صدای پای بهار می آید و من این را دیروز ... از آسمانی که به ضیافت ابرهای عجول نشسته بود فهمیدم . من و این لیوان چای که سردمان شده است، خنکای سر ظهر امروز را سر می کشیم . مثل همه ی روز هایی که دیر شده اند، چه قدر دیر تو را دیدم!