مجید زورخونه زیاد میریااااا
)
کلا حال کردم... جملاتش من رو برد پیش پهلوان های خفن قدیمی...
ما که اون زمون ها نبودیم اما عجب مرامی داشتن ... مثل داش آکل...
.
.
.
"مرجان قفس طوطی را جلوش گذاشته بود و به رنگ آمیزی پروبال، نوک برگشته و چشمهای گرد بی حالت طوطی خیره شده بود. ناگاه طوطی با لحن داشی و صدای خراشیده ای گفت:
... مرجان ... تو منو کشتیی... به کی بگم... مرجان... عشق تو منو کشت...
.
.
.
عشقم ، عشقای قدیم
.
.
.
مرامم مرام های قدیم
.
.
.
جوان مرد هم جوان مردای قدیم...
تا چند سال پیش جونا و نوجونا خودشون رو می انداختن رو سیم خاردار تا صد نفر با پوتین ها آج دار پا بزارن روی کمرشون تا رد بشن آخ هم نمی گفتن .... اما حالا چی... جون ا زیر ابرو بر می دارن... شلوارشون داره از پاشون میفته... آرایش می کنن و...
.
.
.
.
بزن زنگ را شاید هنوز در کنجی، جوان مردی قد خمیده آهسته و بی صدا ایستاده ...
بزن زنگ را که شاید این نوا آرامش کند...
بزن زنگ را که شاید مرحمی دلی خسته باشد...
بزن زنگ را به افتخار مرامی آرام گرفته در خاک ...
بزن زنگ را که ما با زنگ بیداریم ...
بزن زنگ را که پشت ما با زنگ گرم است ...
بزن زنگ را که شاید جواب آید از شهر پشت دریاها ...
بزن زنگ را که عشق بی زنگ زنگ زده ...
بزن زنگ را که چشم ما با زنگ شسته می شود ...
بزن زنگ را که باران ما صدای زنگ است...
بزن زنگ را که قایق ما صدای زنگ است...
بزن زنگ را شاید بشنود هم صدایی...
========
بزن زنگ را به افتخار مردان مرد صفت... نه برای گرگ های گربه صفت...
بزن زنگ را محکم پیوسته بزن زنگ را... شاید کر شود گوش نامحرمان ...
بزن زنگ را شاید بشکند این دل نیم بند را...
بزن بزن بزن زنگ را...
=======
ببخشید دلم خیلی پر هست ... تا حالا هم شعر نگفته بودم ...