zanbagh
New member
سلام همه وابستگی من
گاهی وقتی به افق می نگرم
برای خودم دلتنگ می شوم
خورشید غررم رو به غروب میرود
دگر وابستگیهایم هم بوی نا گرفته اند
شاید باید خانه تکانی بشود این دل لامذهب منخاطرت هست
روزگاری تو چه ساده
دل سپردی به بیرحمی من
و من چه ساده بی اعتنایت بودم
زمان خوب انتقام میگیرد
باورکن
تو پس میزنی و من بی غرور پیش می آیم
من از این سرزمین
من از همه سردی های آبانیم
شعری برای برائت میهمانت میکنم
بگذار لمس کنم شقیقه هایت را
و آرامش را هدیه ات دهم
دستم بگیر که این آخرین جان من است
راستی !!!
تردید به جانم چنگ زده
می خراشد
تحملش دردناک شده
میدانم که تو نیز میدانی
روزهای دیوانگی منست
دیوانگی باران
که این روزها بدجور دلگیرست
بگذریم
بفرما چای قند پهلو
می خواهم نمک گیرت کنم
می خواهم
ح ل شوم
آرام آرام در تو
.
.
.
گاه وقتی سخن از حال دلم می آید
خنده ام می گیرد
حال من اغلب اوقات خرابست ،خراب