binam
Active member
می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست
مانده در آیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم از تو با گوشی که نیست
می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشم های مست و خندان غزل نوشی که نیست
نیستی و من به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم در تپه ها دنبال خرگوشی که نیست
دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست
...
لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست
گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست
مانده در آیینه چشمی خیره در چشمان من
حرف ها دارم بگویم از تو با گوشی که نیست
می رسد الهام شعر تازه ای از راه با
چشم های مست و خندان غزل نوشی که نیست
نیستی و من به یاد کودکی هامان هنوز
می دوم در تپه ها دنبال خرگوشی که نیست
دست های مهربان کوچکی که باز هم
می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست
...
لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی
هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست