کلبه ی تنهایی من

bacillus.bs

New member
نه این که عجیب نیست اگر این کارا را نکنند عجیبه باید بهشون شک کرد:image180::21:
 

shahram25

New member
بالسيوس تنهايي برا خدا خوبه مگه نه؟البته اينو از ديدگاه تخصصيم نميگم ها از ديد يك شخص عادي ميگم
 

bacillus.bs

New member
بله حرفتون درسته و ما تا زمانی تنها باقی خواهیم ماند که در دانشگاه قبول بشیم
 

bacillus.bs

New member
داستان عاشقانه
یك روز آموزگار از دانش آموزانی كه در كلاس بودند پرسید:آیا می توانید راهی غیر تكراری برای بیان عشق،بیان كنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با "بخشیدن "عشقشان را معنا می كنند.برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین"را راه بیان عشق عنوان كردند.شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی "را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.

یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.

راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
 

bacillus.bs

New member
نی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
 

aryobarzan

New member
امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم
بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...
آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم
بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته
شده است ...
رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر
تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های
دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ....
اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی
دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد
برای همیشه برگرد.
 

aryobarzan

New member
حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، *خیس اشك هایم نشود
 

bacillus.bs

New member




: اگر دبیر ... بودم




اگر دبیر ریاضی بودم ثابت میکردم که چگونه شعاع نگاهت از مرکز قلبم می گذرد .

اگر دبیر شیمی بودم نام تو را در قلبم پخش می کردم تا محلول با محبت شود .

اگر دبیر دینی بودم می دانستم که بعد از خدا تو را می پرستم .

اگر دبیر جغرافی بودم می دانستم که خوش آب و هوا ترین منطقه آغوش گرم تو است.

و اگر دبیر زبان بودم با زبان بی زبانی می گفتم عاشقتم....
 

dilak

New member
خورشید که ما را دید ، دیگر نتابید! گرمای عشق ما از خورشید گرمتر است.
ماه که تو را دید تا صبح نالید! چهره تو، از ماه زیباتر است.

برای خواندن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید.


خورشید که ما را دید ، دیگر نتابید! گرمای عشق ما از خورشید گرمتر است.
ماه که تو را دید تا صبح نالید! چهره تو، از ماه زیباتر است.
نگذار که کسی به وجود عشق در دلهایمان پی ببرد ،
نگذار کسی بفهمد که آن عشقی که در دلهایمان است از عشق
لیلی و مجنون نیز بالاتر است.
آن حسرتی که از عشق ما در دلهای دیگران به جا می ماند مثل آتشیست که
قلبها را میسوزاند.
عشق ما مقدس است ، نمیخواهم جز خدا کسی عشق ما را ببیند ،
و از صبح تا شب در حسرت عشق ما بنشیند.
آن قلب پاک تو را نمیخواهم کسی بشکند، یا با حرفهایش تو را آزار دهد .
تو از عشق هر چه میخواهی برای من بگو ، اما از عشقمان برای کسی نگو
تو لحظه به لحظه بگو که دوستم داری ، اما به کسی نگو که مرا دوست داری
آنهایی که در حسرت عشق ما نشسته اند مثل خورشید نیستند که نتابند ،
میتابند و قلبمان را میسوزانند .
، مثل ماه نیستند که تا صبح ناله کنند ، دیگر به آسمان نمی آیند و
شبهایمان را تیره و تار می کنند.
بیا در کنارم ، از عشق بگو برایم ، دست بگذار در دستهایم ، آرام بگیر در کنارم
هیچکس نمیتواند تو را از من بگیرد ، هیچکس نمیتواند عشقمان را نفرین کن
من و تو عشقی پاک در قلبمان داریم ، من و تو بدون هم نمی توانیم زنده بمانیم
ای عشق تو بگو که ما چه حالی داریم…
 

dilak

New member
بچه ها یه سوتی دادم متنو تنظیم نکرده ارسال کردم خوف ببخشید دیگه ها مگه چی شده چرا می
ahhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhh
:black_eyed:
 

shahram25

New member
ديلك از بس تنهايي دچار پيري زود رس شدي واسه همين اشتباه كرديا
 

dilak

New member
راس می گی شهرام جان
صورتم گرچه جوان است دلی پیر دارم
تنها نیستم من فقط دل شکسته هستم
 

shahram25

New member
بالسيوس جان در كلبه تنهايي من ليلي صفتي هست كه از ترس مجنون نماها طاقت گفتن به يار را ندارم
 

dilak

New member
ایول شهرام
ببین تو یه دکتر خوب می شی مطمینم
خیلی خوف حرف می زنی
خوف حرف زدن هم خودت می دونی که برای ارتباط برقرار کردن با مریض خیلی خوفه
نظرم عوض شد دپرس بشم حتما میام مطبت
 
بالا