وقتی تو نیستی

binam

Active member
می گذارم تا سرم را روی آن دوشی که نیست

گریه خواهم کرد در گرمای آغوشی که نیست




مانده در آیینه چشمی خیره در چشمان من

حرف ها دارم بگویم از تو با گوشی که نیست




می رسد الهام شعر تازه ای از راه با

چشم های مست و خندان غزل نوشی که نیست




نیستی و من به یاد کودکی هامان هنوز

می دوم در تپه ها دنبال خرگوشی که نیست




دست های مهربان کوچکی که باز هم

می تکاند خاک را از روی روپوشی که نیست

...

لحظه ی دلتنگی ام را زنگ خواهم زد ولی

هیچ چیزی بدتر از وقتی تو خاموشی که نیست
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: BBT

firoozeh

New member
حالا که رفته ای

پرنده ای آمده است در حوالی همین باغ روبه رو

هیچ نمی خواهد

فقط میگوید....

کوکو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

شایست

New member
اگه می دونسنتی قطره ی بارون هنگام جدا شدن از ابر چه حسی داشت !
اگه می دونستی یه بندر هنگام رفتن کشتی ها چقدر تنها میشد !
اگه می دونستی درخت کاج هنگام پر کشیدن پرنده ها چقدر غمگین می شد !
اگه می دونستی با رفتنت چه آتیشی به جونم کشیدی اینقدر راحت نمی گفتی : خداحافظ …
 

شایست

New member
همیشه جرات عاشقانه جدا شدن رو داشته باش
اما حقارت به زور نگه داشتن رو به دوش نکش
 

شایست

New member
پرنده ی مهاجری که مقصودش کوچ است؛
به ویرانی لانه اش فکر نمی کند!
.

- - - Updated - - -

پرنده ی مهاجری که مقصودش کوچ است؛
به ویرانی لانه اش فکر نمی کند!
.
 

شایست

New member
تو می ری و من فقط نگاهت میکنم تعجب نکن که چرا گریه نمی کنم بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم ،اما برای تماشای تو همین یک لحظه باقیست.
 

شایست

New member
دل بی تو هوای می و میخانه ندارد
بی گردش چشمت سر پیمانه ندارد
خمیازه کشیدیم به جای قدح می
ویران شود آن شهر که میخانه ندارد
آیینه چه داند که در او عکس رخ کیست
عاشق جز از جلوه جانانه ندارد
بی ساخته حسنی است جمالش که چو خورشید
هر صبح به کف آینه و شانه ندارد
فانوس دلی نیست که در پرده پندار
شمعی ز تجلی تو در خانه ندارد
عشق تو چه داند که دل ما به چه حال است
آتش خبر از سوزش پروانه ندارد
غم را چه غم است این خراب است دل ما
سیلاب بهاری غم ویرانه ندارد
از صحبت عاقل نگشاید دل عاشق
بیزارم از آن شهر که دیوانه ندارد
 

21Tir

New member
عاشقم
اهل همین کوچه‌ی بن‌بست کـناری
که تو از پنجره‌اش پای به قلب من ِ دیوانه نهادی
تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره‌ی باز کجا؟
من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی
گُنه از کیست؟
از آن پنجره‌ی باز؟
از آن لحظه‌ی آغاز؟
از آن چشم ِ گنه کار؟
از آن لحظه‌ی دیدار؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب
تو را تنگ در آغوش بگیرم
شاعر: رحمان نصر اصفهانی
 

شایست

New member
میشه مثل یه قطره اشک بعضیا رو از چشمت بندازی ولی هیچوقت نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با خداحافظی بعضی ها از چشمت جاری میشه

.

.
 

bioshimi93

New member
وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

هر روز بی تو روز مباداست . . . !!! ”

 
آخرین ویرایش:

bioshimi@

Well-known member
هنوز هم که هنوز است عاشق ماهم
ولی بدون تو مهتاب را نمی‫خواهم

برای آمدنت گرچه راه کوتاه است
هنوز هم که هنوز است چشم در راهم....
 
بالا