی»
گفت: سلامت باشی
 

bahramian0935

New member
......

سردار مقاومت شهید محمد جهان آرا
ذره ذره این خاک مردی بزرگ خوابیده
مردانی که با هر رنگ و فکر و عقیده ای
پاسدار و نگهبان خاک پاک ایران بودند
یاد شیرمردان این سرزمین گرامی باد

- - - Updated - - -

آن روز در آن معرکه مجنون رقصید
بی خود شد و درکنار کارون رقصید
خورشید فــرو رفت به اعمــاق زمین
از شرم برادرم که در خــون رقصید
شهید امیـر حـاج امینـی
بیسیم چی لشگر ۲۷ محمد رسول الله
مزارش قطعه۲۹ گلزار شهدا تهران
از مظلومیت اش همین بس که هیچ مطلبی را در مورد زندگی نامه اش
و یا وصیت نامه اش نمی یابی ...!
ولی تاریخ شهادتش ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و محل شهادت اش کربلای شلمچه
بوده است ...
 

bahramian0935

New member
ريشه انواع غيبت
ريشه و حقيقت غيبت يكى از ده مورد است:
1- علاج خشم و غضب به غيبت افراد.
2- رنجاندن و غمگين كردن مردم با سخن بيجا و بىمورد پشت سر آنان.
3- تصديق مطلبى كه متضمن غيبت ديگران باشد و بوى تهمت بدهد.
4- تصديق خبرى كه مشتمل بر نقص كسى باشد بدون تحقيق و كشف.
5- گمان بد در حق افراد.
6- حسد بردن كه مورث غيبت است.
7- سخريه و استهزا پشت سر مردم.
8- تعجب كردن از ذكر كسى و استبعاد در حق او.
9- به وقت سخن به ميان آمدن از كسى، اظهار ملالت و كراهت كردن از او.
10- زينت دادن حرفى كه مشتمل بر معايب غير باشد.
 

bahramian0935

New member
الهی
تو پس پرده و ما خون جگر می‌ریزیم
وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم!
دیگران را غم جان دارد و ما جامه‌دران
که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم
مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما
به تمنای تو در حسرت رستاخیزیم
دل دیوانه سپر کرده و جان بر کف دست
ظاهر آنست که از تیر بلا نگریزیم
باغ فردوس میارای که ما رندان را
سر آن نیست که در دامن حور آویزیم
یا رب یا رب یا رب
 

bahramian0935

New member
شـب قبـل از عمليات خيبر ، محمدباقر به نيروهـا گفت :
" هر كس از مال و منال دنيا ، ‌اولاد و عيال و قرض و خرج و هر نگراني
كه در زندگي دارد و دل نبريده است ، بي‌هيچ مانع و خجالتي بازگردد ،‌
من به صراحت مي‌گويم كه ماموريت ما در اين عمليات ،
مأموريت شهادت است . ما تا آخرين نفس خواهيم ماند .
در خلال عمليات خيبر ، دو گردان از لشكر 31 عاشورا از جمله گردان ِ
تحت فرماندهي " محمدباقر مشهدي عبادي " به همراه سه گردان از لشكرهاي ديگر ، از جزاير مجنون گذشتند و در عمق خاك عراق
تا پشت منطقه زيد و كنار خاكريزهاي مثلثي پيشروي كردند .
نيروها در گردان امام حسين(ع) و حضرت علي‌ اكبر(ع) بعد از
دو روز مقاومت تا آخرين نفس ميجنگند . . .
گـردان امام حسين در محاصره است . . .
عاشوراست . . .
آب و عطش و آتش . . .
دست محمد باقر از شانه می افتد :
"واللهُ اِن قَطَعتُم يَميني اِنّي اُحامي اَبداً عَن ديني "
به خدا سوگند از حمايت دين خود دست بر نخواهم داشت . . .
دست مشدى عباد قطع شده است . ايستاده است . می جنگد .
بچه هاى باقيمانده گردان ، با ديدن وضع مشدى عباد ،
شيرتر از شير شده اند .
مشدى عباد آخرين پيامش را با بیسيم به فرمانده لشكر می رساند :
" آقا مهدي! برادران يكايك ، تن به تن جنگيدند و به شهادت رسيدند .
فقط ما مانده‌ايم كه آخرين نفرات هستيم سلام ما را به حضرت امام
برسانيد و بگوييد ما در اينجا مظلومانه جنگيديم و
مظلومانه به شهادت رسيديم " ،
در زمان مكالمه با بي‌سيم به روي آنهـا آتش گشوده بودند
و محمدباقر به بچه‌هاي گردانش روحيه مي‌داد .
براي آخرين بار گفت : « آقا مهدي! التماس دعا ! »
و پس از آن با اصابت آر پي جي به سمت راست بدنش
به شهادت رسيد . ..
" شهيد محمد باقر مشهدي عبادي " ، 13 سال مفقودالاثر بود
تا اينكه در سال 1375 به ميهن اسلامي بازگشت و
بقاياي پيكر مطهرش ، در گلزار شهداي وادي رحمت شهر تبريز
به خاك سپرده شد .
 

