okay
New member
روزي يك دانا ؛ دوستش را نگران و هراسان ديد و پرسيد :
- جرج ؛ چه شده ؟
- جرج پاسخ داد : مشكلات !!!! چيزي جز مشكلات ندارم و كجا بروم كه از مشكلات نجات پيدا كنم ؟
- گفت : من ميتوانم كمكت كنم و ديروز به مكاني رفتم و به نظرم آمد كه هيچكس مشكلي ندارد و همه ظاهرا كه آسوده بودند و دوست داري بروي به آن مكان ؟
- جرج پاسخ داد : كي ميتوانيم برويم ؟ آنجا مورد علاقه من است و بيا با هم برويم .
- گفت : آدرس ميدهم و خودت برو « قبرستان » و تا آنجا كه من ميدانم ؛ مردگان ديگر مشكل دنيائي ندارند .
-
اگر شما اصلا هيچ مشكلي نداشته باشيد ؛ درمعرض خطر بدي قرار گرفته ايد ؛ در حال مردن هستيد و خود خبر نداريد و پيشنهاد ميشود به محل خلوتي برويد و زانو بزنيد و دستها را بالا ببريد و دعا كنيد كه : « خدايا ؛ چه شده ؟ چرا مرا فراموش كرده اي و چرا به من اطمينان نداري ؟ و..... » (كن بلا نچارد)
- جرج ؛ چه شده ؟
- جرج پاسخ داد : مشكلات !!!! چيزي جز مشكلات ندارم و كجا بروم كه از مشكلات نجات پيدا كنم ؟
- گفت : من ميتوانم كمكت كنم و ديروز به مكاني رفتم و به نظرم آمد كه هيچكس مشكلي ندارد و همه ظاهرا كه آسوده بودند و دوست داري بروي به آن مكان ؟
- جرج پاسخ داد : كي ميتوانيم برويم ؟ آنجا مورد علاقه من است و بيا با هم برويم .
- گفت : آدرس ميدهم و خودت برو « قبرستان » و تا آنجا كه من ميدانم ؛ مردگان ديگر مشكل دنيائي ندارند .
-
اگر شما اصلا هيچ مشكلي نداشته باشيد ؛ درمعرض خطر بدي قرار گرفته ايد ؛ در حال مردن هستيد و خود خبر نداريد و پيشنهاد ميشود به محل خلوتي برويد و زانو بزنيد و دستها را بالا ببريد و دعا كنيد كه : « خدايا ؛ چه شده ؟ چرا مرا فراموش كرده اي و چرا به من اطمينان نداري ؟ و..... » (كن بلا نچارد)