bahramian0935

New member
گفت : من آریایی ام . خدای من ایران است
گفتم : آریایی ، نژاد من و ایرانی ملیت من است ... من مسلمانم و خدای من الله ( آفریدگار جهانیان ) است
گفت : پیامبر من کوروش است
گفتم : مورخ ها میگن پادشاه عادل و خوبی بوده .. اگر اینطور بوده مطمئن باش ، حضرت محمد ( آخرین فرستاده خدا ) شفاعتش رو پیش خدا میکنه ...
گفت : امامان من داریوش بزرگ ، خشایارشا ، مازیار ، انوشیروان عادل و یزدگرد هستند
گفتم : اگر ولایت امام علی ( ع ) و فرزندانش تا امام زمان ( عج) رو نداشته باشن شک نکن بیچاره میشن
گفت : امام زمان من کاوه آهنگر است ..
لبخندی زدم و گفتم : امام زمـــــــــــان ؟ !!! ( خودش فهمید چی گفته )
گفت : روحانیون من ابن سینا ، سعدی و حافظ و فردوسی هستند و کتاب مقدس من شاهنامه هست ..
گفتم : هیچ میدونی همه اینهایی که اسم بردی مسلمان بودند و قرآن می خوندند ؟
گفت : دین من عشق و دانش است و ایمان من خرد
گفتم : دین ما سرشار از عشق و دانش است و خرد
گفت : افکار تو کپک زده . اون دین واسه اون قدیما خوب بود نه حالا..
گفتم یعنی قدیمی تر از کوروش و خشایارشا ؟
..
سرشو انداخت پایین و زیر لب با حرص گفت : همتون مثل همین ...
.
 

bahramian0935

New member
سلام بر شما ای شهیدان راه حق
سلام بر شما ای مجاهدان برای خون حسین (ع)
دوباره کوچه کوچه دلم پر شده از عطر وجود شما
کاش میشد در کنارتان بود.کاش میشد فرار کرد از همه نیرنگ ها و ناپاکی ها و بدی های روزگار ما...
کاش میشد دوباره حضورتان غبار از دل های آلوده یمان بزداید...
کاش باز هم میزها سنگر شوند و لباس های مجلل...همان لباس های خاکی و زیبا
دلم گرفته از این همه رنگ و ریا
اصلا بهتر است ننویسم.دلم لک زده برای سادگی...
برای نور خدا...
برای شهدا...
و فقط میگویم این منم در راه مانده ای بی پناه
و پرو بال شکسته ای که بی حضورتان توان پرواز ندارد
محتاج دم عیسایی تان...
یا زهرا س
 

bahramian0935

New member
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقیها را در آورده بود.
با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقیها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها.چه می کرد؟ بار اول بلند شد و فریاد زد: "
ماجد کیه ؟ " یکی از عراقیها که اسمش ماجد بودسرش را از ﭘس خاکریز آورد بالا و گفت: " منم"
ترق !
ماجد کله ﭘا شد و قل خورد آمد ﭘای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!
دفعه بعد قناسه چی فریاد زد: " یاسر کجایی؟" و یاسر هم به دستبوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کردتا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقیها به نام جاسم برخورد.
فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری ﭘیدا کرد و ﭘرید رو خاکریز و فریاد زد:
" حسین اسم کیه؟ " و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سر خورد ﭘایین.
یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:
" کی با حسین کار داشت " جاسم با خوشحالی هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:
" من"
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!
 

bahramian0935

New member
شنیدم حسین از بیمارستان مرخص شده . برگشته.
ازسنگر فرماندهی سراغش را می گیریم.
می گویند. « رفته سنگر دیده بانی.»
اومده طرف ما ؟ توی سنگر دیده بانی هم نیست.
چشمم میافتد به دکل دیده بانی . رفته آن بالا ؛
روی نردبان دکل.
« حسین آقا ! اون بالا چی کار می کنی شما؟ می گوید :
کریم! ببین با یه دست تونستم چهار متر بیام بالا.
دو روزه دارم تمرین می کنم .
خوبه ؟ نه ؟ می گویم چی بگم والا ؟
سادات
 
بالا